اندر حکایت دوسیه‌ی عاشقانه برای ولایت فرانسه

اشتهارنامه
نمره‌ی سیّم

میرزا مسعودخان ملکیار

مفسدین فرانسه و برخی دول خارجی مدتی است که می‌خواهند این دولت جمهوریه را برهم بزنند که البته به جهت نظم سخت که در آن ولایت گذاشتند، در این روزها قدری آرام دارند مگر در یکی از بلوکات آنجا، که فرقه‌ی ضاله‌ای بلوا به پا کرده و شماری از مردم بی‌گناه را به کام مرگ کشانده است. با این‌همه اگرچه همدردی با هر انسان دردمندی فضیلت است ولی آنگاه که فقط به همدردی با دردمندان شیک تقلیل یابد، رذیلت است.
خوب به یاد دارم که در طفولیتِ حقیر نیز یک بار دولت فرانسه را مخبر شدند که افراد فرقه‌ی ضاله‌ای می‌خواهند اغتشاش برپا نمایند، لذا نظام بیرون آوردند و در آن میانه چند گلوله در شد که یکی به بناگوش خمیرگیر پاریسی خورد و دیگری، طوری به کمر یکی از مفسدین فرقه‌ی ضاله اصابت کرد که تا آخر عمر فرق پای چپ و راستش را از هم تشخیص نمی‌داد.
ابوی مرحوم چند همکار در دارالفنون داشت که به تازگی از ولایات خارجه آمده، مشغول به تحصیل دروسی بودند. تا این خبر شنیدند جملگی با اهل و عیال یا دردانه فتانه‌شان، شمع به دست به قنسولگری فرانسه هجوم بردند، اشک‌ریزان و شمع‌افروزان، مراتب همدردی خود را با خمیرگیر پاریسی و نفرت خویش را از فرد تیرغیب خورده، به طور دسته‌جمعی ابراز داشتند. حتی کار به جایی رسید که اتحادیه‌ی کله‌پزان تهران را تهدید کردند که چنانچه تا سه روز بناگوش کنار پاچه بگذارند، کارشان را به قاضی و دادگاه می‌کشانند. برخی سجل به دست جلوی اداره‌ی ثبت احوال بست نشستند که تا عکس همه را با برج ایفل تعویض ننمایند و نیک‌نیم (Nickname) ایشان را از قلی به سُلی و از کبری به ایزابل تغییر ندهند، آنجا را ترک نخواهند کرد.
در این میان از بدی آب و هوا بود یا چاله چوله‌های خیابان‌های خاکی که بلدیه هموار ننموده بود یا از اضافه وزن برخی انسان‌های نوع‌دوست یا نفرین زنک سق‌سیاهی که در کوچه‌ی قنسولگری، آب‌نبات قیچی می‌فروخت؛ از نوزده تنی که سالم به آنجا رفتند، دست کم ده تن از فرط اندوه جلوی چشم دربان قنسولگری، مضمحل شده، چشم و حلق و بینی و زبان و گاه جگر و قلوه‌گاه فدا کردند.
مع‌الفارق شنیده و دیده‌ام که در فقره‌ی اخیر نیز عده‌ای بی‌محابا، اول کار به تغییر تصاویر خود در شبکه‌های اجتماعی ضاله پرداختند طوریکه به محض ورود احساس می‌کردی با خاندان برج ایفل خویشاوندی. گروهی انسان‌دوست‌تر خود را به سه رنگ آراسته، سرتا پا را رنگ‌آمیزی کرده بودند. شماری انسان‌دوست‌تر از همه نیز با ترانه‌ی «ای ایفل مهربون / امشبو پیشم بمون» دور تا دور علمک گاز قنسولگری شمع افروخته بودند و اگر آقای ایمنی به موقع خودش را روی شمع‌ها نمی‌انداخت، بعید نبود که این بار حادثه‌ای بس تلخ‌تر برای برخی انسان‌های نوع‌دوست رخ دهد.
القصه غرض از ذکر این دوسیه‌ی عاشقانه این بود که بفهمیم بالاخره بر فرض محال اگر ارزش جان و زندگی آدم‌ها برابر باشد، به وقت مردن هرکس مزایایی دارد که شوخی بردار نیست. بچه که بودیم وقتی کسی به رحمت خدا می‌رفت، اول کار می‌پرسیدیم حلوا و مرده‌خورانش چرب است یا نه.
در آخر لازم است به نوع‌دوستانِ ولایت فرانسه هشدار دهم که در برخی قشون بحری و طیاره‌های آن ولایت که مشغول به تار و مار فرقه‌های ضاله‌اند، گاه چند صد عراده توپ حمل می‌شود. هر لحظه ممکن است مثل حادثه‌ی شهر برست در سنه‌ی بسیار دور، با اشتباه یک‌نفر از توپچیان ناگاه باروطی آتش گرفته، خود آن توپچی و همقطارانش را نقره‌داغ کند و از تخته‌پاره‌ها هم عده‌ای زخم‌دار شوند. به هر حال کار است؛ گاه آدمی در آتشی که خودش برپا می‌کند می‌سوزد.  

