اگر روزی
اطمینان دارم اگر روزی دوباره شادی و سعادت به ما رو کند, این همه دشمن نخواهیم بود. به پیشرفت و شادکامی هم حسد نمی ورزیم و با لبخندی از دشواری ها و سوءتفاهم ها خواهیم گذشت و هر روز با کلمات بی رحم, با نادیده گرفتن هم, با ترور شخصیت, سلام نکردن, دعوت نکردن, توجه نکردن, محبت نکردن و ... به آتش نامهربانی ها دامن نخواهیم زد.
عجیب است از ما که برای مهربانی آمدیم ولی خود با هم مهربان نبودیم...
هرچند اطمینان دارم اگر روزی دوباره شادی و سعادت به ما رو کند...
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم خرداد ۱۳۹۱ ساعت 22:58 توسط مسعود ملک یاری
|
اوایل یک سال خورشیدی، زمانی که آدمها از کشتن هم به صورت درهم و فله ای بدجوری شرمنده بودند و همزمان با سالهایی که در هر گوشه از جهان، عدهای مشغول کنترل جمعیت بودند و همدیگر را به هر دلیلی ولو سیاهی گردن و کپلشان، نقره داغ می کردند، به دنیا آمدم. دوست داشتم بزرگ که شدم شیر بشوم اما بعدها که عقلم رسید فهمیدم که می شود چیزهای بهتری هم شد و تصمیم گرفتم که نویسنده بشوم. مدتها طول کشید و مواد و انرژی فراوانی تلف شد تا فهمیدم بهتر بود همان آرزوی اول را دنبال می کردم. به هر حال حق اشتباه مال همه است، مگر اینکه چیز معرکه تری کشف بشود.