ماشین میپیچد به راست. از میان درختهای توت کهنسال میگذریم. چند وانت و پراید زیر درختها نگه داشته اند و بچه ها بالای درخت شاخه ها را تکان میدهند. میپیچیم به چپ. گله ای گوسفند از عرض خیابان تنگ میگذرد. مردی آفتاب سوخته و سگی سیاه با پشم های تنک دنبالشان. از کنار ده متری ایرج میگذریم؛ باریکه ای خاکی که به کارخانه ای متروک میرسد. لابد اسم صاحب کارخانه ایرج بوده. در غبار سنگبریهای دور و بر که خورشید را هم کدر کرده اند، چند زن و کودک افغان در بیابان پیش میروند. میپیچیم به راست. یک منبع آب با آویزهای برقی آبشارگون قد علم کرده. کنارش مردی دهها کپسول گاز روی زمین گذاشته و چند ماشین مخزنشان را به طرز عجیبی پر میکنند. به بلوار اصلی میرسیم.

راننده که به زور پشت فرمان جا شده به زمین های کنار امامزاده اشاره میکند و میگوید:«تا بیست سی سال پیش اینجا شبیه دریاچه بود. پر ازمزرعه.»

نگاه میکنم؛ حالا بیابان است و گاهی چند کرت کوچک کاهو و سبزی دیده میشود. باقی، بیغوله هایی است از آجر سفالی و دیوار پیش ساخته و بلوک و گچ که انگار با هر طوفانی سست تر شده و همه به هم تکیه داده اند. شاید یکی که بیفتد همه را ویران کند.

-       حالا ببین چه وضعیه. نه به این خرابه ها و نه به اون برج های مسخره.

کنار زمین های کاهو، شش برج سر به فلک کشیده اند؛ انگار گرگ و بره در یک قفس باشند. بین برجها و کاهوزار، تکه زمینی خالی و صاف هست. ناگهان فریاد شادی چند بچه را میشنوم. غبار که مینشیند و ما نزدیک تر میشویم، دو دروازه از تیرکهای چوبی و چند بچه با پای برهنه یا دمپایی، دنبال توپ چهل تکه ای میدوند که دست کم نیمی از آن ساییده شده و دو تکه اش موقع گشتن توپ لخ لخ میکند. دروازه بانی که پشتش به خیابان است نگاهم را میدزدد.

-       نگه دارین. پیاده میشم.

راننده میگوید:«همین جا؟ ولی نرسیدیم ها. اینجا ولدآباده.»

نگاهم به دروازه بان است. پیاده میشوم و کیسه را از توی صندوق عقب برمیدارم و راه می افتم. از جوی آبی که به کاهوها میرسد، فاضلاب برجها میگذرد. بوی تندش زننده است ولی بعد عادت میکنم. نزدیک تر که میشوم بچه ها را بهتر میبینم. چند تایی کتانی به پا دارند. دو دختر بچة کوچک با موهای فرفری و غبارگرفته هم کنار زمین اند. زیر دامنهای گلدارشان شلوار پوشیده اند و حلقه های فلزی به گوش دارند. یکی از پسرها مدام نزدیکشان است.

کیسه را کنار تیرک زمین میگذارم. دروازه بان برمیگردد و نگاهم میکند. در آن همه گرد و خاک چشمهایش برق میزند. این روزها از این نگاه ها کم است.

-       سوت بلدی؟

میگویم: «نه! چطور.»

-       آخه  اونا زیاد خطا میکنن. گفتم وایسی داور.

چند سال پیش بلد بودم. چهار انگشتم را توی دهان میکنم و با بدبختی سوت میزنم. پسرک میخندد و بی دست چنان سوتی میزند که برای چند لحظه همه می ایستند و نگاهمان میکنند. با دست اشاره میکنم که بیایند. در کیسه را باز میکنم و لباسها را بیرون میکشم.

-       هرکی طرفدار هر تیمیه همون رو برداره. مجانیه. به مناسبت جام جهانی.

سرها همه توی کیسه است. پسرک دروازه بان عصای چوبی را زیر بغل میزند و می آید. به تنها پایش کتانی نویی پوشانده.

-       من طرفدار ایرانم ولی لیونل مسی هم داری؟