خانه روشن

{این یادداشت در روزنامه فرهیختگان روز بیست و سه فروردین منتشر شده است}
آفتاب می شد و باران میزد. بعد لحظه ای همه چیز در سکوت فرو می رفت و ناگهان با صدای دزدگیر ماشینی از دور همه چیز به تکاپو می افتاد. بهار همین است؛ حتی نمی دانی یک لحظه بعد چه احساسی خواهی داشت. انگار در مه پیش می روی.
قدم زنان به محل قدیم رسیده بودم. در این محل قدیم چه هست یا برای پیدا کردن چه به آنجا می رویم؟ شاید به دنبال خرده خاطراتی هستیم که در گذر زمان شیرین به نظر می رسند. هشت سال پیش، کوچه دویست و سیزده پر از خانه های حیاطدار بود با درختان سر به فلک کشیده تبریزی و گردو و توت. گاهی دو سه درخت خرمالو و زردآلو هم دست از سر حصار کوتاه خانه ها بیرون کرده بودند. همسایه ای داشتیم پیر. همیشه دستش می لرزید و از پسرش شکایت داشت. عصرها می آمد کنار درخت گردوی لب دیوار کوتاه مان و با من که مشغول آب دادن باغچه بودم حرف میزد. گاهی هم روی یکی از چهار صندلی سرسرا می نشست. هروقت مرا می دید شکلاتی از گره روسری اش درمی آورد و به دستم می داد و منتظر می ماند تا بخورم. بعد آهسته آهسته اشک می ریخت و از اقبال بدش می نالید؛ از اینکه پسرش مدام در خانه است و دیوانه شده، خواهرها را فراری داده و شبها برق ها را قطع می کند و در را روی هیچکس باز نمیکند و خون به دلش کرده است. از اینکه خانه تاریک است و او به زودی می میرد.
همیشه دلم برایش می سوخت و دلداری اش میدادم ولی کاری از دستم ساخته نبود. تا این که یک شب طوفانی زنگ خانه را زدند. از آن شبها بود که افتادن گردو از سرشاخه ها هم بند دل آدم را پاره میکند. در را که باز کردم و پیرزن را نالان دیدم حسابی ترسیدم. دستم را گرفت و گریان گفت:«تو رو خدا به داد من برسید. این پسر منو می کشه...»
و دستم را کشید و به طرف خانه شان برد. چراغ های کوچه یکی در میان روشن بود و سایه تبریزی ها در باد تکان می خورد. خانه شان مثل اغلب شبها در تاریکی فرو رفته بود . گربه ای پرید روی فیات قراضه ای که سالها بود کنج حیاط خاک می خورد. ترسیده بودم. یک لحظه دلم خواست دستم را در بیاورم و به بهانه ای برگردم.
ولی پیرزن با ناله گفت:«لااقل شما باهاش حرف بزنید. بگید چرا اینجوری میکنه... بعد بابای خدا بیامرزش اینطوری شده..»
از پله های سرسرا بالا رفتیم و از در چوبی گذشتیم. خانه در تاریکی مطلق بود. آن قدر ترسیده بودم که مدام یاالله می گفتم و پسر را صدا می زدم. بعد از چند لحظه دو مهتابی چشمک زنان روشن شدند و دلم قدری آرام گرفت. پسر با موها و ریش جوگندمی آنجا ایستاده بود. چه داشتم با او بگویم؟ نشستیم و هرچه حرف کلیشه ای در باب احترام مادر بلد بودم گفتم و تمام؛ دلم می خواست هرچه زودتر برگردم. می خواستم از آن همه سردی و تاریکی فرار کنم.
***
حالا هشت سال گذشت بود. به خانة قدیم که رسیدم دیدم آپارتمان شیکی با دو باغچه مسخره به جایش ساخته اند؛ خبری از درخت گردو و خرمالو و زردآلو هم نبود. سریع گذشتم و به خانه همسایه رسیدم. باز همان چهارصندلی روی سرسرا بود و در خانه هم باز. لحظه ای ایستادم. کمی بعد در چوبی باز شد و چند زن، گرم خوشامد گویی بیرون آمدند. با خودم گفتم پیرزن بیچاره هم مرد. ولی طولی نکشید که در میان نگاه کنجکاو مهمان ها به من، پیرزن دست در دست پسر بیرون آمد. دو خواهر هم به دنبالشان بودند. گل از گل هردویمان شکفت. احوالپرسی که تمام شد پیرزن گفت:«درخت گردو رو که بریدن گفتم منم میمیرم. ولی خدا این پسرو دوباره بهم داد. می بینی چه خوب شده.»
گفتم:«حسابی رو فرمی ها.»
خواهرش که هنوز عقب تر می ایستاد گفت:«خودش قبول کرد بره یه مدت بیمارستان. اصلاً معجزه شده... ماه شده.»
نگاهی به پسر انداختم. سرش را از خجالت پایین انداخت. زندگی را در چشمهایش میدیدم. خواهرِ دیگر در چوبی را باز کرد و چای آورد. هر چهار صندلی روی سرسرا حالا پر بود. درخت گردو نبود ولی خانه روشن شده بود.