{این یادداشت در روزنامه‌ی وقایع اتفاقیه منتشر شده است.}

اندر حکایت بلادی که دزد ندارند

اشتهارنامه
نمره‌ی دویم

میرزا مسعودخان ملکیار

خدا را شاکرم که در این اوقات، از حسن تدبیر و سلوک امنای دولت ایران و از دانایی و بینایی صاحب منصبان، دزدی و دغلی بسیار کم شده بطوریکه کم ذکر می‌شود. یادم است در روزگار سیاه آن شاه نگون‌بخت، اگرچه قراولخانه‌ی بسیار احداث نموده بودند (فی‌المثل سی قراولخانه در مشهد) در بیشتر سرحدات و شهرها نشانی از آسایش نبود.
در آن روزگار هرکه خبر از دزدی امنای والامنصب می‌داد، جرمی بیخ ریشش می‌بستند و زبانش را می‌بریدند. می‌گفتند با این همه قراول دزدی محال است و اخبار کاذبه و اراجیف باعث اشتباه عوام این مملکت می‌شود. القصه چنان دم از پاکی می‌زدند که هرکه نمی‌دانست خیال می‌کرد پاک‌ترین دولت تاریخ، آنها بوده‌اند.
خوب به یاد دارم که قلی‌خان سرتیپ قراکوزلو را که در صفحات بندر بوشهر خدمات فراوان کرده بود، با یک دکل نفتی پشت قاطرش دستگیر کرده با کاروان مالیات که از جنوب به خزانه‌ی عامره می‌آمد، راهی دارالخلافه نمودند. کاروان که به دارالخلافه رسید فقط قاطر مانده بود و دو سرباز. خبر که به همایونی رسید دستور رسیدگی دادند. عباسقلی خان یوزباشی مأمور پیدا کردن دکل شد. به اصفهان لشکر کشید و صد کرور خرج روی دست دولت گذاشت و عاقبت قومای دله را که بیرون دشتستان راهزنی می‌کرد با دو الاغ ماده و یک کیسه طلا، کت بسته آورد که این پدرسوخته شاه‌دزد است.
هرچه میرزا تقی خان امیرکبیر نامه نوشت و ادله آورد که دکل نفت کجا الاغ ماده کجا، به خرج همایونی نرفت که نرفت. میرزا قوما را گردن زدند، دکل پیدا نشد و دو سال پس از شهادت امیرکبیر، عباسقلی خان هم در ولایت انگلیس به دوستش قلی خان قراکوزلو ملحق شد و از حق ملت ایران برای خود قصر خریدند.
در فقره‌ی دیگری هم خوب به یاد دارم که شبی ابوی به خانه آمد. خلقش تنگ بود. سگرمه‌ها در هم، مدام از این‌ور اتاق به آن‌طرف می‌رفت، لیچار می‌گفت و چپق می‌کشید. والده‌ی مرحوم‌مان جوشانده‌ی گل‌گاوزبانی به دستش داد و علت را جویا شد. آقاجان که کارد می‌زدی خونش در نمی‌آمد گفت:«میرزا تقی خان باهزار خون جگر، از آن مردک (شاه) نوشته گرفته بود که خزانه چند کرور در اختیار شفاخانه‌ها جهت بیماران تنگدست قرار دهد. ولی عالیجاه شفیع خان، مثل دزد سرگردنه همه‌ی پول را گرفته تنبان از ولایت هند آورده و دست کم نیمی از پول را لفت و لیس کرده است. یکی نیست بگوید اگر یک چیز بلد باشیم به بلاد جهان صادر کنیم همان تنبان است، خانه‌تان آباد که خرج دوای مردم را با تنبان هندی معاوضه کردید.»
القصه، خدا را شاکرم که امروز از این فقره خبری نیست و اولیای دولت علیه اهتمام بسیار دارند که صنایع بدیعه‌ی ممالک محروسه رونق تمام یابد. تنبان و الاغ هم که کم نداریم.

