مطرب روشن
هر کس تصوری از زنده بودن دارد و هرکدام به بهانهای سرچاقکن زندگی هستیم؛ یکی خیال میکند «هر نفسی که فرو میرود ممد حیات است» و آن یکی باورش این است: هر که آرزو دارد، زنده است. یکی با پول مانده است و یکی هم با میز و کت و شلوارش. شاید هم تا وقتی «میرقصیم» زندهایم؛ همین حرکات موزون خودمان، چرخش و گردش تن و دست و تکان پا. انگار همینکه «میآییم وسط!» بار سنگینی را زمین میگذاریم؛ تفرعنها، غصهها، کدورتها و حسرتها را. خیلی وقتها به رقصیدن آدمها به خصوص آنها که سن و سالی ازشان گذشته دقت میکنم. خاطرهای «رقصان» از آدمها هم دارم که جلوی اسم عزیزانم ثبت شده. آدم گاهی با چشمهایش هم میرقصد. خیلی وقتها به سلکشن! و جِرت و قوزبازی هم نیازی نیست؛ خیلیها با عَشَقهها، با آفتاب، با هوهوی باد، چکچک آب، زر زر دستگاه تراشکاری، ترنم باران و سر و صدای قور و کلاغ هم میرقصند. باید دید آن روح تختهبند تن چقدر ویار رقصیدن دارد. پس خیال میکنم هرکه تا هر زمان که میرقصد زنده است. برای همین همیشه اشتیاق زیادی به دیدن رقص مسنترها دارم. گاهی که با آدم تازهای روبهرو میشوم در دلم ترانه یا نغمهای را همرنگ او میخوانم و تصویر میکنم که چطور میتواند با آن برقصد. اگر جور دربیاید که لذت آشناییاش دو چندان میشود ولی اگر روحش را چهارمیخ کرده باشد، چیز زیادی به یادم نمیماند. شبی خواب دیدم با دخترکی فرنگی و بلاگرفته به رقص (اسپانیایی) مشغولم؛ آتش پاره شعبده میکرد. من هم شده بودم موم و چرخ میخوردم (خدا قسمتتان کند.) بیدار که شدم مهرههای ستون فقرات را حاضر غایب کردم؛ سالم بودند و درخشش آفتاب زمستان و شادابی درختان نیمه خواب را در رگهایم احساس میکردم. از معجزات دختر فرنگ بود یا رهایی از این همه سنگینی! نمیدانم. احساس کردم در غمگینترین گربه ی دنیا، حتی به ناچار با دلی خون، با این همه مصیبت باید بیشتر رقصید.
رقص از سر ما بیرون امروز نخواهد شد
کاین مطرب ما یک دم خاموش نمیباشد
سعدی
اوایل یک سال خورشیدی، زمانی که آدمها از کشتن هم به صورت درهم و فله ای بدجوری شرمنده بودند و همزمان با سالهایی که در هر گوشه از جهان، عدهای مشغول کنترل جمعیت بودند و همدیگر را به هر دلیلی ولو سیاهی گردن و کپلشان، نقره داغ می کردند، به دنیا آمدم. دوست داشتم بزرگ که شدم شیر بشوم اما بعدها که عقلم رسید فهمیدم که می شود چیزهای بهتری هم شد و تصمیم گرفتم که نویسنده بشوم. مدتها طول کشید و مواد و انرژی فراوانی تلف شد تا فهمیدم بهتر بود همان آرزوی اول را دنبال می کردم. به هر حال حق اشتباه مال همه است، مگر اینکه چیز معرکه تری کشف بشود.