میرزا دورینگ و هفت گوشه‌ی عشق

{این مطلب در روزنامه فرهیختگان امروز منتشر شده است.}


بدون تلویزیون، ماهواره، رادیو، اینترنت، روزنامه، موبایل... می‌شود از اوضاع جهان باخبر شد. تنها دو گوش می‌خواهد؛ یکی حتی، با اندکی شنوایی. کافیست با دل و جان به صدای وانتی‌های دستفروش گوش کنید. محله‌ی ما دو وانتی ثبت شده دارد؛ یکی میرزا عبدالله، یکی ژان دورینگ. میرزا عبدلله آواز نمی‌داند و صبح تا ظهر خوب می‌خواند و ژان دورینگ که آواز می‌داند و ظهر تا عصر بد می‌خواند. این نتایج برآمده از مطالعه‌ی این دو پدیده است:
اگر میرزا عبدلله محله‌تان در کرشمه‌ی ماهور خواند و سیب‌زمینی و پیاز فروخت و ژان‌دورینگ در روح افزای راست پنجگاه، ضایعات آهن و در و پنجره خرید، بدانید که اوضاع بر وقف مراد است و اگر نه، خیلی زود می‌فهمید که چه خبر است؛ عنقریب از اوضاع جهان باخبرت می‌کنند.
وقتی میرزا عبدالله با آن بلندگوی تقویت شده‌ی اتمی، صبح روز شنبه در گوشه‌ی حزین بخواند، بدان که باز ستمگری در شهر خویش صدها تن را کشته است. اگر عصر آن روز ژان دورینگ هم به آواز دشتی رفت و بیدگانی خواند که ای داد است: حکم اعدام چند گل کبود را به اجرای احکام داده‌اند.
میرزا عبدالله اگر در همایون، لیلی و مجنون بخواند که پیداست دیداری تازه شده و تحمل فراق سخت‌تر. ژان‌دورینگ اگر در بیات اصفهان، جامه‌دران بخواند بدان که ما همه چون همیم، می‌هراسیم و غم داریم ولی زنده می‌مانیم و دست به دست می‌دهیم و اگر میرزا عبدالله در شور، عاشق‌کش خواند بدان دل کسی گرفته است در گوشه‌ای و کسی آمار دل‌گرفتگان را در اخبار رسمی اعلام نمی‌کند. ژان‌دورینگ اگر در چهارگاه زنگوله خواند، بدان که امید پیداست، اگر در آواز بیات ترک، مهربانی خواند بدان که شب می‌گذرد. میرزا عبدالله شما اگر یک هفته در ابوعطا غم‌انگیز بخواند، نشان زمستان است. ژاندورینگ‌تان اگر در سه گاه، رنگ دلگشا خواند بهار نزدیک است.
میرزادورینگ‌ها هفت گوشه‌ی عشق را، بیم‌ها و امیدهای انسان را پرسه می‌زنند. میرزا دورینگ‌های دستفروش محل‌تان را به کلاس آواز بفرستید، از شر تلویزیون، رادیو و الخ خلاص شوید تا آسوده‌تر زندگی کنید.