{این مطلب با اندکی تغییر در روزنامه‌ی وقایع اتفاقیه منتشر شده است}

اندر حکایت مردی که مرگ نداشت

اشتهارنامه
نمره‌ی اول

میرزا مسعودخان ملکیار

مرگ خوب است. گاهی نه از سر رنج روزگار، که از زندگی طولانی مرگ می‌خواهی. من تنها پسر میرزا عبدلله، نویسنده‌ی فارسی روزنامه‌ی وقایع اتفاقیه هستم. تا میرزا تقی‌خان را در کاشان شهید کردند، پدرم نفی بلد شد و چندی بعد هم عمرش را داد به شما. از قرار معلوم، من درست همان ۱۸ دیماه ۱۲۲۹ خورشیدی در محضر تخم و ترکة ابوالبشر شرف حضور یافته‌ام؛ روزی که همتِ حضرتِ فلانِ شاهنشاهی، مصروف بر تربیت اهل ایران و استحضار و آگاهی ایشان از امورات داخله و وقایع خارجه قرار گرفت و با انتشار روزنامه‌ی دارالخلافه‌ی مبارکه موافقت فرمود.
ابوی حقیر، میرزایی بود کم‌بغل و قانع، عاشق قلم و دوات. خدابیامرز دو خط برای مردم می‌نوشت و از سر اجبار ده خط از یمن وجود ملوکانه ستایش می‌کرد. گاهی مجبور بود آب و هوای خوش تهران را هم به ناف حضرت همایونی ببندد که درِ روزنامه را تخته نکنند. (به قلم ابوی بوده یا نه، در روزنامه خوانده‌ام که:«از یمن طالع فیروزی مطالع و اقبال بیهمان سرکار اعلیحضرت پادشاهی، هوای دارالخلافه‌ی طهران در این اوقات به طوری خوب و خوش می‌گذرد که برف به آن شدت در سه چهار روزه به کلی از اطراف و حول و حوش رفت.»)
می‌گفتم که بنده تنها بازمانده از آن روزنامه هستم؛ چله‌ی بزرگ امسال که رد شود، ۱۶۵ سالم تمام می‌شود. به قاعده باید تا به حال دنبه به خاک کشیده باشم ولی دست تقدیر بر این بوده که کنج این چاپخانه‌ی دروازه دولاب چشم به راه مرگ بنشینم تا روزنامه‌ی وقایع اتفاقیه‌ی دوم منتشر گردد. قرار است به رسم پدر اینجا اشتهارنامه بنویسم؛ از اخبار ممالک محروسه گرفته تا گرفتاری دوَل خارجه. البته این بار، هم برای امنای دولت ایران و حکام ولایات و صاحب منصبان معتبر و هم برای رعایای صادق و عوام.
ابوی همیشه از میرزا تقی‌خان امیرکبیر نقل می‌کرد:«عوام نمی‌دانند که مصرف و حسن این وقایع اتفاقیه در چیست؛ یا خیال می‌کنند که دیوانیان عظام شروع به این کرده‌اند به جهت منافع و مداخل. لکن این‌طور نیست و نباید باشد. این اخبار چیزی است. این‌ها به جهت تربیت خلق است و اینکه این‌ها از امور دیوانی و اخبار و مناسبات دول و منافع خاص و عام و مقتضیات عصر عالِم باشند؛ و اینکه تا روزی که من هستم نمی‌شود که این اطلاع به عامه نرسد. این روزنامه منصبی نیست که به کسانی که از دیوان اعلی اسامی ایشان تعیین شده، به این‌ها برسد و به دیگران نرسد.»
خداوند را شاکرم که این روزنامه ارزان است؛ با پول آن یکی می‌شد نیم من گوشت خرید، با پول این یکی نیم من سمنو هم نمی‌دهند. حالا یا گوشت گران شده یا روزنامه مفت.

{این یادداشت در روزنامه‌ی وقایع اتفاقیه شماره ۱، سه شنبه ۳ آذر منتشر شده است}

قهرمان امروز

 

«فردای آن روز کشتی بالا نیامد، پسفردا هم همین‌طور. فردای پسفردا هم همین‌طور و رابینسون سال‌ها در آن جزیره تنها ماند و لحظات سخت و وحشتناکی را تا روز نجات گذراند ولی هرگز امیدش را از دست نداد و همین بود که از او یک قهرمان ساخت. نه از آن قهرمان‌ها که کارهای شجاعانه می‌کنند و با دیو و غول می‌جنگند و ماجراهای خطرناکی را به دنبال افتخار و پاداش پشت سر می‌گذارند؛ رابینسون کروزو یک قهرمان بی‌نظیر بود؛ کمی شبیه پدرش، مردی که از زندگی درس‌های زیادی آموخت و بهترین کارهایی را که می‌توانست انجام داد و همین گاهی سخت‌ترین کاری است که یک قهرمان می‌تواند انجام دهد.»

