تنهایی نه فضیلت است و نه رذیلت؛ گونه‌ای شیوه‌ی زندگی است که اگر آگاهانه و در عین اختیار انتخابش کرده باشی تو را می‌سازد و اگر به اجبار انتخابت کرده باشد تو را خرد می‌کند. پدیده‌ای است به غایت بحث برانگیز. دوستش داری و ناگهان می‌ترساندت. از آن فراری هستی ولی به چنگت می‌آورد.  در این ده سال که تنها زندگی کرده‌ام حرف‌های زیادی شنیده‌ام:
«خوش به حالت که تنهایی، تقصیر خودته که تنهایی، تنهایی آدمسازه، تنها نمون زن بگیر، به من باج ندی تنها می‌مونی‌ها، به ما کولی ندادی تنها شدی، تنهایی خوبه بهت کمک می‌کنه که با خودت مواجه شی، تنهایی خودخواهی میاره، تنها نمون بیا پایین، تنها نشین برو بالا، تنهایی سخته ولی عادت می‌کنی، ایول تنهایی چه عشق و صفایی می‌کنی‌ها! و ...»

کسی که دیگر موجودات را دوست ندارد و طبیعت هم او را دوست ندارد و به همین خاطر جدا مانده است هرچه قدر هم که دور و برش شلوغ باشد منزوی است.
از سوی دیگر چه بسیار تنهایان گیتی که دورشان خلوت بود ولی منزوی نبودند؛ شور جهان در رگ‌های‌شان می‌خروشید.