http://farheekhtegan.ir/fa/news/4659

از این ولایت

{این مطلب در روزنامه فرهیختگان بیست و یک بهمن منتشر شده است.}

شاید مسئولیت اجتماعی بزرگ‌ترین گمشده‌ي این روزهای ماست. این فقدان در تمام ناهنجاری‌های دور و برمان پیداست؛ از قانون‌گریزی‌های کلان گرفته تا رانندگی‌های قضاقورتکی و رفتارهای قحطی‌زده در مترو و زباله‌سازی و انواع مزاحمت‌ها و لچری‌ها و هیکل‌پفکی‌هایی که سر یک لاخ مو، لوله لامپا می‌شکنند و هزار جور ناخوشی کل و ول دیگر. گاهی از خودم می‌پرسم چقدر مسئولیت اجتماعی سرم می‌شود و در آموزش آن‌ها که آموخته‌ام چه قدمی برداشته‌ام؟ آیا اگر همین فردا حکومت طبق خواسته‌ی من رفتار می‌کرد، تمام این معضلات حل می‌شد؟ لولهنگ‌مان بیشتر آب می‌گرفت و می‌شدیم شهروند جهان؟ ما که مثلاً بلدیم در خیابان و جنگل آشغال نریزیم، حق هم را پایمال نکنیم، درخت بکاریم، برای نجات یوز ایرانی کمپین تشکیل بدهیم، هزار جور ناله و نوحه برای آلودگی هوا سر بدهیم، عکس کودکان بدسرپرست و بی‌سرپرست را منتشر کنیم و به نحوی مسئولیت اجتماعی سرمان می‌شود، چقدر می‌کوشیم تا دیگران را هم آگاه کنیم؟ خودمان در عمل چه می‌کنیم؟ آیا حاضریم مثلاً برای آلودگی کمتر هوا، ماشین بیرون نبریم؟ می‌توانیم هفته‌ای دو ساعت از وقت گرانبهایمان را برای کودکان کار، کودکان بیمار بگذاریم؟ در این روزهای سرد و کمبود گاز، در خانه لباس گرم می‌پوشیم و انرژی کمتری مصرف می‌کنیم؟ شهروند وطن خود می‌شویم که روزی شهروند جهان باشیم؟

هربار که سوار مترو می‌شوم لملمه‌ی مهاجران آلاخون والاخونی را می‌بینم که آشکارا و به ناچار در سال‌های اخیر به تهران هجوم آورده‌اند؛ خوش زِند و زاهایی کم‌بغل، که می‌شود دنده‌هایشان را شمرد و سوغات‌شان تلنباری از خرده فرهنگ‌ها است. بله، مهاجرت حق آن‌هاست و تهران ملک پدر ما نیست. ولی با این کلافگی فرهنگی چه باید کرد؟ من و شما چقدر برای آموزش مسئولیت اجتماعی در شهرمان تلاش می‌کنیم؟ قرار نیست از فردا سر میدان‌ها با دامبول و دیشا، بروشور آموزش مهارت‌های شهروندی پخش کنیم تا ناف جماعت چرب شود و شهروند شوند، قرار هم نیست همین‌طور کلپتره‌ای بنشینیم و زوال جامعه‌مان را تماشا کنیم. گمان کنم مونتسکیو می‌گوید که قانون به حسن نیت احتیاج دارد. گم کرده‌ی این روزهای ما به نظرم حسن نیت است که در دامنه‌ی بحث ما، به شکل مسئولیت اجتماعی بروز می‌کند. احساس می‌کنم بخش عظیمی از جامعه ما نه تنها به پیروی از برخی سیاستچی‌ها و مدیران بی‌خیال، بی‌هیچ حسن نیتی، به فکر نسل‌های آینده نیستند، بلکه حتی به پشت در آپارتمان خود هم فکر نمی‌کنند؛ انگار بیگانگانی شده‌ایم که احساسی به این شهر و آسمان نداریم. دلایل هرچه هست و انگیزه‌ها هرچه باشد، می‌شود به قطعیت گفت که این‌ بی‌مسئولیتی‌ها ژنتیک و خونی نیست؛ دستکم تاریخ شاهد است که ایرانی‌ها همواره بالاترین مشارکت‌ها را در مسائل اجتماعی داشته‌اند و هرگز منفعل نبوده‌اند. پس این‌ها همه از سر جهل و نیاموختن است. به همین دلیل است که با شعار نمی‌شود زنده ماند؛ باید آستین‌ها را بالا زد و تجربه‌ها و دانسته‌ها را به اشتراک گذاشت و منتقل کرد. باید گوشه‌ی کار را گرفت شاید بعد از نود و بوقی، همه با حسن نیست، کوزه‌‌ی میهن‌مان را  لب سقاخانه گذاشتیم.