رابینسون کروزو - به روایت تونی بردمن و تونی راس

از ترجمه‌های تازه‌ام

مطرب روشن

هر کس تصوری از زنده بودن دارد و هرکدام به بهانه‌ای سرچاق‌کن زندگی هستیم؛ یکی خیال می‌کند «هر نفسی که فرو می‌رود ممد حیات است» و آن یکی باورش این است: هر که آرزو دارد، زنده است. یکی با پول مانده است و یکی هم با میز و کت و شلوارش. شاید هم تا وقتی «می‌رقصیم» زنده‌ایم؛ همین حرکات موزون خودمان، چرخش و گردش تن و دست و تکان پا. انگار همینکه «می‌آییم وسط!» بار سنگینی را زمین می‌گذاریم؛ تفرعن‌ها، غصه‌ها، کدورت‌ها و حسرت‌ها را. خیلی وقت‌ها به رقصیدن آدم‌ها به خصوص آن‌ها که سن و سالی ازشان گذشته دقت می‌کنم. خاطره‌ای «رقصان» از آدم‌ها هم دارم که جلوی اسم عزیزانم ثبت شده. آدم گاهی با چشم‌هایش هم می‌رقصد. خیلی وقت‌ها به سلکشن! و جِرت و قوزبازی هم نیازی نیست؛ خیلی‌ها با عَشَقه‌ها، با آفتاب، با هوهوی باد، چک‌چک آب،‌ زر زر دستگاه تراشکاری، ترنم باران و سر و صدای قور و کلاغ هم می‌رقصند. باید دید آن روح تخته‌بند تن چقدر ویار رقصیدن دارد. پس خیال می‌کنم هرکه تا هر زمان که می‌رقصد زنده است. برای همین همیشه اشتیاق زیادی به دیدن رقص مسن‌ترها دارم. گاهی که با آدم تازه‌ای روبه‌رو می‌شوم در دلم ترانه‌ یا نغمه‌ای را همرنگ او می‌خوانم و تصویر می‌کنم که چطور می‌تواند با آن برقصد. اگر جور دربیاید که لذت آشنایی‌اش دو چندان می‌شود ولی اگر روحش را چهارمیخ کرده باشد، چیز زیادی به یادم نمی‌ماند. شبی خواب دیدم با دخترکی فرنگی و بلاگرفته به رقص (اسپانیایی) مشغولم؛ آتش پاره شعبده می‌کرد. من هم شده بودم موم و چرخ می‌خوردم (خدا قسمت‌تان کند.) بیدار که شدم مهره‌های ستون فقرات را حاضر غایب کردم؛ سالم بودند و درخشش آفتاب زمستان و شادابی درختان نیمه خواب را در رگ‌هایم احساس می‌کردم. از معجزات دختر فرنگ بود یا رهایی از این همه سنگینی! نمی‌دانم. احساس کردم در غمگین‌ترین گربه ی دنیا، حتی به ناچار با دلی خون، با این همه مصیبت باید بیشتر رقصید.

رقص از سر ما بیرون امروز نخواهد شد

کاین مطرب ما یک دم خاموش نمی‌باشد

سعدی

باران اسیدی

سوار ماشین که می‌شوم پشت سر و گردنم می‌گیرد. توی خیابان دعوا می‌شود نفسم بند می‌آید. مدام توی دلم پر و خالی می‌شود. احساس می‌کنم بدجور روی دست خودم مانده‌ام.

رفته بودم بعد از بوقی چکم را بگیرم. باران ملایمی می‌آمد و اگر هوای تهران اینقدر اسیدی نبود، می‌شد از لطافتش لذت برد. نگهبان دم در میپرسد:«کجا؟» می‌گویم:«بخش مالی.» می‌گوید:«کارتون چیه؟» می‌گویم:«مالی.» می‌خندند. می‌گویم:«یه کار بهتر پیدا کن. دست کم یه جملة بهتر. اگه من دزد باشم چی میگم؟ با این سین جیم تو می‌ترسم اعتراف می‌کنم؟»

خنده‌اش خشک می‌شود و با سگرمه‌های درهم می‌گوید:«بفرمایید.» توی آسانسور به این فکر می‌کنم که اعصابم خراب است. بیخود پاچة طرف را گرفتم.

هنوز پا توی بخش مالی نگذاشته‌ام که صدای فریادی را میشنوم. مردی از اتاق ته بخش داد می‌زند:«دیگه نبینمت هرزه!» خانم میانسالی روبه‌رویم سبز می‌شود. صبر می‌کنم تا اول او بگذرد ولی پا از در بیرون نمی‌گذارد. چشم‌هایش تاب می‌خورند و همانجا روی زمین غش می‌کند. از کنارش می‌دوم تا ته راهرو. مدیر بخش مالی نشسته روی صندلی و نگاه‌مان می‌کند. همان بود که داد می‌زد. می‌گوید:«صرع داره.» نمی‌فهمم. انگار با همین تشخیص درمانش کرده. می‌دوم سمت زن. خون از دهانش بیرون می‌ریزد. دست و پاهایش را جمع کرده. هول شده‌ام. خیال می‌کنم سکتة مغزی کرده. داد می‌زنم:«یکی بیاد.» یکی از خدماتی‌ها می‌آید و می‌دود سمت اتاقی که احتمالاً کارمند زن دارد. صدایش را می‌شنوم که خانم‌ها را صدا می‌زند.

