شب، نوبت روز را میتابد
به:
رضا سیدحسینی
نه!
کسی نمرده.
تنها شب نوبت روز را می تابد
و من بیهوده چشمهایم را بستهام.
نه! کسی نمرده.
به پهلو بر این مستطیل سیاه بخواب
شریان پشت پنجره را میشنوی؟
غسالخانه را ببند
تا در شیار فرورفتهی سنگها قدمی بزنیم
تنها سه نفر
تا دستههای خالی تابوتم را بگیرند
پایتان از شیار بیرون نرود
مادر گفت:
«لگد کردن قبر مردهها گناه دارد»
گوشم را بر سال فوت میگذارم؛
نه
کسی نمرده.
تنها شب نوبت رو ز را میتابد
و من بیهوده چشمهایم را بستهام.
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت ۱۳۸۸ ساعت 23:57 توسط مسعود ملک یاری
|

اوایل یک سال خورشیدی، زمانی که آدمها از کشتن هم به صورت درهم و فله ای بدجوری شرمنده بودند و همزمان با سالهایی که در هر گوشه از جهان، عدهای مشغول کنترل جمعیت بودند و همدیگر را به هر دلیلی ولو سیاهی گردن و کپلشان، نقره داغ می کردند، به دنیا آمدم. دوست داشتم بزرگ که شدم شیر بشوم اما بعدها که عقلم رسید فهمیدم که می شود چیزهای بهتری هم شد و تصمیم گرفتم که نویسنده بشوم. مدتها طول کشید و مواد و انرژی فراوانی تلف شد تا فهمیدم بهتر بود همان آرزوی اول را دنبال می کردم. به هر حال حق اشتباه مال همه است، مگر اینکه چیز معرکه تری کشف بشود.