حضور در آئین ادبیات

{این یادداشت در روزنامه فرهیختگان امروز منتشر شده است}


ادبيات، گاهی نقش يك تخيل دسته جمعي را در جامعه و نهادهاي تشكيل دهنده از جمله خانواده ايفا مي‌كند؛ تخیلی که به تعبير فرويد، ارضاي ثانويه (در معنايي عام‌تر) ناميده می‌شود. در جوامع بدوي اين تخيل جمعي به شكل‌گيري خدایان و اساطير منجر شد. انسان، اسطوره‌ها را از طريق افسانه‌ها و حماسه‌ها به عرصه‌ي زندگي وارد كرد تا بتواند لااقل به سؤالات مبهم‌اش، نظمي بدهد. اين فرآيند كه البته به نظر انديشمنداني چون كاسيرر، زاييده‌ي يك ذهن پيش منطقي است، سرچشمه‌ی قصه‌گویی و (بیشتر) قصه‌پردازی شد.
بعدها در جوامعي كه به خاطر تسلط حكومت‌هاي تندرو مذهبي(قرون وسطي) و يا استبدادی، ترس از عصیان و عواقب آن مردم را مهار می‌کرد، انسان کم‌کم از ادبيات شفاهي به نگارش ادبیات روي آورد؛ ادبیاتی که می‌کوشید هرچه بیشتر از بند تقدس‌ها و جاودانگی‌ها نجات یابد و زمینی ‌شود و سرگذشت عصیان انسان را روایت کند ولی با این‌حال همچنان سایه‌ی خدایان و نمایندگان‌شان را بر سر خود سنگین می‌دید. اين تأثير و ايفاي نقش را در همه‌ي دوران‌ها مي‌توان جستجو كرد اما آنچه در يك نتيجه گيري كلي عايدمان مي‌شود اين است كه ادبیات در این دوران، مسیری یک طرفه داشت و «هدف انسان‌ها از دخالت دادن خدايان در امور خودشان در حقيقت اين بود كه شيوه‌ي زندگي‌شان را حفظ كنند. بقاي وحدت خانوادگي و خانگي را تضميين كنند و ترتيبي بدهند كه هيچ تغييري اين امنيت را به خطر نيندازد.» 
در دنیای مدرن اما ادبیات کارکردی گسترده‌تر دارد؛ بر مخاطبش اثر می‌گذارد و از ایشان اثر می‌پذیرد. در تعريفي از ادبيات، اثری که مخاطب در واکنش به آن اقبال نشان مي‌دهد، مي‌تواند گونه‌اي از ادبيات باشد. البته اين پرسش مطرح می‌شود كه در اين صورت، بيم فرو رفتن ادبيات در عوام‌زدگي و تنزل كيفيت آن نمي‌رود؟
در پاسخ شايد بتوان گفت كه ادبيات و جامعه، رابطه‌اي ديالكتيك داشته و با هم گفتگويي پنهان و ضمني دارند. ادبيات اگر بتواند مخاطب را به همراهيِ «در اثري»(ایمپاتی) برساند، مي‌تواند بر سطح ذوق وي نيز تأثير بگذارد. اين رابطه‌ي دوطرفه با بالا رفتن سطح ذوق ادبي مخاطب كامل شده و خواننده را همواره، بهترين منتقد اثر و سليقه‌ي او را سره‌ي مناسبي براي تشخيص ادبيات پويا و مرتبط با جامعه قرار مي‌دهد.
بارها با کسانی روبه‌رو شده‌ایم كه براي انتخاب كتاب مناسب دچار ترديد بوده‌اند. اين ترديد گذشته از مسائل اقتصادي، از عدم وجود يك ذوق تربيت يافته ناشي مي‌شود. زماني كه يك فرد یا خانواده همچون جامعه‌اي كوچك و یا نهادي در آئین خواندن اثري شركت كنند و سپس با حسن نيت، تجربيات دیگر را به دور از هر گونه رابطه‌ي سوداگرانه‌ای‌ مرور كنند، گذشته از لذاتي كه پيش‌تر ذكر شد، می‌توانند سطح كلي ذوق ادبي خود را هم ارتقا ببخشند.
حضور در آيين خواندن ادبيات، دعوتي است كه در صورت پذيرفتن آن، آثار بي‌نظيرش آشكار مي‌شود؛ پاسخ‌های بسیاری برابر پرسش‌های‌مان شکل می‌گیرد و به ما یاری می‌رساند تا کمتر اشتباه کنیم و راه تباهی مردمان دیگر را نرویم. ادبيات، اجباري براي حضور افراد ندارد و همين خصوصيت است كه با قاعده‌اي ساده، آن را به يكي از لذت‌بخش ترين، كم‌هزينه‌ترين و مفرح‌ترين آيين‌هاي هستي تبديل كرده است و درست به همین دلیل، عصیان در برابر ادبیات، عواقبی سخت‌تر از عصیان در برابر خدایان باستان خواهد داشت چرا که به قول معروف:«هزینه‌ای که برای خواندن یک کتاب می‌دهیم بسیار کمتر از هزینه‌ای است که بعدها مجبور می‌شویم برای نخواندنش بپردازیم.»