دست میندازم دو طرف فک زن. فشار می‌دهم و دهانش را باز می‌کنم. انگار قفل بدنش باز می‌شود. نفس می‌کشد. آن سختی و رعشه آرام می‌شود. چند خانم از اتاق کنار سر می‌رسند. نگاهی به اتاق رئیس میندازم. هنوز نشسته و با پوزخندی فیلم ما را تماشا می‌کند. جایم را به یکی از خانم‌ها می‌دهم. رئیس آنقدر خونسرد است که برای لحظه‌ای به زن شک می‌کنم. فیلم بازی می‌کند؟ نگاهش می‌کنم. چشم‌هایش باز می‌شوند. گیج و مات است. برایم دست تکان می‌دهد. با دست اشاره می‌کنم که آرام باشد. سعی می‌کنم لبخندی را سپر آن همه اضطراب کنم. یکی از خانم‌ها می‌گوید:«قرص داری؟» زن که انگار با آن وضع آشناست می‌گوید:«خوردم. می‌خوام برم. پاهامو صاف می‌کنی؟»

نگاهی به رئیس میکنم. می‌گویم:«می‌خواد بره.»

متوجه لحن تند جمله‌ام می‌شود. کمی از صندلی بیرون می‌آید. بی‌میل تلفن را برمی‌دارد. بعد رو می‌کند به یکی از خدماتی‌ها و می‌گوید:«ببرش تو پارکینگ. بگو عشرتی هرجا خواست برسونش.»

خانم‌ها به زن کمک می‌کنند تا بنشیند. با دست‌های لرزان روسری‌اش را جلو می‌کشد. اشک توی چشمش ماسیده. یکی از خانم‌ها خاک مانتوش را می‌تکاند.

دو نفر از کنار ما می‌گذرند و وارد اتاق رئیس می‌شوند. با اکراه به زن نگاه می‌کنند که هنوز روی زمین نشسته. رئیس اشاره می‌کند که در را پشت سرشان ببندند.

بیرون که می‌آیم باران بند آمده. نفس می‌کشم. برای لحظه‌ای خودم را می‌بینم که رئیس را از صندلی می‌کشم بیرون. دو تا می‌خوابانم زیر گوشش. پرتش می‌کنم وسط بخش مالی. بعد هم بیخیال چکم می‌شوم و می‌آیم بیرون.

دست می‌کنم توی جیب و چک را در می‌آورم. به روز است. باید سرم را به چیزی گرم کنم. جلوی کیوسک روزنامه فروشی می‌ایستم.

-        کشف سرنخ‌های جدید از اسیدپاشی اصفهان

-        گام‌های آخر مذاکرات هسته‌ای

-        مناقشه تلویزیون با فوتبالی‌ها

-        مبادا در جامعه ناامنی آغاز شود

-        معاینة قربانی اسیدپاشی توسط وزیربهداشت

کیفم را می‌اندازم روی دوشم و راه می‌افتم. مدام با خودم می‌گویم اصلاً به من چه. باران اسیدی شروع می‌شود. 

{این مطلب در روزنامه فرهیختگان شماره منتشر شده است.}

نجات شاپرک از برکه

 انگار همه اتفاقات بد در روز تولد من می‌افتد؛ شش بچه خاله کوهی، یک به یک در روز تولد من از بین رفته‌اند، آمریکا در روز تولد من خاک هیروشیما را به توبره کشیده؛ گاو مش‌حسن در روز تولد من مرده؛ دندان نفرتیتی مادرزن توت‌انخ‌آمون در روز تولد من آبسه کرده و اسباب رنجش و بعد زنده به گور کردن هزاران کارگر بدبخت را فراهم آورده. پسر نوح در روز تولد من با بدان نشسته، درختان زردآلو را در روز تولد من سرما می‌زند، بستنی هیتلر 10 ساله را در روز تولد من یک بچه یهودی گاز زده، آتشفشان وزوو در روز تولد من پمپی را کباب کرده، کبد مظفرالدین‌شاه در روز تولد من پوسیده و لیاخوف در روز تولد من مجلس را به توپ بسته است. هواپیماها اغلب در روز تولد من سقوط می‌کنند؛ نسل پلنگ در همین روز منقرض شده است. طبق آمار در روز تولد من آدم‌های بیشتری خودکشی می‌کنند، پل‌های بیشتری خراب می‌شوند و به بانک‌های بیشتری دستبرد می‌زنند؛ حتی الکساندر تومانیخسکیچف را هم که دو روز پیش از تولد من مرده بود؛ با دستگاه نگه داشتند تا روز تولد من بمیرد.
حالا در این سی‌وچندمین سالگرد تولد هم که نشسته‌ام بیخ دیوار انباری و زیرباران پاییزی به رقص آب در برکه کوچک نگاه می‌کنم، اخبار کوبانی و کشتار مردم بیگناه می‌ریزد روی کیک تولد و تلخش می‌کند. کیک که چه عرض کنم، رفتم بقالی و به یاد لی‌لی‌پوت‌های آن دوران، گردترین کیک کشمشی موجود را با یک شمع خریدم و آمدم دور از چشم خاله کوهی، نشستم بیخ دیوار انباری.
صدای گوینده اخبار را می‌شنوم که از پیشروی داعش در مرز سوریه و عراق خبر می‌دهد. شمع را روشن می‌کنم. اعتقاد عجیبی به فوت کردن شمع دارم. خیال می‌کنم اگر همین آرزوها و شمع فوت‌ کردن‌ها نباشد، اوضاع از این هم بی‌ریخت‌تر می‌شود. این روزها هرطرف که می‌روم حرف دختران مبارز کرد است و سلحشوری‌شان در مبارزه با داعش. این همه جنگ در این سال‌ها و این منطقه بوده، نمی‌دانم چرا همین یکی اشکم را درمی‌آورد. چرا همین یکی است که این همه میل به جنگیدن با جهل و ارتجاع را در من زنده می‌کند. از تمام تلخی‌های تاریخی در روز تولدم چرا این یکی از همه تلخ‌تر است. شاید چون همه داستان را می‌دانند و کاری از دست‌شان ساخته نیست.
یک شاپرک افتاده توی برکه و پرپر می‌زند. مسیرش روی آب کاملا پیداست. برای زندگی می‌جنگد. مدام چشمان آن دخترک را به یاد می‌آورم که تا لحظه آخر جنگیده بود. یک چکه باران از سوراخ شیروانی انباری می‌چکد روی شمع و خاموشش می‌کند. باید آرزو کنم. باید دعا کنم که جنگ‌ها زودتر تمام شوند. چقدر خسته‌ام از این آرزوهای بی‌فرجام. بلند می‌شوم. باران تندتر شده حالا. یک تکه چوب بلند پیدا می‌کنم. شاپرک هنوز زنده است. بیرونش می‌کشم. می‌گذارمش زیربوته‌ای. چشم‌هایم را می‌بندم و می‌پرم توی آب. گورپدر سرما.

