رسم خلاییها و کلهپاچهها
در این روزگار که توهم آزادی گلخانهای داریم، تنفرانگیزتر از هرچیز، حضور پرشور پفیوزالفکرهای خلایی است که تا دیروز کتابهای ما را قلع و قمع میکردند و امروز در جمع قربانیانشان داستان و شعر میخوانند؛ با سوءاستفاده از ارادهی معطوف به قدرت، مزخرفاتشان را در نشرهای ناسور مصیبتزده منتشر کردند و در مملکت ترس و تهدید و انزوا، به قافیه و ظاهر، نویسنده و شاعر شدند. قربانیان هم که مثل کلهپاچهی سحری به قصابشان لبخند میزنند و از ترس فراموشی و عقب ماندن از مجامع! روشنفکری و محفلی، به هزار بهانهی محافظهکارانه دست رد به سینهی این برنامهها نمیزنند و سرچاقکن اربابند. آن قصاب که تکلیفش روشن است، دلم از قربانیان به درد میآید که ریش به صورتشان خشک شده و دم نمیزنند. واقعاً محافظهکارتر و هرهری مسلکتر از روشنفکر ایرانی در هیچ کجای دنیا سراغ ندارم. بشتابید که برای کمترین حق زندگی چه بهای سنگینی میدهید. بشتابید که اصلاً هیچچیز به شما ربطی ندارد، به خصوص دستی که در کاسهتان میرود؛ حالا دیگر رسم است که با هر دبنگوزی بروند زیارت.
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۲ ساعت 22:12 توسط مسعود ملک یاری
|
اوایل یک سال خورشیدی، زمانی که آدمها از کشتن هم به صورت درهم و فله ای بدجوری شرمنده بودند و همزمان با سالهایی که در هر گوشه از جهان، عدهای مشغول کنترل جمعیت بودند و همدیگر را به هر دلیلی ولو سیاهی گردن و کپلشان، نقره داغ می کردند، به دنیا آمدم. دوست داشتم بزرگ که شدم شیر بشوم اما بعدها که عقلم رسید فهمیدم که می شود چیزهای بهتری هم شد و تصمیم گرفتم که نویسنده بشوم. مدتها طول کشید و مواد و انرژی فراوانی تلف شد تا فهمیدم بهتر بود همان آرزوی اول را دنبال می کردم. به هر حال حق اشتباه مال همه است، مگر اینکه چیز معرکه تری کشف بشود.