قهرمان امروز
«فردای آن روز کشتی بالا نیامد،
پسفردا هم همینطور. فردای پسفردا هم همینطور و رابینسون سالها در آن جزیره تنها ماند و لحظات سخت و وحشتناکی را تا روز نجات گذراند ولی هرگز امیدش را از دست نداد و همین بود که از او یک قهرمان ساخت. نه از آن قهرمانها که کارهای شجاعانه میکنند و با دیو و غول میجنگند و ماجراهای خطرناکی را به دنبال افتخار و پاداش پشت سر میگذارند؛ رابینسون کروزو یک قهرمان بینظیر بود؛ کمی شبیه پدرش، مردی که از زندگی درسهای زیادی آموخت و بهترین کارهایی را که میتوانست انجام داد و همین گاهی سختترین کاری است که یک قهرمان میتواند انجام دهد.»
رابینسون کروزو - به روایت تونی بردمن و تونی راس
از ترجمههای تازهام
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۴ ساعت 12:48 توسط مسعود ملک یاری
|
اوایل یک سال خورشیدی، زمانی که آدمها از کشتن هم به صورت درهم و فله ای بدجوری شرمنده بودند و همزمان با سالهایی که در هر گوشه از جهان، عدهای مشغول کنترل جمعیت بودند و همدیگر را به هر دلیلی ولو سیاهی گردن و کپلشان، نقره داغ می کردند، به دنیا آمدم. دوست داشتم بزرگ که شدم شیر بشوم اما بعدها که عقلم رسید فهمیدم که می شود چیزهای بهتری هم شد و تصمیم گرفتم که نویسنده بشوم. مدتها طول کشید و مواد و انرژی فراوانی تلف شد تا فهمیدم بهتر بود همان آرزوی اول را دنبال می کردم. به هر حال حق اشتباه مال همه است، مگر اینکه چیز معرکه تری کشف بشود.