باران اسیدی
سوار ماشین که میشوم پشت سر و گردنم میگیرد. توی خیابان دعوا میشود نفسم بند میآید. مدام توی دلم پر و خالی میشود. احساس میکنم بدجور روی دست خودم ماندهام.
رفته بودم بعد از بوقی چکم را بگیرم. باران ملایمی میآمد و اگر هوای تهران اینقدر اسیدی نبود، میشد از لطافتش لذت برد. نگهبان دم در میپرسد:«کجا؟» میگویم:«بخش مالی.» میگوید:«کارتون چیه؟» میگویم:«مالی.» میخندند. میگویم:«یه کار بهتر پیدا کن. دست کم یه جملة بهتر. اگه من دزد باشم چی میگم؟ با این سین جیم تو میترسم اعتراف میکنم؟»
خندهاش خشک میشود و با سگرمههای درهم میگوید:«بفرمایید.» توی آسانسور به این فکر میکنم که اعصابم خراب است. بیخود پاچة طرف را گرفتم.
هنوز پا توی بخش مالی نگذاشتهام که صدای فریادی را میشنوم. مردی از اتاق ته بخش داد میزند:«دیگه نبینمت هرزه!» خانم میانسالی روبهرویم سبز میشود. صبر میکنم تا اول او بگذرد ولی پا از در بیرون نمیگذارد. چشمهایش تاب میخورند و همانجا روی زمین غش میکند. از کنارش میدوم تا ته راهرو. مدیر بخش مالی نشسته روی صندلی و نگاهمان میکند. همان بود که داد میزد. میگوید:«صرع داره.» نمیفهمم. انگار با همین تشخیص درمانش کرده. میدوم سمت زن. خون از دهانش بیرون میریزد. دست و پاهایش را جمع کرده. هول شدهام. خیال میکنم سکتة مغزی کرده. داد میزنم:«یکی بیاد.» یکی از خدماتیها میآید و میدود سمت اتاقی که احتمالاً کارمند زن دارد. صدایش را میشنوم که خانمها را صدا میزند.
دست میندازم دو طرف فک زن. فشار میدهم و دهانش را باز میکنم. انگار قفل بدنش باز میشود. نفس میکشد. آن سختی و رعشه آرام میشود. چند خانم از اتاق کنار سر میرسند. نگاهی به اتاق رئیس میندازم. هنوز نشسته و با پوزخندی فیلم ما را تماشا میکند. جایم را به یکی از خانمها میدهم. رئیس آنقدر خونسرد است که برای لحظهای به زن شک میکنم. فیلم بازی میکند؟ نگاهش میکنم. چشمهایش باز میشوند. گیج و مات است. برایم دست تکان میدهد. با دست اشاره میکنم که آرام باشد. سعی میکنم لبخندی را سپر آن همه اضطراب کنم. یکی از خانمها میگوید:«قرص داری؟» زن که انگار با آن وضع آشناست میگوید:«خوردم. میخوام برم. پاهامو صاف میکنی؟»
نگاهی به رئیس میکنم. میگویم:«میخواد بره.»
متوجه لحن تند جملهام میشود. کمی از صندلی بیرون میآید. بیمیل تلفن را برمیدارد. بعد رو میکند به یکی از خدماتیها و میگوید:«ببرش تو پارکینگ. بگو عشرتی هرجا خواست برسونش.»
خانمها به زن کمک میکنند تا بنشیند. با دستهای لرزان روسریاش را جلو میکشد. اشک توی چشمش ماسیده. یکی از خانمها خاک مانتوش را میتکاند.
دو نفر از کنار ما میگذرند و وارد اتاق رئیس میشوند. با اکراه به زن نگاه میکنند که هنوز روی زمین نشسته. رئیس اشاره میکند که در را پشت سرشان ببندند.
بیرون که میآیم باران بند آمده. نفس میکشم. برای لحظهای خودم را میبینم که رئیس را از صندلی میکشم بیرون. دو تا میخوابانم زیر گوشش. پرتش میکنم وسط بخش مالی. بعد هم بیخیال چکم میشوم و میآیم بیرون.
دست میکنم توی جیب و چک را در میآورم. به روز است. باید سرم را به چیزی گرم کنم. جلوی کیوسک روزنامه فروشی میایستم.
- کشف سرنخهای جدید از اسیدپاشی اصفهان
- گامهای آخر مذاکرات هستهای
- مناقشه تلویزیون با فوتبالیها
- مبادا در جامعه ناامنی آغاز شود
- معاینة قربانی اسیدپاشی توسط وزیربهداشت
کیفم را میاندازم روی دوشم و راه میافتم. مدام با خودم میگویم اصلاً به من چه. باران اسیدی شروع میشود.
{این مطلب در روزنامه فرهیختگان شماره منتشر شده است.}
اوایل یک سال خورشیدی، زمانی که آدمها از کشتن هم به صورت درهم و فله ای بدجوری شرمنده بودند و همزمان با سالهایی که در هر گوشه از جهان، عدهای مشغول کنترل جمعیت بودند و همدیگر را به هر دلیلی ولو سیاهی گردن و کپلشان، نقره داغ می کردند، به دنیا آمدم. دوست داشتم بزرگ که شدم شیر بشوم اما بعدها که عقلم رسید فهمیدم که می شود چیزهای بهتری هم شد و تصمیم گرفتم که نویسنده بشوم. مدتها طول کشید و مواد و انرژی فراوانی تلف شد تا فهمیدم بهتر بود همان آرزوی اول را دنبال می کردم. به هر حال حق اشتباه مال همه است، مگر اینکه چیز معرکه تری کشف بشود.