صبج که بیدار شدم صدایش را نشنیدم. عادت کردهام با تق و تق و پریدنهایش در فقس بیدار شوم. سه سال کنارم بود. شب های سرد زمستان که تنهایی بیشتر میشود، یکی باید باشد که جواب سلامت را بدهد، گاهی چیزی بگوید، غذا بخورد که بفهمی زندگی هست. به صدا احتیاج داشتم. چه شبها که وقتی به خانه میرسیدم با روشن کردن چراغ جیک بلندی میکشید و تنها کلمهای را که از زبان ما یاد گرفته بود تکرار میکرد: بیا!
دلم به همین خوش بود. هرچه در حیاط عجله میکردم تا از پانی و جهشهای گلآلودش رد شوم، کنار قفس او مینشستم و سر به سرش میگذاشتم تا در آن تنهایی کمی حرف زده باشم. هرچند زبان ما را دوست نداشت و چیز زیادی نمیگفت ولی کار خودش را بلد بود. میدانست چطور بعد از انتطار طولانی در قفس و تاریکی خانه دلت را به دست بیاورد.
به او ظلم کردم؟ نباید در قفس نگهش میداشتم؟ چه کار میکردم؟ برای خودخواهی خودم نگهش داشته بودم؟ من که او را نگرفته بودم. من که اسیرش نکرده بودم. باید ولش میکردم برود؟ اگر گربهها میکشتنش یا از گرسنگی و تشنگی میمرد؟ او که طبیعی زندگی نکرده بود. بلد نبود از خودش مراقبت کند...
دیشب که رسیدم صدایم کرد. آنقدر خسته بودم که کنارش نرفتم . خوابیدم. امروز کف قفس پیدایش کردم. پر کشیده و به دنیای زیباتری رفته بود. فقط افسوس ماند که چرا بیشتر دوستش نداشتم؛ چرا بیشتر با او حرف نزدم. چرا بیشتر رهایش نکردم تا در خانه بچرخد.
پارسال زمستان بود که تخم گذاشت؛ تخمی آبی و عجیب. گفتند مست شده. برایش جفتی بگیر. گوشه اتاق برایشان خانه درست کن. کاش اینکار را کرده بودم. نمیشد ولی ای کاش این کار را کرده بودم. هیچکس نمیداند عزیزانش کی پر میکشند. باید دوستترشان داشت.
دلم برای طلا تنگ شده.
http://makpak.blogfa.com/post-170.aspx