http://farheekhtegan.ir/fa/main/92-11-16/16

درخت گردو بارش را سبک می‌کرد

{این مطلب امروز در روزنامه فرهیختگان منتشر شده است.}


چاق‌سلامتی که تمام ‌شد، دو چای خوش‌رنگ ریخت، قوری را آب بست و آتش سماور را کم کرد. در قندانش که کاسه‌ای دهان‌گشاد بود، هم قند داشت، هم تکه‌ای نبات، هم  شکر‌پنیر و هم توت خشک. نشستیم زیر درخت گردویی که در نسیم پاییز کم‌کم بارش را سبک می‌کرد. گفت:«ما واسه هر چیزی رسمی داریم؛ بازی، عزاداری، شادی، غذاخوردن، پذیرایی. اصلاً همه‌ی کیفش به همین مراسمه وگرنه می‌شه همین زندگی قضاقورتکی.»


قند را انداخت گوشه‌ی دهانش، استکان کمرباریک را کج کرد، چایش را ریخت توی نعلبکی و هورت ‌کشید.

-          از اون کم‌بغل‌هاش گرفته تا اونا که گردن‌شون رو تبر نمی‌زنه، سر سفره یا میز غذا، رسم و رسوم دارن. یکی‌اش همین چایی. اول صبح می‌شه ناشتایی. عروسی باشه، بهانه است واسه دیدن عروس خانم. غریب باشی، وسیله‌ي آشناییه. چشمت کثیف باشه، دوا می‌شه واسه دردت. سردت باشه، گرمت می‌کنه. کوفت و روفتت‌ رو می‌گیره. تشنه‌ات باشه، سیرابت می‌کنه. هَشتر و نَشترت به هم بپیچه با چای نبات درست می‌شه. دلت گرفته باشه می‌شینی با هم‌دندونت چای می‌خوری دلت وا می‌شه. حالا فکر کن پای آتیش باشه و جمع یاران که دیگه نور علی نوره.

خندیدم. مشتاق بودم بیشتر بشنوم. پس کوتاه به نعلبکی‌ خالی‌اش اشاره کردم و گفتم:«داغه!»

-          یه رفیق داشتم، راست و دروغش گردن خودش، می‌گفت از ترکه‌ی «محمد میرزای چایکار»ه. همون که صد سال پیش تخم چایی رو آورد تو ایران. اون می‌گفت چای دیشلمه باید لبریز و لب‌دوز و لب‌سوز باشه. هروقت هم چایی کمرنگ می‌ذاشتی جلوش، به متلک می‌گفت:«انگار پاسبون دیده رنگش پریده!»

گردویی افتاد پیش پای‌مان و از پوست درآمد. دور را نگاه می‌کرد. آهی کشید و گفت:«اون‌وقت‌ها که هنوز مثل خودمون زندگی می‌کردیم، چایی، قوت اول صبح و آخر شب بود. اول صبح ننه‌ام می‌گفت چایی خوردی؟ شب می‌گفت چایی بریزم؟ اگه استکان‌ها ردیف می‌شد یا یه پر چایی میومد رو استکان، می‌گفت پاشین جمع کنین، مهمون تو راهه...

و دستش را دراز کرد. استکان را به دستش دادم و گفتم:«پس بیچاره ملک‌شعرا حق داشته تو فرنگ از این شعرا بگه:

بس که خوردم چایی دم ناکشیده در سوئیس

آبم افتد در دهان از یاد چای پر دمی»

درخت گردو بارش را سبک می‌کرد.

http://farheekhtegan.ir/fa/news/3751