شعر دیگر(2)
وطنم را قاب میکنم
من وطنم را، در قاب عکسها میبینم
و، وعدهگاه، مسلخ
و بارها آزمودن
دیوار سفید و در سفید
کف دست تو شب را بیدار میکند
شب را
شب
در لحظهی بیداری
ترکیدن
روشنایی
و کوه، کوه جرقهها و خنجرها
کوه کتف و خون
شب را
شب
در کف دست تو شب بیدار میشود
داود رمزی
اوایل یک سال خورشیدی، زمانی که آدمها از کشتن هم به صورت درهم و فله ای بدجوری شرمنده بودند و همزمان با سالهایی که در هر گوشه از جهان، عدهای مشغول کنترل جمعیت بودند و همدیگر را به هر دلیلی ولو سیاهی گردن و کپلشان، نقره داغ می کردند، به دنیا آمدم. دوست داشتم بزرگ که شدم شیر بشوم اما بعدها که عقلم رسید فهمیدم که می شود چیزهای بهتری هم شد و تصمیم گرفتم که نویسنده بشوم. مدتها طول کشید و مواد و انرژی فراوانی تلف شد تا فهمیدم بهتر بود همان آرزوی اول را دنبال می کردم. به هر حال حق اشتباه مال همه است، مگر اینکه چیز معرکه تری کشف بشود.