اندر حکایت بلادی که دزد ندارند
اشتهارنامه
نمرهی دویم
میرزا مسعودخان ملکیار
خدا را شاکرم که در این اوقات، از حسن تدبیر و سلوک امنای دولت ایران و از دانایی و بینایی صاحب منصبان، دزدی و دغلی بسیار کم شده بطوریکه کم ذکر میشود. یادم است در روزگار سیاه آن شاه نگونبخت، اگرچه قراولخانهی بسیار احداث نموده بودند (فیالمثل سی قراولخانه در مشهد) در بیشتر سرحدات و شهرها نشانی از آسایش نبود.
در آن روزگار هرکه خبر از دزدی امنای والامنصب میداد، جرمی بیخ ریشش میبستند و زبانش را میبریدند. میگفتند با این همه قراول دزدی محال است و اخبار کاذبه و اراجیف باعث اشتباه عوام این مملکت میشود. القصه چنان دم از پاکی میزدند که هرکه نمیدانست خیال میکرد پاکترین دولت تاریخ، آنها بودهاند.
خوب به یاد دارم که قلیخان سرتیپ قراکوزلو را که در صفحات بندر بوشهر خدمات فراوان کرده بود، با یک دکل نفتی پشت قاطرش دستگیر کرده با کاروان مالیات که از جنوب به خزانهی عامره میآمد، راهی دارالخلافه نمودند. کاروان که به دارالخلافه رسید فقط قاطر مانده بود و دو سرباز. خبر که به همایونی رسید دستور رسیدگی دادند. عباسقلی خان یوزباشی مأمور پیدا کردن دکل شد. به اصفهان لشکر کشید و صد کرور خرج روی دست دولت گذاشت و عاقبت قومای دله را که بیرون دشتستان راهزنی میکرد با دو الاغ ماده و یک کیسه طلا، کت بسته آورد که این پدرسوخته شاهدزد است.
هرچه میرزا تقی خان امیرکبیر نامه نوشت و ادله آورد که دکل نفت کجا الاغ ماده کجا، به خرج همایونی نرفت که نرفت. میرزا قوما را گردن زدند، دکل پیدا نشد و دو سال پس از شهادت امیرکبیر، عباسقلی خان هم در ولایت انگلیس به دوستش قلی خان قراکوزلو ملحق شد و از حق ملت ایران برای خود قصر خریدند.
در فقرهی دیگری هم خوب به یاد دارم که شبی ابوی به خانه آمد. خلقش تنگ بود. سگرمهها در هم، مدام از اینور اتاق به آنطرف میرفت، لیچار میگفت و چپق میکشید. والدهی مرحوممان جوشاندهی گلگاوزبانی به دستش داد و علت را جویا شد. آقاجان که کارد میزدی خونش در نمیآمد گفت:«میرزا تقی خان باهزار خون جگر، از آن مردک (شاه) نوشته گرفته بود که خزانه چند کرور در اختیار شفاخانهها جهت بیماران تنگدست قرار دهد. ولی عالیجاه شفیع خان، مثل دزد سرگردنه همهی پول را گرفته تنبان از ولایت هند آورده و دست کم نیمی از پول را لفت و لیس کرده است. یکی نیست بگوید اگر یک چیز بلد باشیم به بلاد جهان صادر کنیم همان تنبان است، خانهتان آباد که خرج دوای مردم را با تنبان هندی معاوضه کردید.»
القصه، خدا را شاکرم که امروز از این فقره خبری نیست و اولیای دولت علیه اهتمام بسیار دارند که صنایع بدیعهی ممالک محروسه رونق تمام یابد. تنبان و الاغ هم که کم نداریم.
{این مطلب با اندکی تغییر در روزنامهی وقایع اتفاقیه منتشر شده است}
اوایل یک سال خورشیدی، زمانی که آدمها از کشتن هم به صورت درهم و فله ای بدجوری شرمنده بودند و همزمان با سالهایی که در هر گوشه از جهان، عدهای مشغول کنترل جمعیت بودند و همدیگر را به هر دلیلی ولو سیاهی گردن و کپلشان، نقره داغ می کردند، به دنیا آمدم. دوست داشتم بزرگ که شدم شیر بشوم اما بعدها که عقلم رسید فهمیدم که می شود چیزهای بهتری هم شد و تصمیم گرفتم که نویسنده بشوم. مدتها طول کشید و مواد و انرژی فراوانی تلف شد تا فهمیدم بهتر بود همان آرزوی اول را دنبال می کردم. به هر حال حق اشتباه مال همه است، مگر اینکه چیز معرکه تری کشف بشود.