ماهی سیاه بزرگ

ادبیات کودک ایران به‌ویژه در دهه‌های 40 و 50 همیشه زیر سایه سنگین ایدئولوژی بوده است؛ انگار نویسنده‌ها در مسابقه‌ای برای «کشاندن» بچه‌ها به طرف مرام خودشان شرکت داشتند و نه خلق ادبیاتی برای خواندن و لذت بردن. این ویژگی باعث شد تا هم آثار ماندگار و هم مصرفی زیادی در آن دوران تولید شود. یکی از آن آثار ماندگار را معلم، نویسنده، مترجم و محققی نوشت که حالا بعد از سال‌ها می‌توان داوری بهتری از آثارش داشت؛ «ماهی سیاه کوچولو» نوشته صمد بهرنگی.
صمد بهرنگی از تیرماه 1318 زندگی کوتاه ولی درخشانش را آغاز کرد. در 19 سالگی «عادت» را منتشر کرد و بعد از «تلخون» که با نام مستعار در کتاب هفته چاپ شد، مقالات و داستان‌های زیادی با نام‌های مستعار دیگر منتشر کرد. «ماهی سیاه کوچولو» را که یکی از آخرین آثار اوست، نه‌فقط به اعتبار چاپ‌های متعددش از آخرین سال زندگی بهرنگی تا به حال و نه گمانه‌هایی که به آن می‌چسبانند تا تخریب یا تصاحبش کنند، می‌توان مهم‌ترین اثر بهرنگی دانست؛ ماجرای سفر ماهی سیاه کوچک شجاعی که عشق دیدن دریا را دارد و اگرچه سر از شکم مرغ ماهیخوار درمی‌آورد تا انتهای نهر کوچک زندگی‌اش می‌رود و در گنداب روزمرگی نمی‌میرد و جایی می‌گوید: «مرگ خیلی آسان می‌تواند الان به سراغ من بیاید، اما من تا می‌توانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم. البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبه‌رو شدم [که می‌شوم] مهم نیست، مهم این است که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد...»
«ماهی سیاه کوچولو» در زمستان 1346 نوشته و سال بعد با تصویرسازی فرشید مثقالی منتشر شد. همان سال برگزیده کتاب کودک شد و بعدها دو جایزه معتبر بولونیا و براتیسلاوا را هم از آن خود کرد. بارها به زبان‌های مختلف ترجمه و در کشورهای مختلف منتشر شد، با این‌حال ارزش این اثر نه به جوایزش که به تفکری است که هرچند در مقایسه با ویژگی‌های ادبیات مدرن کودک، کمی خام‌دستانه جلوه می‌کند ولی حتی امروز هم جلوه‌گر راه کسانی است که نمی‌خواهند دریا را فراموش کنند.
بهرنگی جایی در مورد خودش نوشته است: «قارچ زاده نشدم بی‌پدر و مادر، اما مثل قارچ نمو کردم، ولی نه مثل قارچ زود از پا درآمدم. هرجا نمی‌بود، به خود کشیدم، کسی نشد مرا آبیاری کند. من نمو کردم... مثل درخت سنجد کج و معوج و قانع به آب کم، و شدم معلم روستاهای آذربایجان. پدرم می‌گوید: اگر ایران را میان ایرانیان تقسیم کنید، از همین بیشتر نصیب تو نمی‌شود.» ولی انگار سهم او بیشتر از این حرف‌ها بود؛ سهم آن ماهی سیاه بزرگ که در نهم شهریور در رود ارس جوانمرگ شد، تمام ایران بود.

{این مطلب در روزنامه فرهیختگان منتشر شده است.

