مک پک دونده
فصل دوم
تولد مك پك
قرار بود اتفاق مهمي بيافتد چون دوباره دل پيچة جادويي ام دست به كار روده ها شده بود. از وقتي پا به دانشكده گذاشتم و براي اولين بار جلوي توالت ها ديدمش، يكسالي گذشته بود. فرسنگها از توالتها دوربوديم و این فراق برای این بود که اولين فيلمم را بسازم. داشتم دریا را میان قاب انگشتها نگاه می کردم که یکهو دوتا «مغایی» بی پدر و قشنگ، گذشتند. چه می شود کرد، هرکس به چیزی حساسیت دارد.بعضی ها به خرمالو، من هم به مغایی.عطسه کردم و این درست زمانی بود که او گفت:
- مهم نیست دریای بزرگی باشی یا یه برکه کوچیک.اگه زلال باشی آسمون تو وجودت پیداست.
پا چه هایش را بالا زده بود و ماسه ها خیس و زورکی میان انگشتان سفید و کشیده اش پخش و پلا می شدند.
- بیا بگیر دماغتو پاک کن.صبر اومد.
- این دیگه چیه؟
- دستماله، خوب..
- نه! اینی که به دماغ گفتی رو می گم.
خندید.لعنتی خندید. بعضی چیزها را نباید دید. دنیا برای همین خرتوخر شده.همه، همه چیز را می بینند. بعضی ها نمی خواهند اما مجبورند یا دچار می شوند، بعضی هم کنجکاوند. عرق پیشانیم را گرفتم.چال گونه هایش مثل دوبال مغایی بود.انگار وقتی می خندید، پرواز می کردند.از میان لبخند چندش آورم گفتم:
- نگاه کن پترا الکساندرا! لپ هات دارن می پرن! عین مغایی!
حق داشت تعجب کند چون اسمش یک چیز دیگه بود اما من در لحظه هویت شناسنامه ای اش را عوض کرده بودم.سرخچه موقتی زد و گفت:
- منطورت از این حرفا چیه؟طبق فرمولی که یادم دادی، منظورت از مغایی، مرغ دریایی ئه دیگه؟
دوباره مغایی ها پریدند. بی اختیار دست بردم که بگیرمشان.
- کجا می رن؟
قبل از اینکه با دست جلوی صورتش را بگیرد دیدم که مغایی ها سرخ شدند.شرم.بله این فضیلت کوچک و منفعل که احتمالاً آخرین بار توی فسیل کوله پشتی یک استراکتوموس گیاه خوار پیدا شده، با تمام قوا در گونه هایش دوید.یک آقایی یک جا راجع به شرم نوشته به گمانم. اسم کتاب «ستایش با شرم» یا «ستایشِ در با شرم» یا یک چیزی تو مایه های «درمالیِ شرم با ستایش» بود.بدنم داغ شد.مغزم گزگزش گرفت. خارش مثل وول وولک افتاد به جان کمرم.ششهاو قلب و هر دم و دستگاهی که توی سینه داشتم، مثل تاپاله افتاد ته دلم.دل پیچه جادویی ام قطع شد. زبانم خشک شده بود.به سختی گفتم:
- ناراحت نشو.پترا الکساندرا اسم یه پروانه اس.مسخره اس، انگار کک به جون روحم افتاده.
چیزی از مزخرفاتم نفهمیده بود.این را آدم کودنی مثل من هم تشخیص می دهد.بعضی چیزها میان ما آدم ها قانون است؛وقتی چیزی را نفهمیدی مثل خر بخند که یک کاری کرده باشی.حالا درست جلویم بود.بوی عطرش داشت منهدمم می کرد.دوباره لب باز کرد:
- دستمالمو پس نمی دی؟ تو که هنوز..
کافی بود. زیبایی هم حدی دارد. می خواست ناکارم کند که دستمالش را انداختم و به طرف دریا دویدم. داد می زدم و تا وقتی آب حسابی حالم را جا نیاورد، چهل و شش بار گفتم شیش سیخ جیگر،سیخی شیش هزار.
از آب آمدم بیرون. خیس و خراب شده بودم. اولین تجربه ای که بعد از عاشقی کسب کردم این بود که دریا و ککهای روح، حسابی دستشان توی یک کاسه است. دریا،این بی کران سخاوتِ کون دریده،ویروسِ عاشقی را گرفت و در تمام بدنم پخش کرد. مثل درخت موریانه زده از درون خورده شدم. من به دریا پناه بردم اما زخمم زد. فقط چیزهایی که به آنها پناه می بریم،به ما خیانت می کنند. این هم از دومین تجربه. آن موقع این جمله یادم نبود. کاری نمی شد کرد. مغایی ها دخلم را آورده بودند.