با کتانی‌های تازه


هفده سالم بود. عشقی داشتم اسمش دمارینا؛ عکسی بود از یک دختر ارمنی اهل محلة جلفا. جز او، کتابخانه‌ای داشتم قدیمی که کم‌کم از پدر گرفته بودم؛ طبقه به طبقه. بعد عکس شاملو و لورکا را روی مقوای مشکی زده بودم پشت دو لنگه شیشه‌اش؛ پایین یکی با لاک غلط‌گیر نوشته بودم: «من هنوز زنده‌ام» و آن یکی: «یه شب ماه میاد». شبی خواب می‌دیدم با دمارینا بزرگ شده‌ایم، «ای دختر صحرا نیلوفر» گوش می‌دهیم و عروسی می‌کنیم. شبی دیگر روی تپه‌های گرانادا می‌دویدم که با اسب از روی لورکا رد نشوند. یک شب هم شاملو نشسته بود برای دخترای ننه دریا شعر می‌خواند و در دریا گم می‌شد. بیشتر از همه، خوابِ صحنه می‌دیدم. جایی آن بالا بودم و صدها نفر برایم دست می‌زدند. بهرام و ابی که تیله‌های‌شان را به من باخته بودند هم آمده بودند. بهرام کتانی نداشت، ابی هم از بابایش می‌ترسید. بعد کتابخانه‌ام پر می‌شد از کتاب‌های جلد چرمی که اسمم روی جلدهایشان طلاکوب شده بود.
با همین خیال خام، جوش و جلا زدم. مثل خیلی‌های دیگر کتاب خریدم و خواندم و تجربه کردم و نوشتم و نواختم و جلسه رفتم و ترجمه کردم و هرچه داشتم و هرچه در توانم بود سر این راه گذاشتم. گاه، تخم مرغ به چانه بستم و جلوی توپچی ترقه در کردم تا سکوت را یاد بگیرم؛ گاه با ترس‌هایم جنگیدم تا شجاعت را بفهمم و گاه با امیالم جنگیدم، با خودم جنگیدم، با دیگران جنگیدم، اشتباهات زیادی مرتکب شدم، قلب‌هایی را شکستم و دل‌هایی را شاد کردم تا بزرگ شوم. کم‌کم در خواب‌هایم تنها دمارینا باقی ماند و بهرام و ابی که بزرگ می‌شدند. یاد می‌گرفتم که زندگی همین راه است، کنار کسانی که دوست‌شان می‌داری.
حالا که سی و چهارساله شده‌ام، بیست و هفت هشت تا کتاب ریز و درشت نوشته و ترجمه کرده‌ام، با تمام وجود باور دارم که هیچ‌کدام از این «کتاب‌ها» بدون انسان و عشق برایم ارزشی ندارند. در این سال‌ها که بسیاری از ترس‌هایم را شکست داده‌ام، گاهی از ترس تنهایی تا سپیده دلم پوسید، از بی‌پولی پیاز سرخ کرده خورده‌ام و از عاشقی، رفتِگار شدم ولی چیزهای زیادی آموخته‌ام و اشک‌هایی ریخته‌ام، به این باور رسیده‌ام که هیچ‌چیز، هیچ‌چیز به اندازة انسان‌های بزرگی که کنارشان هستم، خانواده‌ام و دوستان مهربانی که با تمام ضعف‌هایم مرا تاب می‌آورند ارزش ندارد. باور دارم که همة آن خواب‌ها و آرزوها برای انسان بود و آزادی انسان؛ همه، خواب مهربانی بود و یاری. (هرچند عقلم پاره سنگ برنداشته که با هر دبنگوزی بروم زیارت.)
حالا دیگر به این یقین رسیده‌ام که برای زندگی، انسان و عشق بنویسم و شال و یراق کنم، نه برای کتاب‌های جلد چرمی و آن صحنه. اینطور که باشد دیگر نه حرص دارم و نه حسد؛ نه ایراد نیش‌غولی می‌گیرم و نه سوداگرانه ناف کسی را چرب می‌کنم؛ نه خاک توی چشم کسی می‌پاشم و نه زیر پایش را می‌کشم؛ نه محفلی می‌شوم و نه مرید و نه مراد و سرانجام، مثل امروز، از زندگی‌ام راضی خواهم بود و بی‌حسرت. خودِ هفده ساله‌ام می‌شوم با دمارینا و دوستان جانی که همة دارایی من‌اند و البته کتانی‌های تازه، چرا که راه تا تپه‌های گرانادا دشوار و طولانی است.