{این مطلب در روزنامه فرهیتختگان شماره 1500 منتشر شده است}

http://farheekhtegan.ir/?nid=1500&pid=16&type=0

ماهی سیاه بزرگ

ادبیات کودک ایران به‌ویژه در دهه‌های 40 و 50 همیشه زیر سایه سنگین ایدئولوژی بوده است؛ انگار نویسنده‌ها در مسابقه‌ای برای «کشاندن» بچه‌ها به طرف مرام خودشان شرکت داشتند و نه خلق ادبیاتی برای خواندن و لذت بردن. این ویژگی باعث شد تا هم آثار ماندگار و هم مصرفی زیادی در آن دوران تولید شود. یکی از آن آثار ماندگار را معلم، نویسنده، مترجم و محققی نوشت که حالا بعد از سال‌ها می‌توان داوری بهتری از آثارش داشت؛ «ماهی سیاه کوچولو» نوشته صمد بهرنگی.
صمد بهرنگی از تیرماه 1318 زندگی کوتاه ولی درخشانش را آغاز کرد. در 19 سالگی «عادت» را منتشر کرد و بعد از «تلخون» که با نام مستعار در کتاب هفته چاپ شد، مقالات و داستان‌های زیادی با نام‌های مستعار دیگر منتشر کرد. «ماهی سیاه کوچولو» را که یکی از آخرین آثار اوست، نه‌فقط به اعتبار چاپ‌های متعددش از آخرین سال زندگی بهرنگی تا به حال و نه گمانه‌هایی که به آن می‌چسبانند تا تخریب یا تصاحبش کنند، می‌توان مهم‌ترین اثر بهرنگی دانست؛ ماجرای سفر ماهی سیاه کوچک شجاعی که عشق دیدن دریا را دارد و اگرچه سر از شکم مرغ ماهیخوار درمی‌آورد تا انتهای نهر کوچک زندگی‌اش می‌رود و در گنداب روزمرگی نمی‌میرد و جایی می‌گوید: «مرگ خیلی آسان می‌تواند الان به سراغ من بیاید، اما من تا می‌توانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم. البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبه‌رو شدم [که می‌شوم] مهم نیست، مهم این است که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد...»
«ماهی سیاه کوچولو» در زمستان 1346 نوشته و سال بعد با تصویرسازی فرشید مثقالی منتشر شد. همان سال برگزیده کتاب کودک شد و بعدها دو جایزه معتبر بولونیا و براتیسلاوا را هم از آن خود کرد. بارها به زبان‌های مختلف ترجمه و در کشورهای مختلف منتشر شد، با این‌حال ارزش این اثر نه به جوایزش که به تفکری است که هرچند در مقایسه با ویژگی‌های ادبیات مدرن کودک، کمی خام‌دستانه جلوه می‌کند ولی حتی امروز هم جلوه‌گر راه کسانی است که نمی‌خواهند دریا را فراموش کنند.
بهرنگی جایی در مورد خودش نوشته است: «قارچ زاده نشدم بی‌پدر و مادر، اما مثل قارچ نمو کردم، ولی نه مثل قارچ زود از پا درآمدم. هرجا نمی‌بود، به خود کشیدم، کسی نشد مرا آبیاری کند. من نمو کردم... مثل درخت سنجد کج و معوج و قانع به آب کم، و شدم معلم روستاهای آذربایجان. پدرم می‌گوید: اگر ایران را میان ایرانیان تقسیم کنید، از همین بیشتر نصیب تو نمی‌شود.» ولی انگار سهم او بیشتر از این حرف‌ها بود؛ سهم آن ماهی سیاه بزرگ که در نهم شهریور در رود ارس جوانمرگ شد، تمام ایران بود.

