پرنده‌ی خارزار

مانده بر دوراهی پرواز  و سینه‌خیز

آواز رهایی بر لب و

دشنه‌ی سکوتی بر کف

در رقص راهبانه‌ی تدبیر و انزوا

می‌سوزد و کلام سرانجام می‌خواند

چشمان آبله راه به جایی نمی‌برند

دروغ نشانه‌ها بیداد می‌کند


پرنده!

اگرچه در این نقاشی باشکوه حقیقت

من و تو

ما

نقاط طلایی این ترکیب بی‌تعادل ایم

ناامید

نه، باش

برای رهایی

شمارش معکوس آغاز می‌شود