شمارش معکوس
پرندهی خارزار
مانده بر دوراهی پرواز و سینهخیز
آواز رهایی بر لب و
دشنهی سکوتی بر کف
در رقص راهبانهی تدبیر و انزوا
میسوزد و کلام سرانجام میخواند
چشمان آبله راه به جایی نمیبرند
دروغ نشانهها بیداد میکند
پرنده!
اگرچه در این نقاشی باشکوه حقیقت
من و تو
ما
نقاط طلایی این ترکیب بیتعادل ایم
ناامید
نه، باش
برای رهایی
شمارش معکوس آغاز میشود
+ نوشته شده در شنبه دهم اسفند ۱۳۸۷ ساعت 18:58 توسط مسعود ملک یاری
|
اوایل یک سال خورشیدی، زمانی که آدمها از کشتن هم به صورت درهم و فله ای بدجوری شرمنده بودند و همزمان با سالهایی که در هر گوشه از جهان، عدهای مشغول کنترل جمعیت بودند و همدیگر را به هر دلیلی ولو سیاهی گردن و کپلشان، نقره داغ می کردند، به دنیا آمدم. دوست داشتم بزرگ که شدم شیر بشوم اما بعدها که عقلم رسید فهمیدم که می شود چیزهای بهتری هم شد و تصمیم گرفتم که نویسنده بشوم. مدتها طول کشید و مواد و انرژی فراوانی تلف شد تا فهمیدم بهتر بود همان آرزوی اول را دنبال می کردم. به هر حال حق اشتباه مال همه است، مگر اینکه چیز معرکه تری کشف بشود.