تماشای اعدام از وی .آی. پی


یک.

خشونت در آن‌ها لانه کرده، هر روز به شکلی سر برمی‌آورد. با تصادف کوچکی به جان هم می‌افتند، ضعیف‌تر از خود را می‌زنند، برای لقمه‌ای نان یقة هم را می‌گیرند، اگر حرفی مخالف میل‌شان باشد با طعنه و کنایه و ناسزا شخصیت مخالف را ترور می‌کنند، به هم دست‌درازی می‌کنند، در نزاع، کشنده‌ترین و خطرناک‌ترین آلات را برای اعمال خشونت انتخاب می‌کنند و...
طی روز و شب برخی سرگرم اِعمال خشونت‌اند و حاضرین هم با موبایل یا هرچه سرگرم ثبت و تماشای آن.  در این میان جغرافیا و طبقة اجتماعی و نوع جرم هم پیوندی ندارند، این نمایش خشونت است که همه آحاد ملت را یکدل کنار هم جمع می‌کند. همان‌ها که در سعادت‌آباد قمه‌کشی دو رانندة ماشین‌های آخرین مدل را با لذت فیلمبرداری می‌کنند، از کتک‌کاری کارگران خستة بازار که به سمت کهریزک می‌روند به هیجان می‌آیند. ماجرا چه اعدامِ قاتل نوجوان یک ورزشکار مطرح باشد در کرج یا اعدام یکی در سبزوار یا اعدام دو زورگیر در خانة هنرمندان! (بله. این یکی جدید است.) فرقی نمی‌کند؛ در همة موارد خیل مشتاقان نمایشِ خشونت از راه دور و نزدیک می‌رسند تا شاید اژدهای تشنة روییده بر کتف‌های‌شان را با نمایش خونی دیگر سیراب کنند.

قومی که قرن‌هاست زیراخیه‌اش کشیده‌اند و به جبر تقدیر، تیره‌بختی مسلک زندگی‌اش شده، ‌بیگانگان جز به شمشیر و سرنیزه و سرانش جز به تازیانه و زندان با او سخت نگفته‌اند، چیزی جز خشونتِ خشونت نشان نمی‌دهد. پس همان‌ها که دیروز بر دار شدن حسین حلاج را تماشا کردند، امروز با تخمه و آجیل به تماشای اعدام می‌روند؛ گیریم آن روزها حلاج را بر دار می‌کردند امروز زورگیر را. این دو از منظر «لذت تماشای خشونت» توفیری ندارند؛ این‌جا تماشاچیِ خشونت است که پلشتیِ بازنمایی خشونت را دوچندان می‌کند، چه بردار شده گناه کرده باشد چه نه.

دو.

الکساندر تومانوخسکیچیف در کتاب «تماشای اعدام از وی .آی. پی» می‌گوید:«آن‌که مجرمی را در ملأ عام اعدام می‌کند به دو نیاز تماشاگران پاسخ می‌دهد: یکی ترس و دیگری خشونت؛ او (تماشاگر) به ترس نیاز دارد تا هرچه بیشتر ارباب و قانون حاکم را بزرگ‌تر از آن‌چه هست تصور کند و با رد هرگونه امکان اعتراض به او، با رضایت مقدرِ بیشتری به زندگی جانکاهش ادامه دهد. اما تماشای خشونت در او خشونتی دیگر را ارضا می‌کند؛ خشونت ویرانگری و ناهنجاری را؛ خشونت ناشی از قرن‌ها سرکوب و خفقان را.»

سه.

مردم احتیاج به سیب‌زمینی را حس می‌کنند ولی احتیاج به قانون اساسی را ابداً. (آیزایا برلین. متفکران روس. نجف‌دریابندری)

 
پی‌نوشت:

فردی با اسم الکساندر تومانوخسکیچیف وجود ندارد، اگر هم دارد من نمی‌شناسم. آن کتاب «تماشای اعدام از وی .آی. پی» هم بعید می‌دانم وجود داشته باشد. شاید خودم روزی نوشتم. آدم حرفی را از دهان یک روشنفکر بزند بهتر است که از خودش در بیاورد. بیشتر گوش می‌دهند.

