اندر حکایت مردی که مرگ نداشت
اشتهارنامه
نمرهی اول
میرزا مسعودخان ملکیار
مرگ خوب است. گاهی نه از سر رنج روزگار، که از زندگی طولانی مرگ میخواهی. من تنها پسر میرزا عبدلله، نویسندهی فارسی روزنامهی وقایع اتفاقیه هستم. تا میرزا تقیخان را در کاشان شهید کردند، پدرم نفی بلد شد و چندی بعد هم عمرش را داد به شما. از قرار معلوم، من درست همان ۱۸ دیماه ۱۲۲۹ خورشیدی در محضر تخم و ترکة ابوالبشر شرف حضور یافتهام؛ روزی که همتِ حضرتِ فلانِ شاهنشاهی، مصروف بر تربیت اهل ایران و استحضار و آگاهی ایشان از امورات داخله و وقایع خارجه قرار گرفت و با انتشار روزنامهی دارالخلافهی مبارکه موافقت فرمود.
ابوی حقیر، میرزایی بود کمبغل و قانع، عاشق قلم و دوات. خدابیامرز دو خط برای مردم مینوشت و از سر اجبار ده خط از یمن وجود ملوکانه ستایش میکرد. گاهی مجبور بود آب و هوای خوش تهران را هم به ناف حضرت همایونی ببندد که درِ روزنامه را تخته نکنند. (به قلم ابوی بوده یا نه، در روزنامه خواندهام که:«از یمن طالع فیروزی مطالع و اقبال بیهمان سرکار اعلیحضرت پادشاهی، هوای دارالخلافهی طهران در این اوقات به طوری خوب و خوش میگذرد که برف به آن شدت در سه چهار روزه به کلی از اطراف و حول و حوش رفت.»)
میگفتم که بنده تنها بازمانده از آن روزنامه هستم؛ چلهی بزرگ امسال که رد شود، ۱۶۵ سالم تمام میشود. به قاعده باید تا به حال دنبه به خاک کشیده باشم ولی دست تقدیر بر این بوده که کنج این چاپخانهی دروازه دولاب چشم به راه مرگ بنشینم تا روزنامهی وقایع اتفاقیهی دوم منتشر گردد. قرار است به رسم پدر اینجا اشتهارنامه بنویسم؛ از اخبار ممالک محروسه گرفته تا گرفتاری دوَل خارجه. البته این بار، هم برای امنای دولت ایران و حکام ولایات و صاحب منصبان معتبر و هم برای رعایای صادق و عوام.
ابوی همیشه از میرزا تقیخان امیرکبیر نقل میکرد:«عوام نمیدانند که مصرف و حسن این وقایع اتفاقیه در چیست؛ یا خیال میکنند که دیوانیان عظام شروع به این کردهاند به جهت منافع و مداخل. لکن اینطور نیست و نباید باشد. این اخبار چیزی است. اینها به جهت تربیت خلق است و اینکه اینها از امور دیوانی و اخبار و مناسبات دول و منافع خاص و عام و مقتضیات عصر عالِم باشند؛ و اینکه تا روزی که من هستم نمیشود که این اطلاع به عامه نرسد. این روزنامه منصبی نیست که به کسانی که از دیوان اعلی اسامی ایشان تعیین شده، به اینها برسد و به دیگران نرسد.»
خداوند را شاکرم که این روزنامه ارزان است؛ با پول آن یکی میشد نیم من گوشت خرید، با پول این یکی نیم من سمنو هم نمیدهند. حالا یا گوشت گران شده یا روزنامه مفت.
{این یادداشت در روزنامهی وقایع اتفاقیه شماره ۱، سه شنبه ۳ آذر منتشر شده است}
اوایل یک سال خورشیدی، زمانی که آدمها از کشتن هم به صورت درهم و فله ای بدجوری شرمنده بودند و همزمان با سالهایی که در هر گوشه از جهان، عدهای مشغول کنترل جمعیت بودند و همدیگر را به هر دلیلی ولو سیاهی گردن و کپلشان، نقره داغ می کردند، به دنیا آمدم. دوست داشتم بزرگ که شدم شیر بشوم اما بعدها که عقلم رسید فهمیدم که می شود چیزهای بهتری هم شد و تصمیم گرفتم که نویسنده بشوم. مدتها طول کشید و مواد و انرژی فراوانی تلف شد تا فهمیدم بهتر بود همان آرزوی اول را دنبال می کردم. به هر حال حق اشتباه مال همه است، مگر اینکه چیز معرکه تری کشف بشود.