تمام عمر تعجب كردم. به دنيا اومدم و تعجب كردم. مدرسه رفتم و دانشگاه، كتاب خوندم و باز تعجب كردم. روزنامه باز كردم، تلويزيون روشن كردم و تعجب كردم. عاشق شدم و تعجب كردم. پرواظ(۱)!  كردم، دعوا كردم، حرف زدم، رفاقت كردم، رحم، محبت، شفقت كردم و تعجب كردم. راست گفتم، كوتاه نيامدم، كرم نريختم، خيانت نكردم، انگول به زندگي مردم نكردم و تعجب كردم. ترسيدم، گريه كردم، انرژي گرفتم، پر شور رقصيدم و تعجب كردم. در ديزي را باز كردم، چيزهاي بدي ديدم، در دفتر آقاي مديرعامل را باز كردم؛چيزهاي بدتري. همه‌ي عمر تعجب كردم.

***

وقتي مرگ كنارت باشه مدام. وقتي عادت كرده باشي كه از دست بدي، هر چيزي رو كه دوست داري از دست بدي، ديگه تمام لجن‌هاي دنيا رو جمع نمي‌كني تو مغزت واسه تر زدن به زندگيت. اعصابت كه به هم مي‌ريزه، قاطي كه مي‌كني، ياد روزي مي‌افتي كه قراره به سلامتي ريق رحمت رو سر بكشي و كسي كنارت نيست. اونجا مي‌فهمي كه زياد سخت گرفتي؛ به خودت، به آدماي ديگه، كه همه كم و زياد يه چيزي تو مايه‌هاي خودت بودن؛ كمي گه‌تر يا بهتر. حقيقت اينه كه همه چيز به حقيقت آويزونه، يعني عرضي‌ئه، ماركش قلابيه، و اين تنها ارتباط ميان چيزها و حقيقت‌ئه كه تا حالا انسان تونسته كشف كنه، مگر در آينده چيزهاي معركه‌تري كشف بشه. پس به زبان شيواتر؛ اهميتي نداره جون تو! پس وقتي مي‌خواي تمام خوبي‌هاي يه آدمو بذاري كنار و لكه كوچيك وجودشو اونقدر بزرگ كني كه بشه اندازه يه ميخ طويله و فرو كني تو كله‌ات، نفس عميقي بكش و هنگام بازدم، با اطمينان و از ته قلب بگو:« هششششش! حيوان ناطق!» و ميخ طويله رو بكوب به ديوار و خاطرات قشنگي كه با اون آدم داري رو بهش آويزون كن تا مدام جلوي چشمت باشه؛ كه دوستش داشته باشي، كه به زندگيت ادامه بدي، كه بهتر و ماه‌تر و جيگرتر بشي هي!

(۱) نوع خاصی از پرواز است.