اشتهارنامه
نمره‌ی سیّم

میرزا مسعودخان ملکیار

مفسدین فرانسه و برخی دول خارجی مدتی است که می‌خواهند این دولت جمهوریه را برهم بزنند که البته به جهت نظم سخت که در آن ولایت گذاشتند، در این روزها قدری آرام دارند مگر در یکی از بلوکات آنجا، که فرقه‌ی ضاله‌ای بلوا به پا کرده و شماری از مردم بی‌گناه را به کام مرگ کشانده است. با این‌همه اگرچه همدردی با هر انسان دردمندی فضیلت است ولی آنگاه که فقط به همدردی با دردمندان شیک تقلیل یابد، رذیلت است.
خوب به یاد دارم که در طفولیتِ حقیر نیز یک بار دولت فرانسه را مخبر شدند که افراد فرقه‌ی ضاله‌ای می‌خواهند اغتشاش برپا نمایند، لذا نظام بیرون آوردند و در آن میانه چند گلوله در شد که یکی به بناگوش خمیرگیر پاریسی خورد و دیگری، طوری به کمر یکی از مفسدین فرقه‌ی ضاله اصابت کرد که تا آخر عمر فرق پای چپ و راستش را از هم تشخیص نمی‌داد.
ابوی مرحوم چند همکار در دارالفنون داشت که به تازگی از ولایات خارجه آمده، مشغول به تحصیل دروسی بودند. تا این خبر شنیدند جملگی با اهل و عیال یا دردانه فتانه‌شان، شمع به دست به قنسولگری فرانسه هجوم بردند، اشک‌ریزان و شمع‌افروزان، مراتب همدردی خود را با خمیرگیر پاریسی و نفرت خویش را از فرد تیرغیب خورده، به طور دسته‌جمعی ابراز داشتند. حتی کار به جایی رسید که اتحادیه‌ی کله‌پزان تهران را تهدید کردند که چنانچه تا سه روز بناگوش کنار پاچه بگذارند، کارشان را به قاضی و دادگاه می‌کشانند. برخی سجل به دست جلوی اداره‌ی ثبت احوال بست نشستند که تا عکس همه را با برج ایفل تعویض ننمایند و نیک‌نیم (Nickname) ایشان را از قلی به سُلی و از کبری به ایزابل تغییر ندهند، آنجا را ترک نخواهند کرد.
در این میان از بدی آب و هوا بود یا چاله چوله‌های خیابان‌های خاکی که بلدیه هموار ننموده بود یا از اضافه وزن برخی انسان‌های نوع‌دوست یا نفرین زنک سق‌سیاهی که در کوچه‌ی قنسولگری، آب‌نبات قیچی می‌فروخت؛ از نوزده تنی که سالم به آنجا رفتند، دست کم ده تن از فرط اندوه جلوی چشم دربان قنسولگری، مضمحل شده، چشم و حلق و بینی و زبان و گاه جگر و قلوه‌گاه فدا کردند.
مع‌الفارق شنیده و دیده‌ام که در فقره‌ی اخیر نیز عده‌ای بی‌محابا، اول کار به تغییر تصاویر خود در شبکه‌های اجتماعی ضاله پرداختند طوریکه به محض ورود احساس می‌کردی با خاندان برج ایفل خویشاوندی. گروهی انسان‌دوست‌تر خود را به سه رنگ آراسته، سرتا پا را رنگ‌آمیزی کرده بودند. شماری انسان‌دوست‌تر از همه نیز با ترانه‌ی «ای ایفل مهربون / امشبو پیشم بمون» دور تا دور علمک گاز قنسولگری شمع افروخته بودند و اگر آقای ایمنی به موقع خودش را روی شمع‌ها نمی‌انداخت، بعید نبود که این بار حادثه‌ای بس تلخ‌تر برای برخی انسان‌های نوع‌دوست رخ دهد.
القصه غرض از ذکر این دوسیه‌ی عاشقانه این بود که بفهمیم بالاخره بر فرض محال اگر ارزش جان و زندگی آدم‌ها برابر باشد، به وقت مردن هرکس مزایایی دارد که شوخی بردار نیست. بچه که بودیم وقتی کسی به رحمت خدا می‌رفت، اول کار می‌پرسیدیم حلوا و مرده‌خورانش چرب است یا نه.
در آخر لازم است به نوع‌دوستانِ ولایت فرانسه هشدار دهم که در برخی قشون بحری و طیاره‌های آن ولایت که مشغول به تار و مار فرقه‌های ضاله‌اند، گاه چند صد عراده توپ حمل می‌شود. هر لحظه ممکن است مثل حادثه‌ی شهر برست در سنه‌ی بسیار دور، با اشتباه یک‌نفر از توپچیان ناگاه باروطی آتش گرفته، خود آن توپچی و همقطارانش را نقره‌داغ کند و از تخته‌پاره‌ها هم عده‌ای زخم‌دار شوند. به هر حال کار است؛ گاه آدمی در آتشی که خودش برپا می‌کند می‌سوزد.  

{این یادداشت در روزنامه‌ی وقایع اتفاقیه منتشر شده است.}