الا ای نروژی
دوستان عزیز!
به گمانم پست قبلی ایجاد شبهه کرده. من منظورم این نبود که برایم کامنت بگذارید چون دارم از بی کامنتی می میرم. اصولا مطالب من وبلاگی نیست. ماجرا این است که یک نفر از کشور دوست و همسایه - نروژ - مدام به من سر می زند اما نه چیزی می نویسد و نه ... گفتم شاید دختر زیبایی باشد اهل هنر که سرنوشت ما را به هم گره زده. البته ایشان هر که هستند قدم شان روی چشم اما برایم جالب بود که چرا چیزی نمی نویسند.
آقا یا خانمی که از نروژ سر می زنی. ممنونم. ادامه بده....
+ نوشته شده در شنبه دوم شهریور ۱۳۸۷ ساعت 15:24 توسط مسعود ملک یاری
|
اوایل یک سال خورشیدی، زمانی که آدمها از کشتن هم به صورت درهم و فله ای بدجوری شرمنده بودند و همزمان با سالهایی که در هر گوشه از جهان، عدهای مشغول کنترل جمعیت بودند و همدیگر را به هر دلیلی ولو سیاهی گردن و کپلشان، نقره داغ می کردند، به دنیا آمدم. دوست داشتم بزرگ که شدم شیر بشوم اما بعدها که عقلم رسید فهمیدم که می شود چیزهای بهتری هم شد و تصمیم گرفتم که نویسنده بشوم. مدتها طول کشید و مواد و انرژی فراوانی تلف شد تا فهمیدم بهتر بود همان آرزوی اول را دنبال می کردم. به هر حال حق اشتباه مال همه است، مگر اینکه چیز معرکه تری کشف بشود.