حیوانات سخنگو
همه ما کم و بیش حیوانات صداداری هستیم، بیحرف پیش، و بیوقفه دست به کار مصرف جان و تن خویش. امکان دارد نازکطبعی بگوید:«ای آقا! شما خودت را حیوان میدانی، به خودت مربوط است، دیگر چرا پا توی کفش بقیه میکنی؟ ما شعور داریم! حیوان که شعور ندارد، حرف نمیزند، عاشق نمیشود...» بنده هم در پاسخ این لطیف خوش غیرت خواهم گفت:«بخواب عزیزم! درست است که ما شعور داریم، حرف میزنیم، و یا به گفته شما عاشق میشویم اما اجازه بفرمایید به دلایل زیر عرض کنم که ما شعورمان را «به کار» نمیگیریم بلکه «مصرف» میکنیم. حرف نمیزنیم، بلکه صدا تولید میکنیم. و سرانجام اینکه عاشق نمیشویم بلکه تنها در دورههای ویژهای، جفتگیری میکنیم.»
حالا دلیلم چیست؟ میگویم. نخست آنکه چه کسی و کجا چنین امیدی به انسان داده که «داشتن» هر چیزی متضمن «استفاده» از آن است؟ و دیگر اینکه بر فرض که چنین فرضی درست باشد، کدام پفیوز قرمساقی به این باور رسیده که «هستندگی» (به تعبیری نزدیک به مفهوم دازاین در فلسفه هایدگر) دلیلی بر «یک گهی خوردن» است؟ سادهتر بگویم که خودم هم بفهمم؛ تفاوت «چیزی به وجود آمدن» با «چیزی بودن (هستن)» و «مصرف» یک چیز با «استفاده» از آن چیز، در چیست؟ برای نمونه آیا شترمرغها که بال دارند، پرندهاند؟ اگر هستند، چرا پرواز نمیکنند؟ نمیتوانند؟ خب چرا؟ یا آیا آقامحمدخان مرد بوده؟ اگر مرد بوده، چرا چیزی نداشته؟ دوست نداشته؟ اگر میداشت، «استفاده» میکرد یا «مصرف»؟
لطفاً یک دقیقه صبر کنید!
...
ایول...
ببخشید.... پرسپولیس یک گل زد.... خب کجا بودیم؟ آهان. بله! سر چیزِ آقامحمدخان بودیم. خب! حالا با توجه به عبارات بالا، سؤالی دارم. آیا میتوان با اطمینان گفت که چیزی «به وجود آمدن»، دلیلی بر چیزی «بودن» است؟ برای نمونه آیا انسان «به دنیا آمدن»، متضمن انسان «بودن»(هستن) است؟ آیا داشتن زبان (منظورم همان تکه گوشتی است که در دهان است نه مثلاً زبان فارسی) و معرفتی که چیدمان کلمات را متعارف کند، برای «سخن» گفتن کافی است؟
کیس استادی (Case Study)
1- تلویزیون را روشن کنید. به اخبار، سریالهای ایرانی، برنامههای زنده، مجریهای برنامه کودک و غیره گوش کنید. بله، چشمتان را ببندید و تنها گوش کنید.
2- بروید خانه دوستان منحرفتان و ماهواره را روشن کنید و به ترانهها، تفاسیر، گزارشهای ورزشی و تحلیلهای سیاسی، فرهنگی شبکههای ایرانی، گوش کنید. خوب گوش کنید.
3- بروید سوار مترو، اتوبوس، تاکسی شوید، بروید استخر، توی جکوزی، سونای بخار، بروید جشنوارههای فیلم و سر کلاسهای دانشگاه بنشینید، کلاس یوگا بروید، در جمع معتادان تواب حاضر شوید، با همسر آینده یا فعلی یا گذشتهتان تلفنی مکالمه کنید، بروید پارک لاله بدوید و به صدای پشت درختچهها توجه کنید، ورزشکار شده، در باشگاه بدنسازی حضور به هم برسانید، با مشت گره کرده در ...روز...، اظهار وجود کنید، به جاهای خوب خوب بروید، به جاهای بدبد بروید،... هر جا که دلتان میخواهد بروید، اما با دقت گوش کنید...
