انجلها
از تهران برمیگشتم. اتوبان خلوت بود. سمت شاگرد نشسته بودم. سه مرد هم عقب بودند.
اولی عقبی گفت:«جِم را هم که زدند نامردا!»
وسطی گفت:« رفته رو یاه ست.»
سومی که رفیقش بود گفت:«خفه بابا بذار بخوابیم.»
راننده گفت:«آره مال ما هم قطع شده. دیگه نمیاد؟»
عقبیِ اولی گفت:«زنم صبح یقهمو گرفته که شب با جم میای وگرنه رات نمیدم. چی کار کنم؟»
وسطی گفت:«یه دستگاهی هست به اسم انجل»
رفیقش گفت:«تو چند سالته؟»
وسطی با خنده گفت:«بیست و دو، سه چهار.»
رفیقش گفت:«پس خفه بذار بخوابیم. ما خودمون میدونیم تو زندگیمون چیکار کنیم.»
وسطی با خنده به عقبی اولی گفت:«این دیوونه است.»
راننده از توی آینه به وسطی گفت:«آقا ما کابل اچ دی ام ان داریم با اون نمیشه؟»
عقبی اولی به راننده گفت:«اچ دی ام آی!»
وسطی گفت:«ربطی نداره. اینا ماهواره رو زدن.»
راننده کلاه بافتنی داشت. دندانهای جلویش بیرون زده بود. ولی کلاهش قشنگ بود. گفت:«یعنی نمیشه؟»
عقبی اولی گفت:«این سریال خیلی قشنگ بود...حیف...»
راننده که چشمش در آینه دو دو میزد، گفت:«یعنی وصل نمیشه دیگه؟».
وسطی گفت:«شما انجل بگیر...»
رفیقش گفت:«انگل... انجل که میشه فرشته، ماهواره نمیشه.» و سرش را تکیه داد به پشتی که بخوابد چون زانوهایش را به صندلی من فشار داد.
راننده گفت:«از کجا بگیرم. تازه رفتم یه رسیور نو گرفتم. با اون کابله نمیشه؟»
عقبی اولی گفت:«ربطی نداره. تلویزیونت چیه؟»
راننده گفت:«معمولی.»
وسطی گفت:«نه باید یه ال سی دی. ال ای دی. چیزی بگیری که کابل بهش بخوره.»
راننده گفت:«بعدش میشه؟ رسیورم نوئه.»
عقبی اولی به وسطی گفت:«شما آشنا داری برای این انجل؟»
وسطی گفت:«آره. شمارهشو میدم. همه کانالای اس دار و باز میکنه.»
رفیقش گفت:«دلار خره. او اس نیست. علامت دلاره.»
وسطی خندید و آرام به ما گفت:«دیوونه است.»
تلفن عقبی اولی زنگ خورد:«الو بگو.. چیه؟ بذار دارم ردیفش میکنم... قطع و وصل میشه. صدات نمیاد... گفتم صدات نمیاد...چیزی نمیخوای؟ باشه.»
راننده گفت:«پس شماره شو میدی؟ اون کابل رو پس واسه چی داد به من یارو؟»
عقبی اولی گفت:«چنده؟ این انجل. قشنگ میگیره دیگه؟»
وسطی گفت:«هفتاد... هشتاد.»
رفیقش گفت:«فقط زنگ زدین اسم اینو نبرین. میرینه تو زندگیتون.»
همه ساکت شدند.
یک ربع بعد هر سه مسافر عقب خواب بودند. راننده رو کرد به من. دندانهایش زیاد جلو نبود. کلاهش ولی قشنگ بود.
- هر چی سرمون میاد حقهمونه. پراید شده شونزده میلیون، ملت میرن میخرن. شما ماهواره داری؟
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۱ ساعت 16:43 توسط مسعود ملک یاری
|
اوایل یک سال خورشیدی، زمانی که آدمها از کشتن هم به صورت درهم و فله ای بدجوری شرمنده بودند و همزمان با سالهایی که در هر گوشه از جهان، عدهای مشغول کنترل جمعیت بودند و همدیگر را به هر دلیلی ولو سیاهی گردن و کپلشان، نقره داغ می کردند، به دنیا آمدم. دوست داشتم بزرگ که شدم شیر بشوم اما بعدها که عقلم رسید فهمیدم که می شود چیزهای بهتری هم شد و تصمیم گرفتم که نویسنده بشوم. مدتها طول کشید و مواد و انرژی فراوانی تلف شد تا فهمیدم بهتر بود همان آرزوی اول را دنبال می کردم. به هر حال حق اشتباه مال همه است، مگر اینکه چیز معرکه تری کشف بشود.