محمود گلابدره‌ای

یازده سال پیش هر جمعه به دارآباد می‌رفتیم. گاهی مسیر کنار رودخانه را انتخاب می‌کردیم و تا نزدیک آبشاری می‌رفتیم. روزی به پناهی در دل کوه برخوردیم. اجاقی سنگی در آن بود و چند تکه ظرف. ساعتی همان‌جا ماندیم تا این‌که سر و کله پیرمردی پیدا شد. آمد و کنار رودخانه روی صخره‌ای نشست. ریش سپید داشت و کلاه بافتنی به سر. کیف زیپ‌دارش را باز کرد و دفترچه‌ای از آن بیرون آورد و سرگرم نوشتن شد. یکی از بچه‌ها متوجه او شد و گفت به نظرم این‌جا پناه آن پیرمرد است. آن روزها سال اول دانشگاه بودم و به شدت غرق مولانا و آثارش شده بودم. شنبه‌ی همان هفته هم قرار بود درباره‌ی مولانا کنفرانش بدهم. از زندگی‌نامه‌اش چیزهای زیادی یاد گرفته بودم ولی کافی نبود. فیه ما فیه‌اش را تازه پیدا کرده بودم و سرگرم خواندن بودم. ناگهان در آن شور و جو جوانی احساس کردم باید با آن پیرمرد صحبت کنم. پایین رفتم و بعد از چند لحظه مکث پرسیدم:
اجازه هست؟

برگشت و با سگرمه‌های در هم گفت: از من چرا اجازه می‌گیری؟ بشین خب.

نشستم و منتظر ماندم و او همچنان با مداد در دفترش می‌نوشت. چند لحظه بعد برگشت و این‌بار که من را مشغول خواندن دید، گفت: چی میخونی؟

من هم که به شدت در آن زمان جوگیر بودم، جلد فیه ما فیه را رو به او گرفتم و گفتم: نمی‌دونم.
خندید و اشاره کرد جلو بروم.

بعد گفت: بخون ببینم چی بلدی.

من هم کتاب را باز کردم و حکایتی را خواندم.
یادم نمی‌رود که بعد از خواندنم چطور خط به خط حکایت را در دفترش نوشت و توضیح داد که چرا این‌جا این کلمه آمده و فروزانفر آن واژه را در پانویس آورده و منظور از این جمله چیست و...
بعد از کمابیش یک‌ساعت که نوشتن و خواندن دوباره حکایت تمام شد رو به من کرد و گفت: حالا بخون.
من هم خواندم و این‌بار چراغی در دلم روشن شد که اشکم را درآورد.
بعد از من پرسید که حالا چرا فیه ما فیه؟
و من ماجرای درس و دانشگاه را گفتم و ارادتم به حضرت مولانا!
سردماغ‌تر شد و بنا کرد به روایت زندگی مولانا و ناگهان در میان حرف‌هایش گفت: راستی قصه‌ی {...}یر و کدوی مولانا رو شنیدی؟
من که مولانا را در حد پیامبری ستایش می‌کردم و معصوم می‌دانستم و در مورد آثارش از اکنون نادان‌تر بودم و حتی نمی‌دانستم مولانا چنین حکایتی دارد، اخم کردم و ناراحت شدم. آن پیرمرد خانه به دوش که بود که به ساحت مولانا توهین کند؟
او قصه را شرح داد و تفسیر کرد و با هم خندیدیم. بعد هم از زندگی و آرای مولانا بیشتر روایت کرد و دست آخر گفت:
فردا برو همین‌ها رو تعریف کن، آخرش هم بگو:
رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن/   ترک من خراب شبگرد مبتلا کن
تمام ترسم از سخنرانی فردا ریخت. دیگر از این‌که سال تولدش را با سال نوشتن فلان کتاب اشتباه کنم هراسی نداشتم. دیگر قرار نبود درباره‌ی قدیسی صحبت کنم. فردا از شاعری می‌گفتم عاشق و انسان.
از او پرسیدم: آقا شما اسمتون چیه؟
تکه روزنامه‌ای از جیبش درآورد و خبر بازگشتش از آمریکا را که در آن منتشر شده بود، نشانم داد:
- من محمود گلابدره‌ای‌ام.حسین آهنی گلابدره‌ای
ناگهان انگار آشنایی را پس از سال‌ها دیده باشم، به یاد کتاب‌های بابا افتادم که در صندوق خانه نگه می‌داشت و «سگ کوره‌پز» و «حسین آهنی» و... در میان‌شان بود.
تته‌پته‌کنان گفتم: گلابدره‌ای نویسنده؟
...
بعد از آن چهار پنج بار دیگر دیدمش. هربار جایی را نشانم می‌داد و می‌گفت: سگ کوره‌پز رو در مورد این‌جا نوشتم... فلان کار همین‌جاست و لابلای حرف‌هایش از «آقا» می‌گفت؛ از جلال آل احمد که برای او و دیگر شاگردان جلال، «آقا» بود.
پس از دو سه سال، دیگر خبری از او نیافتم. به شماره‌ای هم که داده بود بارها زنگ زدم ولی نشانی نبود. تا این‌که شنیدم چند کار جدید منتشر کرده و  گاهی کارهای عجیب و غریب می‌کند.
من از هشت سال پایان عمر و از خصوصیات و از رفتار محمود گلابدره‌ای چیزی نمی‌دانم. این‌که با ارشاد چه کرده و چه نوشته و فلان. برای من او هنوز همان پیرمرد ساده‌ای است که قداست مولانا را برایم فرو ریخت تا به چشم انسان شاعر نگاهش کنم. همین تا ابد مرا بس است. از شنیدن خبر رفتنش اندوهگین شدم. روحش قرین رحمت و در جوار آقایش شاد باد.

