شازده کوچولوی پشت کافه نادری
پلهها را میرفتم پایین تا چیزی برای عصرانه بگیرم. با دیگر دوستان فرهیخته و علافم در روزنامهی آشغالی دور هم بودیم؛ جمع به درد نخوری پر از رنج و شهوتِ شهرت که در آرزوی کمترین حقوق انسانی، چای میخوردیم،سیگار همدیگر را میکشیدیم، شعر میخواندیم، میشاشیدیم و روز را شب میکردیم.
توی پلههای ساختمان آن روزنامه، بوی همه چیز میآمد جز بوی تلخ قهوه و شازده کوچولو. بوی این آخری را فقط کسانی احساس میکنند که ته یک کوچهی بن بست، عشقشان را ماچ کرده باشند. میگوئید نه؟ امتحان کنید.
از کنارم که رد شد، شستم خبردار شد که خودش است؛ بوی قهوه و شازده کوچولو، با هم پیچید توی راه پله. یک سالی بود که برای هم نامه مینوشتیم و تصمیم گرفته بودیم که همدیگر را نبینیم و فقط در مورد داستان و چیزهای فرهنگی حرف بزنیم. این اواخر برایش کتاب میآوردم و توی دفترمان میگذاشتم و او هفتهای یک بار سر ساعت پنج و نیم، یک ساعت بعد از رفتن من، میآمد و کتابها را از باقی علافها میگرفت. نامههایش همیشه بوی قهوه میداد. یکبار نوشته بود که خانهشان پشت کافه نادری است، برای همین احتمال میدادم که نامهها را آنجا مینویسد. او را با چشمها و دستها و لبهایی که موقع نوشتن، کلمات را زمزمه میکنند، تصور میکردم که هرازگاهی یک قلپ از فنجان قهوه اش میخورد و جملهی آخر را تکرار میکند و به نوشتن ادامه میدهد.
جلوی ساختمان، خودم را توی در شیشهای برانداز کردم و مثل همیشه برای وضعیتی که داشتم، تأسف خوردم. به ساعتم نگاه کردم؛ شازده کوچولو، یک ساعتی زود آمده بود. فکر کردم شاید عمدی داشته و میخواسته من را ببیند. از هیجان این کشف خانمان برانداز، از روی نردههای دو طرف خط ویژهی اتوبوس پریدم و خودم را رساندم به آن طرف خیابان. بیسکویت و چند نخ سیگار خریدم و به همان روش برگشتم جلوی ساختمان روزنامه و برای این که مطمئن شوم که آن روز، یکی از نقاط عطف زندگی ام است، از نگهبان، ساعت را پرسیدم.
بعضی وقتها آدم احساس میکند که لخت مادرزاد، در حالیکه یک کیف پر از کاغذ و نوشته دست گرفته و چند جلد کتاب زیر بغل زده، دارد توی خیابان راه میرود. در واقع این وضعیت شباهت زیادی به ریدن چند پرنده روی سرت دارد، در حالیکه مشغول توضیح دادن اصول فلسفهی هگل برای یک خانم علاقهمند هستی.
دو سه بار از نگهبان خواستم که با دقت بیشتری به ساعتش نگاه کند، عاقبت عصبانی شد و گفت:
ما رو گرفتی؟ شیش و نیمه دیگه آقا جون!
بیرون آمدم و دوباره خودم را توی شیشه نگاه کردم و تأسف خوردم؛ شازده کوچولو یک ساعت هم دیرتر از قرار آمده بود. راستش را بخواهید این داستان فقط یک نتیجه اخلاقی دارد: قبل از اینکه فکر کنید گهی هستید، مطمئن شوید که ساعتتان درست کار میکند!
{ادامهی این داستان ربطی به شما ندارد، فقط برای ارضای کنجکاویتان میگویم که این داستان مال 10 سال پیش است، شازده کوچولو عروسی کرده و من هنوز مجردم، حسین و هومن شاهد اند.}
اوایل یک سال خورشیدی، زمانی که آدمها از کشتن هم به صورت درهم و فله ای بدجوری شرمنده بودند و همزمان با سالهایی که در هر گوشه از جهان، عدهای مشغول کنترل جمعیت بودند و همدیگر را به هر دلیلی ولو سیاهی گردن و کپلشان، نقره داغ می کردند، به دنیا آمدم. دوست داشتم بزرگ که شدم شیر بشوم اما بعدها که عقلم رسید فهمیدم که می شود چیزهای بهتری هم شد و تصمیم گرفتم که نویسنده بشوم. مدتها طول کشید و مواد و انرژی فراوانی تلف شد تا فهمیدم بهتر بود همان آرزوی اول را دنبال می کردم. به هر حال حق اشتباه مال همه است، مگر اینکه چیز معرکه تری کشف بشود.