آدمی و پری

در آن سفر، رنج موسی بیشتر از خضر بود.
در جلجتا یوحنا محنتی کشید که عیسی نه.
حلاج را که دست و پا می‌بریدند، کسی از رنج شبلی آگاه نبود.
کشتی‌نشینان از درد کنعان، پسر بد نوح بی خبرند.
غم قابیل بر آدم پوشیده ماند.
،
محنت آدمی را پری نمی‌داند.

زخم مرهم می‌خواهد


اعتراف می‌کنم غم خوانده نشدن داشتم. این روزها غم بزرگ‌تری آمده است، نه این غم که چرا من را نمی‌خوانند، بلکه چرا اصلاً نمی‌خوانند، هیچ نمی‌خوانند. زیاد حرف می‌زنند.

فرهنگ ساندویچی و سعدی کیارستمی به کنار، از حوصله‌ی تنگ آدم‌ها و بی‌دل و دماغی‌شان می‌گذریم، مردمان بی‌خوشبختی و بی‌لبخند درست، این همه مکتوب وامانده و نخوانده قبول، همه را می‌دانم ولی دلم راضی نمی‌شود. تو را که می‌نویسی نمی‌دانم، من این چنین‌ام.

روزهای نخست که به این نخواندن‌ها و قضاوت‌های پرآب و تاب پی بردم غمگین شدم. این روزها نگاه می‌کنم و فقط سر تکان می‌دهم. نه کف‌زدن‌های‌شان قند در دل آب می‌کند و نه کنایه‌های‌شان خون به جوش می‌آورد. دوست من کسی است که چیزی از من خوانده است نه آن‌که هرجا نویسنده‌ام می‌خواند. آن‌که می‌خواند و در خلوتش قضاوتم می‌کند یا گاهی به رویم می‌آورد، رفیق این دوران است حتی اگر هرگز نبینم‌اش، ندیده باشم‌اش. آن‌که تنها گزارشی از نوشته‌ها و ترجمه‌ها را می‌شنود و حکمش بر اساس اخبار است، پشیزی نمی‌ارزد.

به من سلام نکن، احوالم را نپرس، بیمار که شدم به دیدارم نیا، به مجلست دعوتم نکن، به مجلسم نیا، هم پیاله نشو، غم دلم را که هیچ‌گاه برنداشته‌ای باز هم برندار، دستم را نگیر، ولی بخوان. هرچه می‌خواهی و از هرکه می‌خواهی بخوان ولی بخوان و دهان باز کن، وگرنه خاموش؛ هیچ احدی از سکوت نمرده است. بگذار من هم موجودی باشم بی‌اهمیت در حد درخت کوچه‌تان که هرگز به دلیل خشک شدن‌اش فکر نکردی، هیچ‌وقت همت نداشتی پیاله‌ای آب پایش بریزی. بگذار من هم گربه‌ی زخمی محل باشم که می‌بینی و آه می‌کشی و فراموش می‌کنی. زخم را آه درمان نمی‌کند؛ زخم مرهم می‌خواهد. مثل کودکی که با هله هوله سیر شده است، به عصاره‌ی زندگی من ناخنک نزن که بگویی سرگرم خوردنی. من مهمان سیر دوست‌تر می‌دارم؛ مهمانی که خوراک شاهوار خورده و حتی به نان و پنیر من می‌خندد، مهمانی که حکایت سفر دارد، تجربه دارد، حرف دارد، مهمانی که در بقچه‌اش هوای تازه دارد.

بخوان و به من هم یاد بده. با من از خوانده‌های به دل نشسته‌ات حرف بزن، اطلاعاتت را به صندوق انتقادات و پیشنهادات بریز، در مسابقه‌ی هفته شرکت کن. سوادآموز نباش، آگاه باش. مرا هم از دریافته‌هایت آگاه کن . دردت را به من بگو. دستت را به من بده. دردت را بنویس. حرفت را بنویس. بنویس. من می‌خوانم.

افسوس که این  نوشته را فقط دوستانم می‌خوانند، تو باز هم نمی‌خوانی. هیچ‌وقت نمی‌خوانی.

بیست و یک آذر

چقدر آن روزها که به جای تمرینات ریاضی و علوم، می‌نشستم به رونویسی هوای تازه، پریا حفظ می‌کردم و با مرگ ایگناسیو اشک می‌ریختم، ساده‌تر بودم. چه رویاها که با هیوز آمد و از دست رفت، وقتی نگذاشتند "این وطن دوباره وطن شود".

برای نامه‌ای به معشوقه‌ی خیالی چقدر از "همچون کوچه‌ای بی انتها" آغاز و پایان به هم رسید. معشوقه‌ای از دختران ننه دریا، دختران دشت، دختران انتظار.

چقدر آن روزها زندگی در کوچه‌ها بیشتر بود...

اگر می‌شد به آن روزها برگشت،

جناب بامداد،

دیگر پشت تلفن بغض نمی‌کردم و بخت همصحبتی با شما را از کف نمی‌دادم...  اگر می‌شد به آن روزها برگشت، لابد می‌شد به این روزها نیامد.

ایام از شما مبارک، جناب بامداد.

بیناب تازه

دو سال پیش مطلب مفصلی از ویکتوریا الکساندر برای دو ماهنامه ی بیناب ترجمه کردم که بخش اولش در جامعه شناسی هنر (2) (شماره چهاردهم / زمستان 88) و بخش دیگرش پس از دو سال در شماره اخیر جامعه شناسی هنر (3)(شماره نوزدهم / خرداد 90)  منتشر شده است. این هم از معجزات نشریات تخصصی ماست که کارها نه، بلکه خاطرات ما را منتشر می کنند.