انگار همه اتفاقات بد در روز تولد من می‌افتد؛ شش بچه خاله کوهی، یک به یک در روز تولد من از بین رفته‌اند، آمریکا در روز تولد من خاک هیروشیما را به توبره کشیده؛ گاو مش‌حسن در روز تولد من مرده؛ دندان نفرتیتی مادرزن توت‌انخ‌آمون در روز تولد من آبسه کرده و اسباب رنجش و بعد زنده به گور کردن هزاران کارگر بدبخت را فراهم آورده. پسر نوح در روز تولد من با بدان نشسته، درختان زردآلو را در روز تولد من سرما می‌زند، بستنی هیتلر 10 ساله را در روز تولد من یک بچه یهودی گاز زده، آتشفشان وزوو در روز تولد من پمپی را کباب کرده، کبد مظفرالدین‌شاه در روز تولد من پوسیده و لیاخوف در روز تولد من مجلس را به توپ بسته است. هواپیماها اغلب در روز تولد من سقوط می‌کنند؛ نسل پلنگ در همین روز منقرض شده است. طبق آمار در روز تولد من آدم‌های بیشتری خودکشی می‌کنند، پل‌های بیشتری خراب می‌شوند و به بانک‌های بیشتری دستبرد می‌زنند؛ حتی الکساندر تومانیخسکیچف را هم که دو روز پیش از تولد من مرده بود؛ با دستگاه نگه داشتند تا روز تولد من بمیرد.
حالا در این سی‌وچندمین سالگرد تولد هم که نشسته‌ام بیخ دیوار انباری و زیرباران پاییزی به رقص آب در برکه کوچک نگاه می‌کنم، اخبار کوبانی و کشتار مردم بیگناه می‌ریزد روی کیک تولد و تلخش می‌کند. کیک که چه عرض کنم، رفتم بقالی و به یاد لی‌لی‌پوت‌های آن دوران، گردترین کیک کشمشی موجود را با یک شمع خریدم و آمدم دور از چشم خاله کوهی، نشستم بیخ دیوار انباری.
صدای گوینده اخبار را می‌شنوم که از پیشروی داعش در مرز سوریه و عراق خبر می‌دهد. شمع را روشن می‌کنم. اعتقاد عجیبی به فوت کردن شمع دارم. خیال می‌کنم اگر همین آرزوها و شمع فوت‌ کردن‌ها نباشد، اوضاع از این هم بی‌ریخت‌تر می‌شود. این روزها هرطرف که می‌روم حرف دختران مبارز کرد است و سلحشوری‌شان در مبارزه با داعش. این همه جنگ در این سال‌ها و این منطقه بوده، نمی‌دانم چرا همین یکی اشکم را درمی‌آورد. چرا همین یکی است که این همه میل به جنگیدن با جهل و ارتجاع را در من زنده می‌کند. از تمام تلخی‌های تاریخی در روز تولدم چرا این یکی از همه تلخ‌تر است. شاید چون همه داستان را می‌دانند و کاری از دست‌شان ساخته نیست.
یک شاپرک افتاده توی برکه و پرپر می‌زند. مسیرش روی آب کاملا پیداست. برای زندگی می‌جنگد. مدام چشمان آن دخترک را به یاد می‌آورم که تا لحظه آخر جنگیده بود. یک چکه باران از سوراخ شیروانی انباری می‌چکد روی شمع و خاموشش می‌کند. باید آرزو کنم. باید دعا کنم که جنگ‌ها زودتر تمام شوند. چقدر خسته‌ام از این آرزوهای بی‌فرجام. بلند می‌شوم. باران تندتر شده حالا. یک تکه چوب بلند پیدا می‌کنم. شاپرک هنوز زنده است. بیرونش می‌کشم. می‌گذارمش زیربوته‌ای. چشم‌هایم را می‌بندم و می‌پرم توی آب. گورپدر سرما.

{این مطلب در روزنامه فرهیتختگان شماره 1500 منتشر شده است}

http://farheekhtegan.ir/?nid=1500&pid=16&type=0