{این مطلب در روزنامه فرهیختگان منتشر شده است.

http://www.farheekhtegan.ir/?nid=1462&pid=16&type=0}

اشباحی که به ما پیامک می زنند

از پشت انبوه ماشین‌هایی که نامرتب و خشمگین در غروب تبدار و تشنه شهریور گاز می‌دادند و دود می‌کردند، کوه کارتن‌هایی را دیدم که روی هرکدام چیزی نوشته بود؛ چینی و بلور فلان، ظروف آشپزخانه بیسار... چراغ که سبز شد و جلوتر رفتیم چیزی از دیواره‌های کامیون ندیدم و فهمیدم که این همه کارتن بار وانت است. دو چرخ عقبش کمابیش روی زمین پهن شده بود و اگر موتورش سنگینی نمی‌کرد، به میدان شوش نرسیده مثل موتورها تک چرخ می‌زد.
گفتم: «این چرا این‌طوری کرده؟»
راننده که جوانکی بود غمگین نگاهم نکرد و زیرلب جواب داد: «از بدبختی. تازه اینکه خوبه. من موتور دیدم این همه بار زده. بعدش هم میره زیر ماشین و خلاص.»
و این خلاص را مثل تیری انگار به جان خودش شلیک کرد.
گفتم: «چرا اینقدر تو  همی؟»
نگاهش را برای اولین بار به من دوخت. نمی‌دانم چه خیال کرد. شاید چون دیگر خلاص شده بود مهم نبود با کی حرف می‌زند.
- زنم طلاق می‌خواد. مهریه‌اش رو...
به زور 24 سال را پر می‌کرد. چیزی نگفتم. یاد آمارهایی افتادم که در روزنامه‌ها می‌خوانیم و با یک عجب از کنارشان رد می‌شویم. موبایلم صدا کرد، پیامک تبلیغاتی بود. تمام راه‌ها را بسته‌ام ولی باز انگار اشباحی هستند که شماره‌هایمان را پیدا می‌کنند تا بی‌وقفه و با اصرار ما را از فعالیت‌ها و تخفیف‌هایشان آگاه کنند.
«عشق به شکل‌های مختلف میاد. می‌خوای بدونی چطوری میشه پیداش کرد؟ عدد صفر رو به 202987 پیامک کن.»
پیامک را پاک کردم و پرسیدم: «می‌خوای چی کار کنی؟» جوابم را نداد. شاید هم نشنید. من هم پی‌اش را نگرفتم و پرسیدم: «مسیر بعدی‌ات کجاست؟»
این‌بار انگار شنید و گفت: «نمی‌دونم.» و دست کرد زیر صندلی‌اش و دنبال چیزی گشت. دوباره صدای گوشی درآمد.
«سلام مشترک عزیز!
تا دقایقی دیگر جواب سوال زیر از مسابقه بی‌سابقه را ارسال نمایید. در این‌صورت موفق می‌شوید نام خود را در قرعه‌کشی تویوتا دو در کوپه و یک سفر به جزیره زیبای کیش وارد کنید. این فرصت را از دست ندید.» و بعد لحنش قدری صمیمی‌تر شده و ادامه داده بود: «آماده رکورد زدن هستی؟»
گزینه‌ها را نخواندم. به کوه کارتن‌های روی وانت نگاه کردم. جلو رفتیم و کنارش ایستادیم. راننده‌اش مرد تکیده‌ای بود که با لنگی صورت و گردنش را خشک می‌کرد. چنان استخوان گونه‌هایش بیرون زده بود که انگار تمام آن صورت سوخته از زیر آتش گرفته بود.
گفتم: «به اینا گیر نمیدن؟»
 گفت: «به کی گیر نمیدن؟ نشنیدی اون بدبخت رو همچی تو پیاده‌رو زدن که مرده؟ همه زورشون فقط به ما میرسه. فردا باید برم اندیمشک. یه دایی دارم اونجا. بتونم ازش قرض کنم خوبه.»
انبوه مسافرانی از مترو بیرون آمدند، نیمی از خیابان را بند آوردند و منتظر اتوبوس ماندند. راه باز شد و به میدان نزدیک شدیم. اسکناس دوهزار تومانی را به طرفش گرفتم. حواسش نبود. زدم به آرنجش.
- بفرما عزیز.
نگاهی به اسکناس کرد. فرمان را ول کرد و جیب‌هایش را گشت. یک تکه کاغذ که انگار شماره رویش نوشته بود پیدا کرد و دیگر هیچ. همان‌طور که باقی جیب‌ها را می‌گشت، پرسید: «خرد نداری دایی؟»
- دارم کمه.
- دشت اولمه. شرمنده. بقیه‌اش رو ندارم. باشه دایی.
گفتم: «عیب نداره. بگیر.»
پیاده که شدم به انبوه ماشین‌ها چشم دوختم. وانتی هنوز با کوه کارتن‌هایش در دود و تب شهریور دست و پا می‌زد. باقی پیامک را خواندم:
«با این سوال شروع کنیم: بزرگ‌ترین قاره جهان کدام است؟ 1- آفریقا
2- آسیا 3- سوال بعدی»
توی دلم گفتم: «سوال بعدی.»