انجل‌ها



از تهران برمی‌گشتم. اتوبان خلوت بود. سمت شاگرد نشسته بودم. سه مرد هم عقب بودند.
اولی عقبی گفت:«جِم را هم که زدند نامردا!»
وسطی گفت:« رفته رو یاه ست.»
سومی که رفیقش بود گفت:«خفه بابا بذار بخوابیم.»
راننده گفت:«آره مال ما هم قطع شده. دیگه نمیاد؟»
عقبیِ اولی گفت:«زنم صبح یقه‌مو گرفته که شب با جم میای وگرنه رات نمی‌دم. چی کار کنم؟»
وسطی گفت:«یه دستگاهی هست به اسم انجل»
رفیقش گفت:«تو چند سالته؟»
وسطی با خنده گفت:«بیست و دو، سه چهار.»
رفیقش گفت:«پس خفه بذار بخوابیم. ما خودمون می‌دونیم تو زندگی‌مون چی‌کار کنیم.»
وسطی با خنده به عقبی اولی گفت:«این دیوونه است.»
راننده از توی آینه به وسطی گفت:«آقا ما کابل اچ دی ام ان داریم با اون نمی‌شه؟»
عقبی اولی به راننده گفت:«اچ دی ام آی!»
وسطی گفت:«ربطی نداره. اینا ماهواره رو زدن.»
راننده کلاه بافتنی داشت. دندان‌های جلویش بیرون زده بود. ولی کلاهش قشنگ بود. گفت:«یعنی نمی‌شه؟»
عقبی اولی گفت:«این سریال خیلی قشنگ بود...حیف...»
راننده که چشمش در آینه دو دو می‌زد، گفت:«یعنی وصل نمی‌شه دیگه؟».
وسطی گفت:«شما انجل بگیر...»
رفیقش گفت:«انگل... انجل که می‌شه فرشته، ماهواره نمی‌شه.» و سرش را تکیه داد به پشتی که بخوابد چون زانوهایش را به صندلی من فشار داد.
راننده گفت:«از کجا بگیرم. تازه رفتم یه رسیور نو گرفتم. با اون کابله نمی‌شه؟»
عقبی اولی گفت:«ربطی نداره. تلویزیونت چیه؟»
راننده گفت:«معمولی.»
وسطی گفت:«نه باید یه ال سی دی. ال ای دی. چیزی بگیری که کابل بهش بخوره.»
راننده گفت:«بعدش می‌شه؟ رسیورم نوئه.»
عقبی اولی به وسطی گفت:«شما آشنا داری برای این انجل؟»
وسطی گفت:«آره. شماره‌شو می‌دم. همه کانالای اس دار و باز می‌کنه.»
رفیقش گفت:«دلار خره. او اس نیست. علامت دلاره.»
وسطی خندید و آرام به ما گفت:«دیوونه است.»
تلفن عقبی اولی زنگ خورد:«الو بگو.. چیه؟ بذار دارم ردیفش می‌کنم... قطع و وصل می‌شه. صدات نمیاد... گفتم صدات نمیاد...چیزی نمی‌خوای؟ باشه.»
راننده گفت:«پس شماره شو می‌دی؟ اون کابل رو پس واسه چی داد به من یارو؟»
عقبی اولی گفت:«چنده؟ این انجل. قشنگ می‌گیره دیگه؟»
وسطی گفت:«هفتاد... هشتاد.»
رفیقش گفت:«فقط زنگ زدین اسم اینو نبرین. می‌رینه تو زندگی‌تون.»
همه ساکت شدند.

یک ربع بعد هر سه مسافر عقب خواب بودند. راننده رو کرد به من. دندان‌هایش زیاد جلو نبود. کلاهش ولی قشنگ بود.
-         هر چی سرمون میاد حقه‌مونه. پراید شده شونزده میلیون، ملت می‌رن می‌خرن. شما ماهواره داری؟