ساندویچ آزاد و ملاقات با فرشته مهربان
مک پک دونده
فصل ششم
ساندويچِ آزاد
نشسته بودم كنار جدول خيابان و سعي ميكردم بدون جلب توجه و ريختن سس روي زمين، با خوردن يك ساندويچ از نوع سرد، فارغ التحصيليام را بعد از 6 سال جشن بگيرم که یکدفعه چمنهای زیر پایم توجهم را جلب کردند و ناخوآگاه مجبورم کردند تا سؤالی را برای زهرمار کردن غذا به خودم، مطرح کنم: به راستی گاوها موقع خوردن علوفه چه حالی دارند؟
بدون توجه به اطراف، از تمیزترین نقطهای که فکر میکردم از هر نوع گزندی در امان بوده دستهای را در مشت گرفتم و به محض چیدن، توی دهانم چپاندم كه يك دفعه صدايي از پشت سرنظرم را جلب كرد؛
« _ هي گوساله ! مگه باتو نيستم؟ ميگم پاشو!»
هيچوقت انتظار قرار گرفتن در چنين موقعيتی را نداشتم. ابداً منظورم خوردن چمن و ساندويچ با سس سفيد نيست يا حتي نشستن كنار جدول خيابان، بلكه مفتخر شدن به نام گوساله است در حاليكه يك ساندويچ بزرگ توي دستت داري و تازه ليسانس سينما گرفتهاي.
بلافاصله برگشتم و با ديدن كدوي انسان نمايي كه با صورت برافروخته و ريشهاي مجعد و انبوه، به من نزديك ميشد، فهميدم كه احتمالاً ماجرا جدي است و بهتر است براي يك چيزي توضيح بدهم. «كدويِ ریش باحال»، یا «کدوربال» یا همان آقا که من را به لقب گوساله مفتخر کرده بود، يك قدم ديگر نزديك شد و اگر بشود آن توليد صدا را حرف زدن ناميد، گفت:
- مزاحم نواميس مردم میشي هان؟ اغتشاش میکنین؟ اقدام علیه امنیت ملی؟ پاشو تا بهت بگم دوم خرداد یعنی چی! ما جون ندادیم که شما بچه قرتیها هرکاری دلتون خواست بکنید!
به سرعت چمنها را تف کردم و گفتم:
- ولی آقا من فقط داشتم با گاوها ابراز همدردی میکردم. این واقعاً ظلم بزرگیه که اونها علف ملف بخورن و ما سوسیس کالباس، که حتماً میدونین از گوشت اون بیچارهها جور میشه و محصول یک سلسله معده درد و تجاوز به حریم خصوصی اون هاست.
گوشم سوت کشید. انگار «مک پک» داشت در گوشم مسابقه کشتی میان لاله و حلزون برگزار میکرد و در واقع همهی اینها با کشیدهی آبدار«کدوربال»آغاز شده بود. سریع خودم را جمع و جور کردم و برای آخرین بار قبل از له شدن تصادفی توسط یک کدوی روانی، سعی کردم چیز به دردبخوری بگویم:
- باور کنید گاوها مشکلات عدیدهای دارن آقا! شما خودت که اینقدر ماشاءالله زور داری، خوشت میاد یه نفر صبح به صبح دست کنه لای لنگت و شیر احتمالیات رو که با بدبختی فراوون جمع کردی، بمکه؟ هان؟
در آخرین کلام هم مثل همیشه گندکاری کردم و همین باعث شد تا اطرافیانی که مدام به تعدادشان افزوده میشد از خنده ریسه بروند و کدوربال، به درآوردن زبانم از حلقوم و چیزهای دیگر از جاهای دیگر عمیقاً فکر کند. او میتوانست همهی این کارها را بکند چون به هر حال انگیزه، ظاهر و ارادهی معطوف به قدرت لازم را برای این کارها داشت. در مدت کوتاهی با خودم کنار آمدم و به این نتیجه رسیدم که اگر تا دو ثانیهی دیگر فلنگ را نبندم، باید زمان زیادی از عصر آنروز را به یافتن شلوارم بر بلندای مرتفعترین درخت خیابان گذرانده و قطعاً بخش عمدهای از عمرباقی ماندهام را به جبران خسارات جسمی ناشی از آن دیدار شوم اختصاص بدهم.
کدوربال نعرهای زد و مثل دلاور جنگجویی که خاکریز دشمن را نشان کرده و چهارنعل برای نابودی اهریمن دیوصفت و متجاوز به خاکِ میهن میتازد، دهانش را برای جویدن خرخرهام باز کرد و یقهام را چسبید. باور کنید خود من یکی از مخالفان سرسخت لباس یقه دار و مهیج هستم اما از اقبال بد، آن روز تنها لباس تمیزی که داشتم هم یقه داشت و هم برای بعضیها مهیج و محرک بود.