 

{این مطلب در روزنامه فرهیختگان منتشر شده است.
http://www.farheekhtegan.ir/?nid=1460&pid=16&type=0

لیو مسی در کاهوزار ولدآباد

ماشین میپیچد به راست. از میان درختهای توت کهنسال میگذریم. چند وانت و پراید زیر درختها نگه داشته اند و بچه ها بالای درخت شاخه ها را تکان میدهند. میپیچیم به چپ. گله ای گوسفند از عرض خیابان تنگ میگذرد. مردی آفتاب سوخته و سگی سیاه با پشم های تنک دنبالشان. از کنار ده متری ایرج میگذریم؛ باریکه ای خاکی که به کارخانه ای متروک میرسد. لابد اسم صاحب کارخانه ایرج بوده. در غبار سنگبریهای دور و بر که خورشید را هم کدر کرده اند، چند زن و کودک افغان در بیابان پیش میروند. میپیچیم به راست. یک منبع آب با آویزهای برقی آبشارگون قد علم کرده. کنارش مردی دهها کپسول گاز روی زمین گذاشته و چند ماشین مخزنشان را به طرز عجیبی پر میکنند. به بلوار اصلی میرسیم.

راننده که به زور پشت فرمان جا شده به زمین های کنار امامزاده اشاره میکند و میگوید:«تا بیست سی سال پیش اینجا شبیه دریاچه بود. پر ازمزرعه.»

نگاه میکنم؛ حالا بیابان است و گاهی چند کرت کوچک کاهو و سبزی دیده میشود. باقی، بیغوله هایی است از آجر سفالی و دیوار پیش ساخته و بلوک و گچ که انگار با هر طوفانی سست تر شده و همه به هم تکیه داده اند. شاید یکی که بیفتد همه را ویران کند.

-       حالا ببین چه وضعیه. نه به این خرابه ها و نه به اون برج های مسخره.

کنار زمین های کاهو، شش برج سر به فلک کشیده اند؛ انگار گرگ و بره در یک قفس باشند. بین برجها و کاهوزار، تکه زمینی خالی و صاف هست. ناگهان فریاد شادی چند بچه را میشنوم. غبار که مینشیند و ما نزدیک تر میشویم، دو دروازه از تیرکهای چوبی و چند بچه با پای برهنه یا دمپایی، دنبال توپ چهل تکه ای میدوند که دست کم نیمی از آن ساییده شده و دو تکه اش موقع گشتن توپ لخ لخ میکند. دروازه بانی که پشتش به خیابان است نگاهم را میدزدد.

-       نگه دارین. پیاده میشم.

راننده میگوید:«همین جا؟ ولی نرسیدیم ها. اینجا ولدآباده.»

نگاهم به دروازه بان است. پیاده میشوم و کیسه را از توی صندوق عقب برمیدارم و راه می افتم. از جوی آبی که به کاهوها میرسد، فاضلاب برجها میگذرد. بوی تندش زننده است ولی بعد عادت میکنم. نزدیک تر که میشوم بچه ها را بهتر میبینم. چند تایی کتانی به پا دارند. دو دختر بچة کوچک با موهای فرفری و غبارگرفته هم کنار زمین اند. زیر دامنهای گلدارشان شلوار پوشیده اند و حلقه های فلزی به گوش دارند. یکی از پسرها مدام نزدیکشان است.

کیسه را کنار تیرک زمین میگذارم. دروازه بان برمیگردد و نگاهم میکند. در آن همه گرد و خاک چشمهایش برق میزند. این روزها از این نگاه ها کم است.

-       سوت بلدی؟

میگویم: «نه! چطور.»

-       آخه  اونا زیاد خطا میکنن. گفتم وایسی داور.

چند سال پیش بلد بودم. چهار انگشتم را توی دهان میکنم و با بدبختی سوت میزنم. پسرک میخندد و بی دست چنان سوتی میزند که برای چند لحظه همه می ایستند و نگاهمان میکنند. با دست اشاره میکنم که بیایند. در کیسه را باز میکنم و لباسها را بیرون میکشم.

-       هرکی طرفدار هر تیمیه همون رو برداره. مجانیه. به مناسبت جام جهانی.

سرها همه توی کیسه است. پسرک دروازه بان عصای چوبی را زیر بغل میزند و می آید. به تنها پایش کتانی نویی پوشانده.

-       من طرفدار ایرانم ولی لیونل مسی هم داری؟