در این روزگار که توهم آزادی گلخانه‌ای داریم، تنفرانگیزتر از هرچیز، حضور پرشور پفیوز‌الفکرهای خلایی است که تا دیروز کتاب‌های ما را قلع و قمع می‌کردند و امروز در جمع قربانیان‌شان داستان و شعر می‌خوانند؛ با سوءاستفاده از اراده‌ی معطوف به قدرت، مزخرفات‌شان را در نشرهای ناسور مصیبت‌زده منتشر کردند و در مملکت ترس و تهدید و انزوا، به قافیه و ظاهر، نویسنده و شاعر شدند. قربانیان هم که مثل کله‌پاچه‌ی سحری به قصاب‌شان لبخند می‌زنند و از ترس فراموشی و عقب ماندن از مجامع! روشنفکری و محفلی، به هزار بهانه‌ی محافظه‌کارانه دست رد به سینه‌ی این برنامه‌ها نمی‌زنند و سرچاق‌کن اربا‌بند. آن قصاب که تکلیفش روشن است، دلم از قربانیان به درد می‌آید که ریش به صورت‌شان خشک شده و دم نمی‌زنند. واقعاً محافظه‌کارتر و هرهری مسلک‌تر از روشنفکر ایرانی در هیچ کجای دنیا سراغ ندارم. بشتابید که برای کمترین حق زندگی چه بهای سنگینی می‌دهید. بشتابید که اصلاً هیچ‌چیز به شما ربطی ندارد، به خصوص دستی که در کاسه‌تان می‌رود؛ حالا دیگر رسم است که با هر دبنگوزی بروند زیارت.