می‌خواهم برای کسی بنویسم که شاید سه سال است هر روز با هم حرف می‌زنیم، مزخرف می‌گوییم، گلایه و مرافه می‌کنیم، توی سر و کله‌ی هم می‌زنیم ولی باز وقتی حرف دوری‌اش می‌شود، دلتنگ می‌شوم و به این فکر می‌کنم که روزهایی که در ایران نیست را چگونه بگذرانم. کسی که یگانه دوست این سال‌های اخیر بوده است و همراه. کم و بیش در نوشته‌هایم بوده، دوستان و فضاهای مجازی خوب و آبرومندی را معرفی کرده و بیشتر وقت‌ها که می‌خواستم، حضور داشته است. این که چرا امروز این‌ها را می‌نویسم شاید یک دلیل‌اش مسافرت کوتاه او به هند باشد، شاید هم حرف‌های کم‌گفته‌ای ست که ما ایرانی‌ها کمتر عادت داریم به عزیزان‌مان بگوییم؛ بی‌خجالت یا هرچی.

وقتی کسی را دوست می‌داری، احساس بودن‌ات اوج می‌گیرد، خرکیف می‌شوی؛ دوست داری بروی زیر باران بشاشی؛ روی علف‌ها غلت بزنی؛ دستت را توی کیسه‌ی برنج فرو کنی؛ از درخت گردو بالا بروی؛ سوپت را هورت بکشی؛ بگذاری یک حس باحال تو را فرا بگیرد؛ بزغاله‌ای را بغل کنی و بزنی زیر آواز و بگویی:

مرا عهدی است با جانان که تا جان در بدن دارم

هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم

این یادداشت چیز خاصی برای کسی ندارد.  هومن را دوست می‌دارم و برایش سفری پرازبرکت از او آرزو می‌کنم. تا برگردد و دوباره خدمت‌اش برسم!