شعر دیگر(1)
سرودی برای تنهایی
به حبیب رؤیائی
هوشنگ بادیهنشین
به حبیب رؤیائی
هوشنگ بادیهنشین
تالار زندگی را
کنسرت روزها و شب و شادی و غم است
در ازدحام سالن موسیقی
(سقفی که چلچراغش خورشید و ماههاست)
انسان چقدر تنهاست
هر لحظه با ترانهی زرین یادها
آن قایق شکستهی با باد رفتهای
بر صخرهی کبود زمان داستان ماست:
- موجی ، شبی، غریقی، از یاد رفتهای
ما عابران آتش، ما آن
سیاوشان
وقتی که راه تیغهی خنجر بود
وقتی که تا ستاره و خورشیدها و ماه
بنبست بود راه
انسان برای انسان سنگر بود
آه، از زمان
و آه...
خمیازهای و خوابی، اشکی و ماجراست
دنیا چقدر تنگ است
انسان چقدر تنهاست!
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم مرداد ۱۳۸۹ ساعت 1:7 توسط مسعود ملک یاری
|
اوایل یک سال خورشیدی، زمانی که آدمها از کشتن هم به صورت درهم و فله ای بدجوری شرمنده بودند و همزمان با سالهایی که در هر گوشه از جهان، عدهای مشغول کنترل جمعیت بودند و همدیگر را به هر دلیلی ولو سیاهی گردن و کپلشان، نقره داغ می کردند، به دنیا آمدم. دوست داشتم بزرگ که شدم شیر بشوم اما بعدها که عقلم رسید فهمیدم که می شود چیزهای بهتری هم شد و تصمیم گرفتم که نویسنده بشوم. مدتها طول کشید و مواد و انرژی فراوانی تلف شد تا فهمیدم بهتر بود همان آرزوی اول را دنبال می کردم. به هر حال حق اشتباه مال همه است، مگر اینکه چیز معرکه تری کشف بشود.