زخم مرهم میخواهد
اعتراف میکنم غم خوانده نشدن داشتم. این روزها غم بزرگتری آمده است، نه این غم که چرا من را نمیخوانند، بلکه چرا اصلاً نمیخوانند، هیچ نمیخوانند. زیاد حرف میزنند.
فرهنگ ساندویچی و سعدی کیارستمی به کنار، از حوصلهی تنگ آدمها و بیدل و دماغیشان میگذریم، مردمان بیخوشبختی و بیلبخند درست، این همه مکتوب وامانده و نخوانده قبول، همه را میدانم ولی دلم راضی نمیشود. تو را که مینویسی نمیدانم، من این چنینام.
روزهای نخست که به این نخواندنها و قضاوتهای پرآب و تاب پی بردم غمگین شدم. این روزها نگاه میکنم و فقط سر تکان میدهم. نه کفزدنهایشان قند در دل آب میکند و نه کنایههایشان خون به جوش میآورد. دوست من کسی است که چیزی از من خوانده است نه آنکه هرجا نویسندهام میخواند. آنکه میخواند و در خلوتش قضاوتم میکند یا گاهی به رویم میآورد، رفیق این دوران است حتی اگر هرگز نبینماش، ندیده باشماش. آنکه تنها گزارشی از نوشتهها و ترجمهها را میشنود و حکمش بر اساس اخبار است، پشیزی نمیارزد.
به من سلام نکن، احوالم را نپرس، بیمار که شدم به دیدارم نیا، به مجلست دعوتم نکن، به مجلسم نیا، هم پیاله نشو، غم دلم را که هیچگاه برنداشتهای باز هم برندار، دستم را نگیر، ولی بخوان. هرچه میخواهی و از هرکه میخواهی بخوان ولی بخوان و دهان باز کن، وگرنه خاموش؛ هیچ احدی از سکوت نمرده است. بگذار من هم موجودی باشم بیاهمیت در حد درخت کوچهتان که هرگز به دلیل خشک شدناش فکر نکردی، هیچوقت همت نداشتی پیالهای آب پایش بریزی. بگذار من هم گربهی زخمی محل باشم که میبینی و آه میکشی و فراموش میکنی. زخم را آه درمان نمیکند؛ زخم مرهم میخواهد. مثل کودکی که با هله هوله سیر شده است، به عصارهی زندگی من ناخنک نزن که بگویی سرگرم خوردنی. من مهمان سیر دوستتر میدارم؛ مهمانی که خوراک شاهوار خورده و حتی به نان و پنیر من میخندد، مهمانی که حکایت سفر دارد، تجربه دارد، حرف دارد، مهمانی که در بقچهاش هوای تازه دارد.
بخوان و به من هم یاد بده. با من از خواندههای به دل نشستهات حرف بزن، اطلاعاتت را به صندوق انتقادات و پیشنهادات بریز، در مسابقهی هفته شرکت کن. سوادآموز نباش، آگاه باش. مرا هم از دریافتههایت آگاه کن . دردت را به من بگو. دستت را به من بده. دردت را بنویس. حرفت را بنویس. بنویس. من میخوانم.
افسوس که این نوشته را فقط دوستانم میخوانند، تو باز هم نمیخوانی. هیچوقت نمیخوانی.
اوایل یک سال خورشیدی، زمانی که آدمها از کشتن هم به صورت درهم و فله ای بدجوری شرمنده بودند و همزمان با سالهایی که در هر گوشه از جهان، عدهای مشغول کنترل جمعیت بودند و همدیگر را به هر دلیلی ولو سیاهی گردن و کپلشان، نقره داغ می کردند، به دنیا آمدم. دوست داشتم بزرگ که شدم شیر بشوم اما بعدها که عقلم رسید فهمیدم که می شود چیزهای بهتری هم شد و تصمیم گرفتم که نویسنده بشوم. مدتها طول کشید و مواد و انرژی فراوانی تلف شد تا فهمیدم بهتر بود همان آرزوی اول را دنبال می کردم. به هر حال حق اشتباه مال همه است، مگر اینکه چیز معرکه تری کشف بشود.