المپیک عشق

یادم نمی‌رود روزهای المپیکی را که با پدر می‌نشستیم جلوی تلویزیون و هروقت کشتی‌گیر ایرانی زیر یک خم حریف را می‌گرفت، پدر بلند یاعلی می‌گفت و با قهرمانی‌شان اشک می‌ریخت.

این مال آن قدیم‌ها بود. امروز پدر هیچ علاقه‌ای به این گولاخ‌های بی‌خاصیت ندارد.


امروز مدال طلا که افسانه است، برای برخی ارزش یک برد در پینگ‌پنگ المپیک بیشتر از مثلا جایزه‌ی ادبی هانس کریستین اندرسن یا نشان شوالیه ادب و هنر است. یک مشت آدم بی‌انگیزه‌ی ضعیف مصدوم را فرستاده‌اند المپیک که من و شما را سر کار بگذارند و صد تا مفت‌خور از کنار همین بساط دو هفته در لندن ول بگردند و مالیات من و شما را خرج کنند، آن‌وقت همه عین جغد زل بزنیم به تلویزیون که مثلا نوشاد عالمیان اولین برد تاریخ پینگ‌پنگ را در المپیک کسب کند یا آن یکی تلنگش در برود و در میان 47 نفر 43 ام شود. می‌خواهم هفتاد سال سیاه در تاریخ پینگ پنگ المپیک برد نداشته باشیم. یعنی الان راه برای قهرمانی در جهان هموار شد؟
نه عزیز من همه چیز تقصیر حکومت نیست. شما خیال کن امسال مراسم نوبل ادبیات کودک را که اتفاقا یک ایرانی (محمد علی بنی اسدی) هم در آن کاندید بود یا گرفتن نشان شوالیه ادب و هنر فرانسه (لیلا حاتمی) را همزمان با مسابقات وزنه‌برداری المپیک، زنده و مستقیم پخش می‌کردند.
برای خیلی ها تماشای زور زدن یک ورزشکار، جذاب‌تر از افتخاری است که عشق و آگاهی هنرمند به همراه دارد. از کاروان المپیک امسال ایران متنفرم. اگر زورم به این گولاخ‌های بی‌مصرف می‌رسید می‌رفتم پایین همان پله‌های فرودگاه می‌ایستادم و نفری یک اردنگی و پس گردنی حواله‌شان می‌کردم.

ولی حالا که زورم نمی‌رسد می‌روم دستان با عشق بنی اسدی را می بوسم و به خانم حاتمی درود می‌فرستم و هربار که هنرمند عاشق و خسته‌ای را می‌بینم که یک‌خم زندگی را گرفته، فریاد می‌زنم: یاعلی و با زنده ماندنش اشک شوق می‌ریزم.

این مال این روزهاست.

پی نوشت:

1.ده داور بین المللی جایزه هانس کریستین اندرسن از میان ۵۷ نامزد معرفی شده از سوی ۳۲ شعبه ملی دفتر بین المللی کتاب برای نسل جوان IBBY نام ۵ نویسنده و ۵ تصویرگر برگزیده را اعلام کردند. در این فهرست نام نامزد ایرانی، محمدعلی بنی اسدی نیز به چشم می خورد.

2. سفارت فرانسه در تهران اعلام کرده که «نشان هنر و ادب» درجه شوالیه این کشور به «بانوی هنرمند لیلا حاتمی» اعطا شده است.

3. روئينگ سوار المپيکي ايران با قرار گرفتن در رده‌ي بيست و چهارم به کار خود در رقابت‌هاي المپيک لندن پايان داد.

4. نماينده دووميداني ايران در ماده دوي 400 متر بازي هاي المپيک 2012 لندن در بين 47 ورزشکار به عنوان 43 المپيک اکتفا کرد.