بینی (که منبعد جهت رعایت اختصار دماغ نامیده میشود)
انسانها دو دستهاند؛ بیدماغ و دماغدار. اگرچه عدهای بر این باوراند که دسته سومی هم وجود دارد و دلیلشان هم دماغهای مینیاتوری بعد از عمل برخی انسانهاست، اما بنده قبول ندارم. چرا؟ چون بنا بر قاعده فلسفی ابن سینا، وقتی یک انسان میمیرد بدان معناست که نوع «انسان» فانی است، بنابراین در مورد بحث ما، یا چیزی آن وسط (منظورم وسط دو چشم است!) وجود دارد یا وجود ندارد. اگر وجود ندارد، که طرف جزو دسته بیدماغهاست، اگر هم وجود دارد، به اندازهاش ربطی ندارد، حتی اگر به اندازه یک هسته خرما هم باشد، باز هم باید طرف را جزو دسته دماغدارها به حساب آورد. حالا این همه صغری کبری چیدم که چی؟ یک دقیقه دندان روی جگر بگذارید الان میگویم.
دماغ ارتباط مستقیمی با دستمال دارد. این ارتباط مثل رابطه انگشت شست و پنیر است، مثل روابط میان کانگورو و بچهاش و شبیه رابطه میان اسبها و کشور پرو (لازم به تذکر است که اسبها همیشه میروند در پرو جفتگیری میکنند. در این مورد در کتاب «اسبنامه پرو» کلی حرف زدهام.) ما همانطور که لوله بخاریها، راهآب ظرفشویی و چاه توالت را با سیخ، اسید و یا نامه فدایت شوم به آشغالها باز و تمیز میکنیم، باید داخل دماغمان را هم تمییز کنیم. از چی استفاده میکنیم؟ آفرین؛ دستمال.
این دستمال در فرهنگ ما نقش بسیار مهمی بازی میکند. در مورد کاربردهای دستمال، به خصوص در رابطه با پیشرفت اجتماعی و رسیدن به جاهای مهم و زدن مخ احمقهایی که دوست دارند مدام ازشان تعریف شود، به تفصیل در کتاب «دستمالنامه» سخن گفتهام. به جان هومن، یک کلمه از آن حرفها را از خودم در نیاوردهام، همهاش را از دیگران درآوردهام. (هومن را اگر نمیشناسید به یادداشت «سیبزمینی آجین» مراجعه فرمایید.)
اما در مورد کاربرد دستمال برای تمییز کردن دماغ باید عرض کنم که در زمانهای قدیم، هرکسی دستمال خودش را داشت. مثلاً در نمایشنامه اتللو، آن مردیکه حسود (یاگو) که زنش با بقیه میپرید و به او دست نمیداد، رفت و به خاطر کِرمی که در وجودش مستور بود، دستمال دزدمونا را کش رفت و به اتللو گفت:
- دوستدخترت با کاسیو تیک میزنه، عنتر! این دستمالو زیر درخت آلبالویِ خونه کاسیو اینا پیدا کردم، خاک بر سرت!
اتللو که بسیار مرد باغیرت و مشروفی (با شرف) بود، با دیدن دستمال دزدمونا در دستان یاگو، از خشم و غیرت خون به چهره دواند و گفت:
- مادرشو... چیز... یعنی به عزاش میشونم! با دوست دختر من! اصلاً مادر جفتشونو...!
(لازم به توضیح است که در آن زمان به دلیل نبودن امکانات و نیز به خاطر اینکه انسانها فاقد عمه بودند، از مادرها انتقام گرفته میشد.)
خلاصه اتللو رفت درِ خانه دزدمونا اینا و عربده کشان گفت:
- آهای... بیوفا... دیگه دوستم نداری؟
دزدمونا هم سراسیمه و جارو به دست دوید توی مهتابی و گفت:
- همهچیم یار همهچیم یار
همهچیم یار یار کلاغا میگن غار غار
شَپَلی هَپَل هول
اتللو که تا به حال دزدمونا را بدون آرایش و در حال کارِ خانه ندیده بود گفت:
- گمشو ایکبیری! برو بگو اون زنیکه لکاته بیاد ببینم!
دزدمونا که تازه آهنگ «اسبها میروند در پرو جفتگیری کنند» را آماده خواندن کرده بود، خیلی از این حرف آقا ناراحت شد و دست به کمر گفت:
- خانوم کیه؟ مگه کوری؟ خودمم!
بله، اینطوری شد که دعوا بالا گرفت و وقتی اتللو از دزدمونا خواست که دستمال یادگاریاش را نشان بدهد، او هرچه گشت دستمال را نیافت و اتللو مطمئن شد که به او خیانت شده و به همین خاطر برای رهایی از این ننگ، رفت به شهر و یکی از نیروهای فعال طرح امنیت اجتماعی دستمالداران شد.
اما این داستان را از آن جهت گفتم تا ارزش و اعتبار دستمال را در زمانهای قدیم یادآور شوم. امروزه متأسفانه استفاده از دستمال کاغذی باعث شده که دیگر کسی به دستمالهای گلدوزی شده اهمیتی ندهد. همه با دستمال کاغذی کارشان را راه میاندازند. مدتهاست که دماغهای نسل جدید، با دستمال پارچهای خوش عطری تمییز نشدهاند، مدتهاست که دیگر اسبها نمیروند در پرو جفتگیری کنند و مدتهاست که هومن به هند نرفته است.
آه... که آدمیزاد چهقدر سگجونه. (اتللو)
اوایل یک سال خورشیدی، زمانی که آدمها از کشتن هم به صورت درهم و فله ای بدجوری شرمنده بودند و همزمان با سالهایی که در هر گوشه از جهان، عدهای مشغول کنترل جمعیت بودند و همدیگر را به هر دلیلی ولو سیاهی گردن و کپلشان، نقره داغ می کردند، به دنیا آمدم. دوست داشتم بزرگ که شدم شیر بشوم اما بعدها که عقلم رسید فهمیدم که می شود چیزهای بهتری هم شد و تصمیم گرفتم که نویسنده بشوم. مدتها طول کشید و مواد و انرژی فراوانی تلف شد تا فهمیدم بهتر بود همان آرزوی اول را دنبال می کردم. به هر حال حق اشتباه مال همه است، مگر اینکه چیز معرکه تری کشف بشود.