پرسش :جان عزیزتان به این تولید صداها میگویند حرف زدن؟ سخن (لوگوس) بماند پیشکش.
پاسخ:پاسخ این سؤال همانقدر مثبت است که جنیفر لوپز، باکره!
اما در مورد آخر یا همان عشق، مرحوم اخوان ثالث در مقدمه کمنظیر چیدمان اخیر مجموعه زمستان (چاپ بیست و سوم، مروارید)، به نکته جالبی اشاره کردهاند:
« حرفهایی هم هست که ظاهراً آراسته و شاید بشردوستانه جلوه میکند؛ یکی از آنها عشق است که من هم به آن ایمان دارم. بعضی این «حرف» را رنگ محیلانهای میزنند: عشق به همهکس!
عشق به همهکس داشتن، که بسیاری برایش به ریا گریبان میچاکند، به نظر من معمولاً یک دروغ شاخدار است، یک فریب است، یعنی عشق به هیچکس نداشتن. سیاستمدارها باید چنین حرفی بزنند و احمقها باور کنند.
{...} راستی که چه قلب دریا مانند و بی در و پیکری میخواهد این پیغمبر بازی! مگر اینکه قصد فریبی و «سیاستی» در کار باشد، و الا عشق به همه کس داشتن یعنی به هیچکس عشق نداشتن و سرانجام، هیچکس را هم نداشتن. یعنی کشک. اما این امری حقیقی و بشری و نجیبانه است که انسان میتواند انسان را دوست داشته باشد و شاید انسانی و توانستنی مطلق.»
همه ما کم و بیش حیوانات صداداری هستیم، بیحرف پیش، و بیوقفه دست به کار مصرف جان و تن خویش. «استفاده»، یعنی کاربست آگاهانه یک چیز. و «مصرف»، فرسایش خود به خودی همان چیز است. فرق ما با حیوانات در همین است. آنها نمیدانند و خودشان را مصرف میکنند اما ما نمیدانیم و خودمان را مصرف میکنیم.. چی شد؟ دیدید؟! حتی با حیوانات، فرق هم نداریم.
اما در پایان این چیزها که گفتم، در این سحرگاه بارانزده شهریورماه، شعری از اخوان ثالث را تقدیمتان میکنم.
«حیف از تو ای مهتاب شهریور، که ناچار
باید بر این ویرانه محزون بتابی
وز هر کجا گیری سراغ زندگی را
افسوس، ای مهتاب شهریور، نیابی!
یک شهر گورستانصفت، پژمرده، خاموش»
...
(بقیهاش را بروید در کتاب بخوانید.)
پینوشت:
شاید همهی اینها را از دریچهی یک چشم مجروح دیدهام،
شاید دنیا چهرهی زیباتری دارد که هنوز ندیدهام.
7 صبح یک روز آخر تابستان
مست خواب
اوایل یک سال خورشیدی، زمانی که آدمها از کشتن هم به صورت درهم و فله ای بدجوری شرمنده بودند و همزمان با سالهایی که در هر گوشه از جهان، عدهای مشغول کنترل جمعیت بودند و همدیگر را به هر دلیلی ولو سیاهی گردن و کپلشان، نقره داغ می کردند، به دنیا آمدم. دوست داشتم بزرگ که شدم شیر بشوم اما بعدها که عقلم رسید فهمیدم که می شود چیزهای بهتری هم شد و تصمیم گرفتم که نویسنده بشوم. مدتها طول کشید و مواد و انرژی فراوانی تلف شد تا فهمیدم بهتر بود همان آرزوی اول را دنبال می کردم. به هر حال حق اشتباه مال همه است، مگر اینکه چیز معرکه تری کشف بشود.