ساندویچ را انداختم و تلخی گس چمنها را به عنوان آخرین چیزی که در این جهان میبلعیدم پائین دادم، چشم هایم را بستم و شلوارم را دو دستی چسبیدم. تمام دلخوشیام در آن لحظه این بود که پتراالکساندرا به هیچ عنوان امکان دیدن استریپ تیز اجباریام را ندارد و من مثل یک قهرمان در حالیکه سعی میکردم از حقوق گاوها دفاع کنم، بیشلوار میشدم. بعدها سر فرصت میشد برای این قصه جایگزینی پیدا کرد ویک جوری مردِ بیبدیل زندگی پترا باقی ماند.
بوی گند بیهوش کنندهای، فشارِ روی خرخرهام را قابل تحملتر کرد. چشمم را باز کردم تا منبع این ناهنجاری هستی برانداز را شناسایی کنم که دو حفرهی پرمو و ردیف زرد دندان هایی که یکی در میان، از عمقِ انبوهِ پشمهای خودروی صورت آقای کدوربال سوسو میزدند را جلوی صورتم دیدم. آب دهانش با گفتن هر کلمه، پشمهای صورتی(منظور آن دسته از موهایی است که توی صورت، بالای لبِ بالا و پائینِ لب پایین و اطراف چک و چانه، گاهی تا شانه را پوشش میدهند) و سپس پوست سرخ و لرزان صورتم را طراوت خاصی میبخشید:
- سوسولِ دانشجو! مثل اینکه هنوز نفهمیدی من کیام؟ ما خونها دادیم تا امسال تو بتونن راحت ساندویچ بخورن و ناموس مردمو دید بزنن! من گاوم؟
چند تار مو زیر چشم هایش بود که در آن لحظات روحانی قبل از مرگ، با تکان تکان خوردنشان، حس خوبی به من میدادند. گلبولهای قرمز خونم هر کدام یک زنبیل دست گرفته بودند و داشتند در به در دنبال اکسیژن میگشتند. همه چیز در اطراف کمکم رنگ میباخت و صدای کسانی که سعی میکردند ابراز همدردی و یا در این وضعیت ضد انسانی قدری تفریح کنند، کش میآمد. عجب مصیبتی! این همه سال، دست به پریز برق و بیلبیلکِ گاز نزدم، از پل هوایی رد شدم، خربزه و عسل نخوردم، روزنامهنگار نشدم و به هیچ چیز اعتراض نکردم که مفتی نمیرم، حالا بیا درستش کن! چشمانم را بستم و آمادهی مرگ شدم. فرشتهی مهربانی که در کارتون پینوکیو به خوبی ایفای نقش میکرد را دیدم که بال زنان در حالیکه چوب جادویی کوچکش را کنار گوشش گرفته بود و با کسی حرف میزد، به طرفم میآمد. نالهای کردم که من را ببیند. ایستاد.
- یه لحظه گوشی...
قدری نگاهم کرد و گفت :
- آدم شو پسر! ما اینجا برای امثال تو وقت نداریم. لگد بزن تو تخم هاش!
به سختی گفتم:
- هان فرشتهی مهربون؟ چی فرمودین؟
- پاتو از کمر سیخ کن! توی دنیایی که تو هستی، این تنها کار مفیدی ئه که میتونی واسهی خودت بکنی.
و دوباره شروع کرد توی چوب جادو حرف زدن و از من دور شد.
به دنیای خودم برگشتم و دیدم کدوربال مشغول توضیح نقش امثال من در اجرای توطئههای خبیثانهی شخص رئیس جمهور امریکا است. گلبولها دو قابلمه اکسیژن، ته یکی از لوزههایم پیدا کرده بودند و داشتند آخرین جیره را با قاشق چای خوری بین اعضا تقسیم میکردند. تمام قوایم را جمع کردم و با صدایی شبیه «یاااه» یا «آهانس»، پای راستم را از بیخ سیخ کردم و زدم همان جایی که فرشتهی مهربان اکیداً توصیه کرده بود. چشمهای کدوربال قدری شهلا شد و نفسش درست سر کلمهی ناموس بند آمد. گره انگشتان زمخت و قویش را از دور گردنم باز کرد و با نالهی جگرسوزی در خودش مچاله شد. کمکم صدای اطرافیان و بوغ ماشینها را میشنیدم. هوای آزاد را با نفسی به درون ریه هایم هدایت کردم و قبل از آنکه کدوربال کمر راست کند، پا به فرار گذاشتم.