http://www.farheekhtegan.ir/?nid=1462&pid=16&type=0}

اشباحی که به ما پیامک می زنند

از پشت انبوه ماشین‌هایی که نامرتب و خشمگین در غروب تبدار و تشنه شهریور گاز می‌دادند و دود می‌کردند، کوه کارتن‌هایی را دیدم که روی هرکدام چیزی نوشته بود؛ چینی و بلور فلان، ظروف آشپزخانه بیسار... چراغ که سبز شد و جلوتر رفتیم چیزی از دیواره‌های کامیون ندیدم و فهمیدم که این همه کارتن بار وانت است. دو چرخ عقبش کمابیش روی زمین پهن شده بود و اگر موتورش سنگینی نمی‌کرد، به میدان شوش نرسیده مثل موتورها تک چرخ می‌زد.
گفتم: «این چرا این‌طوری کرده؟»
راننده که جوانکی بود غمگین نگاهم نکرد و زیرلب جواب داد: «از بدبختی. تازه اینکه خوبه. من موتور دیدم این همه بار زده. بعدش هم میره زیر ماشین و خلاص.»
و این خلاص را مثل تیری انگار به جان خودش شلیک کرد.
گفتم: «چرا اینقدر تو  همی؟»
نگاهش را برای اولین بار به من دوخت. نمی‌دانم چه خیال کرد. شاید چون دیگر خلاص شده بود مهم نبود با کی حرف می‌زند.
- زنم طلاق می‌خواد. مهریه‌اش رو...
به زور 24 سال را پر می‌کرد. چیزی نگفتم. یاد آمارهایی افتادم که در روزنامه‌ها می‌خوانیم و با یک عجب از کنارشان رد می‌شویم. موبایلم صدا کرد، پیامک تبلیغاتی بود. تمام راه‌ها را بسته‌ام ولی باز انگار اشباحی هستند که شماره‌هایمان را پیدا می‌کنند تا بی‌وقفه و با اصرار ما را از فعالیت‌ها و تخفیف‌هایشان آگاه کنند.
«عشق به شکل‌های مختلف میاد. می‌خوای بدونی چطوری میشه پیداش کرد؟ عدد صفر رو به 202987 پیامک کن.»
پیامک را پاک کردم و پرسیدم: «می‌خوای چی کار کنی؟» جوابم را نداد. شاید هم نشنید. من هم پی‌اش را نگرفتم و پرسیدم: «مسیر بعدی‌ات کجاست؟»
این‌بار انگار شنید و گفت: «نمی‌دونم.» و دست کرد زیر صندلی‌اش و دنبال چیزی گشت. دوباره صدای گوشی درآمد.
«سلام مشترک عزیز!
تا دقایقی دیگر جواب سوال زیر از مسابقه بی‌سابقه را ارسال نمایید. در این‌صورت موفق می‌شوید نام خود را در قرعه‌کشی تویوتا دو در کوپه و یک سفر به جزیره زیبای کیش وارد کنید. این فرصت را از دست ندید.» و بعد لحنش قدری صمیمی‌تر شده و ادامه داده بود: «آماده رکورد زدن هستی؟»
گزینه‌ها را نخواندم. به کوه کارتن‌های روی وانت نگاه کردم. جلو رفتیم و کنارش ایستادیم. راننده‌اش مرد تکیده‌ای بود که با لنگی صورت و گردنش را خشک می‌کرد. چنان استخوان گونه‌هایش بیرون زده بود که انگار تمام آن صورت سوخته از زیر آتش گرفته بود.
گفتم: «به اینا گیر نمیدن؟»
 گفت: «به کی گیر نمیدن؟ نشنیدی اون بدبخت رو همچی تو پیاده‌رو زدن که مرده؟ همه زورشون فقط به ما میرسه. فردا باید برم اندیمشک. یه دایی دارم اونجا. بتونم ازش قرض کنم خوبه.»
انبوه مسافرانی از مترو بیرون آمدند، نیمی از خیابان را بند آوردند و منتظر اتوبوس ماندند. راه باز شد و به میدان نزدیک شدیم. اسکناس دوهزار تومانی را به طرفش گرفتم. حواسش نبود. زدم به آرنجش.
- بفرما عزیز.
نگاهی به اسکناس کرد. فرمان را ول کرد و جیب‌هایش را گشت. یک تکه کاغذ که انگار شماره رویش نوشته بود پیدا کرد و دیگر هیچ. همان‌طور که باقی جیب‌ها را می‌گشت، پرسید: «خرد نداری دایی؟»
- دارم کمه.
- دشت اولمه. شرمنده. بقیه‌اش رو ندارم. باشه دایی.
گفتم: «عیب نداره. بگیر.»
پیاده که شدم به انبوه ماشین‌ها چشم دوختم. وانتی هنوز با کوه کارتن‌هایش در دود و تب شهریور دست و پا می‌زد. باقی پیامک را خواندم:
«با این سوال شروع کنیم: بزرگ‌ترین قاره جهان کدام است؟ 1- آفریقا
2- آسیا 3- سوال بعدی»
توی دلم گفتم: «سوال بعدی.»

 

{این مطلب در روزنامه فرهیختگان منتشر شده است.
http://www.farheekhtegan.ir/?nid=1460&pid=16&type=0