اسم خیابانها فقط برای پست چیها و عشاق، اهمیت دارد. به عبارت دیگر، نام خیابانها برای آدمی که دارد از دست یک کدوی روانی فرار میکند، همان قدر اهمیت دارد که انقراض یوزپلنگ ایرانی برای مدیرعامل ایران خودرو. در واقع در لحظات فرار، فقط بن بست نبودن خیابانها و کوچهها مهم است. اما خب، یک نظریهی فلسفی هست که میگوید: « وقتی بدشانسی، گه میخوری در میری».
راست یک خیابان را که سرازیر بود و بعدها فهمیدم اسمش «فلسطین» است، گرفتم و بدون نگاه کردن به پشت سرم، دویدم.
نزدیکیهای میدان ترجیح دادم تا به یک طرفی بپیچم. اما با منظرهای روبرو شدم که متقاعدم میکرد برگردم و به دست و پای کدوربال بیافتم و خواهش کنم هرچه سریعتر خفهام کند. فرصت شمارش ماشینها را پیدا نکردم. چون قبل از آنکه متوجه چیزی شوم، یک نفر از پشت زد پس یقهام که:
- کجا در میری آشوبگر؟
واقعاً که محشر بود. احتمالاً با یک کدوی پرنده روبرو بودم چون چون محال بود با آن همه دمبهی شره کرده از روی کمربند، از راه زمین بتواند من را تعقیب کند. شاید هم چند نفر بودهاند و البته در اینصورت جای خوشحالی داشت چون این اولین بار بود که در طول زندگی یکنواختم، چند نفر به طور همزمان وقتشان را برای من هدر میدادند. برگشتم تا ببینم آیا با راهکار فرشتهی مهربان از این یکی غول هم میتوانم بگذرم یا نه که چند نفر شبیه کدوربال جلو آمدند و من فهمیدم که اگر هشت پا باشم و همهی اعضایی را که قابل سیخ شدن هستند به کار بگیرم، باز هم راه فراری نیست. انگار همه کار و زندگیشان را ول کرده بودند تا یک چیزی را به من بگویند. میدان پر از ماشینهای مخصوص پلیس بود که بعضیهایشان را تا به حال ندیده بودم. به هر حال هر کسی چیزی برای مخفی کردن دارد. سعی کردم تا یکی از پلیسهای اطراف را متوجه خودم و آن چهارتا و نصفی کدوی انسان نما بکنم. دربارهی چهار که تکلیف روشن است اما دربارهی نصفه کدویی که اضافه کردم باید بگویم که در میان محاصره کنندگانم، یک پسر بچهی پانزده- شانزده ساله هم بود که ریش و سبیلِ تنک و هرج و مرج طلبی داشت که به دلخواه، هر جایی از صورت را برای روییدن انتخاب کرده بودند. اخم کرده بود و یک چوب بزرگ را مدام تکان میداد. خواستم دربارهی تأثیر اصلاح کامل بر روی رشد منظم ریش و صورت چیزی به او بگویم که کوه گوشتیِ عرق کردهای، نفس زنان جلویم ایستاد:
- منو میزنی هان؟ آشوب به پا میکنی؟ درستت میکنم بچه قرتی.
فکر میکنم که در راه با فرشتهی مهربان ملاقات کرده بود چون پایش را سیخ کرد و زد همان جایی که ... بله.
برای لحظهای لپ هایم باد شدند و یک لشکر خرچنگ در رودههایم مشغول هرس اعضای دستگاه گوارش شدند. پاهایم بیحس شدند و در شکمم مچاله شدم. همه چیز کش میآمد. انگار این خاصیت گفتگو با کدوهای انسان نما است. صحنه هایی را که قبل از بسته شدن چشمهایم از لای پاهای آنها میدیدم، فیلم حکومت نظامی را به یادم میآوردند. هر گوشهای، یک شورشی روی زمین افتاده بود و چند کدوی عصبانی مشغول گفتگو با آنها بودند. بعد از تفهیم اتهام، قربانیِ لت و پار شده تحویل مأموران وظیفه شناس پلیس میشد تا توی قوطی پشت ماشینهای مخصوص، تلنبار شوند. این اولین باری بود که مشتاق دیدن یک مأمور شریف پلیس بودم. حتی فکرش را هم نمیکردم که اظهار همدردی با گاوها بتواند یک همچین عواقبی به دنبال داشته باشد.
سوزش دردناکی در پاها و شکمم احساس کردم و بیدار شدم. اتاق روشنی بود با یک در آهنی و دریچهای کوچک. با یک نظر و یادآوری سریع آخرین خاطرات، فهمیدم که احتمالاً باید در بازداشتگاه باشم. دو نفر گوشهی اتاق نشسته بودند و با بلند شدن من، صحبتشان را نیمه کاره گذاشتند. یکیشان که موهای فرو بلندی داشت، لیوان آبی برایم آورد و آن یکی کمک کرد تا بنشینم و به دیوار تکیه بدهم. قد کوتاهی داشت با صورت صاف و موهای کم پشت، و چشمهایش از پشت عینک کلفت و مشکیش ریز به نظر میرسید. تمام شلوارم خیس بود و به پاهایم چسبیده بود. انگار شربت توی شلوارم ریخته بودند. مرد عینکی که آدم حسابی به نظر میرسید گفت:
- هدفتون از این کارها چیه؟ میخواین چی رو ثابت کنین؟ دیگه دوران اینگونه تغییرات گذشته..
یک کلمه از حرفهایش را هم نمیفهمیدم. مو فرفری، لیوان آب را تعارف کرد و گفت:
- زن و بچه داری لوطی؟
این یکی را فهمیدم و ترجیح دادم عکس العمل نشان بدهم.
- نه.. چطور مگه؟
- هیچی..
و نگاهی به پاهایم کرد و ادامه داد:
- گمونم دیگه خرجت کم شده..
بیاختیار خواستم پاهایم را جمع کنم که دردی در بدنم پیچید و نعرهای زدم. آقای باکلاس گفت:
- بهتره آروم باشی رفیق. به نظرم اینطوری بهتره.
دلم میخواست گریه کنم. مثل گنجشک زخمیِ گربه دیدهای، ترسیده بودم. لعنت به گاوها. تصمیم گرفتم اگر جان سالم از آن مهلکه به در بردم، به جرگهی ماتادورها ملحق بشوم. هنوز در شیش و بشِ گاوکشی بودم که کلیدی در قفل در چرخید و یک سرباز، یک افسر و یک دکتر میانسال آمدند تو. دو هم سلولیم بلند شدند. اما وضع من خرابتر از آن بود که بتوانم همراهیشان کنم پس ترجیح دادم که قدری خودم را بیشتر از آنچه احساس میکردم، مصدوم نشان بدهم. چشمهایم را بستم و کمی ناله را که خیلی هم تابلو نباشد، مایهی کار کردم. دکتر جلویم زانو زد و به هم سلولیهایم گفت که برای درآوردن شلوارم به او کمک کنند. واقعاً اگر آن روپوش سفید را تنش نکرده بود، از ترس میمردم. چون ممکن بود که یک شکنجه گر باشد، درست مثل توی فیلمها و بخواهد کاری با من بکند. راستش بعد از آن دیدار تاریخی با کدوربال، دیگر نمیتوانستم به هیچکس اطمینان کنم.
دکتر قدری ماجرا را بررسی کرد و با سر اجازه داد تا دوباره شلوارم را بالا بکشند. بعد سری از روی تأسف تکان داد و گفت:
- این هم باید بره بهداری.. اوضاعش خرابه.. خونریزی داره.
سرهنگ اشارهای به سرباز همراه کرد و به اتفاق دکتر خارج شدند. سرباز جلو آمد و گفت:
- شانس آوردی. این دکتره خیلی باحاله. شرط میبندم که هیچیت نیست. از سرشب، تو نفر بیست و چهارمی. بگیر بخواب صبح میفرستیمت بهداری.
بعد رو کرد به آن دو نفر و گفت:
- شما چیزی نمیخواین؟
موفری گفت:
- ایندفعه مهربون شدی سرکار؟
- فضولی موقوف. بتمرگ غلام. دور این هم نپلک .الان شام میارم. شما هم صبح میرین دادسرا.
جملهی آخر را به آقای با کلاس گفت و رفت. بعضی وقتها نمیفهمم تو این دنیا چه خبره. فقط میدانم که آدمیزاد، هفت تا جون داره، منتهی بعضی وقتها خودش را لوس میکند و توهمِ مرگ میزند.
تمام شب را آقای با کلاس راجع به تاریخ و نقش آن در شکل گیری تمدن در ایران حرف زد و غلام با کوششی بیوقفه سعی کرد تا چیزی بفهمد
اوایل یک سال خورشیدی، زمانی که آدمها از کشتن هم به صورت درهم و فله ای بدجوری شرمنده بودند و همزمان با سالهایی که در هر گوشه از جهان، عدهای مشغول کنترل جمعیت بودند و همدیگر را به هر دلیلی ولو سیاهی گردن و کپلشان، نقره داغ می کردند، به دنیا آمدم. دوست داشتم بزرگ که شدم شیر بشوم اما بعدها که عقلم رسید فهمیدم که می شود چیزهای بهتری هم شد و تصمیم گرفتم که نویسنده بشوم. مدتها طول کشید و مواد و انرژی فراوانی تلف شد تا فهمیدم بهتر بود همان آرزوی اول را دنبال می کردم. به هر حال حق اشتباه مال همه است، مگر اینکه چیز معرکه تری کشف بشود.