از آب که بیرون آمدم یک چیزی ته دلم وول می زد. دست و پا یا چیزی شبیه مسابقات شنای پروانه ی اسبهای آبی در اعماق سینه. در زمانی کمتر از دهن دره یک ماده خر تنها، کلی بلا سرم آمده بود. پر و خالی شده بودم. حال نیوتن را داشتم وقتی وسط خواب و خماری، یک سیب خورد توی بیضه هایش و متوجه اش کرد که خوابیدن زیر درخت سیب،علاوه بر کسب مدارج عالی علمی،چه مصائبی را به همراه دارد. از گرگور زامزا گرفته تا راسکول نیکوف، فرانی و فتحعلی آخوندزاده، همه در سرم قاز قاز می کردند و تقریباً بدون نوبت نکاتی را پیرامون سوسک شدن،آدم کشی، نقش متافیزیک در صاف کاری روح و پندهای حکایت موسیو ژوردان حکیم نباتات و مستعلی شاه مشهور به جادوگر، گوشزد می کردند.من بیچاره و گیج شده بودم و پترا الکساندرا، دست به سینه ایستاده بود تا زایمانم را تماشا کند. مغایی ها هنوز توی صورتش بال بال می زدند. احساس مي كردم كه با تمام ذرات وجودم مي خواهمش. با همان سرعتي كه برق می گیرد و ول نمی کند یا کلاغی روی سرت می ریند، صداي نفسم در جمجمه پيچید و نقطه عطف مشترك آدميزاده تكرار شد.بله خانم ها و آقایان؛ عشق!
همه پراكنده شدند. من ماندم و او و موجود كوچك تو دلی ام كه بعدها نامش را « مك پك دونده » يا« مك پك درمت عردسپم » گذاشتم. عشق نیروی بی پیری است که هیچ چیز حالیش نیست. به من از همه جا فشار می آورد.انگار 24 ساعت از عمل فیستولم گذشته باشد و پرستار بگوید که دلیل دردی که در نشیمن گاه دارم، گلولة باندِ آغشته به بتادینی است که دکتر برای استاندارد ماندن مقعد آن را در سوراخ جا گذاشته، فریادی از درد و نیاز کشیدم که ناگهان موجود تودلی ام، درونم را غلغلک داد و دوری در تمام اعضا زد و انگاری دنبال سوراخی برای خارج شدن بگردد، به هر خروجی ای سر زد. پترا الکساندرا برگشت و به طرف گروه فیلمبرداری رفت اما انگار مغایی ها ماندند و دست به کار باد و دریا شدند. خواستم صدایش کنم اما مردانگی نگذاشت.دوست نداشتم از همان اول اشتباهی رخ بدهد و نقشمان را گم کنیم.آن موقع ها فکر می کردم اوست که باید همیشه از من کمک بخواهد. خوب اشکالی نداشت، آنطور فکر می کردم دیگر، حق اشتباه مال همه است. هنوز در جهان کسانی هستند که فالیکند!.
لباسم را بالا زدم. مک پک رسیده بود پشت نافم و داشت تقلا می کرد.منتطرش ماندم. پترا الکساندرا بی آنکه برگردد گفت:
- لانگ شات عصا به دستها رو از اینجا بگیری بهتر نیست؟
می خواستم چیزی بگویم که صدایی شبیه ضرت یا ذرط بلند شدو توده ای از غضروف مایع و شفاف به دنبالش از نافم بیرون زد.از ترس،بعضی از اعضایم را زیر لوزه هایم احساس کردم. صداهای نا به هنجاری از نافم به گوش می رسید. شرم آور بود.در آن لحظه فقط یک آرزو داشتم؛ پترا،گوزهای ناخوانده ای که ناخواسته دچارشان شده بودم را نشنود. با تلاش یک جوجه کلاغ تازه از تخم درآمده گفتم:
- نمی دونم چی از کار در بیاد.... تو تا به حال یه زایمان دیدی؟
- آره! سخته..یه قابله تو شهرمون بود که می گفت بستگی داره چقدر اون موجودی رو که دنیا میاد دوست داشته باشی.
- اِ ؟! اینطوریه ؟!
و دوباره و این بار با شفافیت و وضوح صدای دالبی،نافم گوزید. داشتم عکس العمل پترا الکساندرا را تعقیب می کردم که توده غضروفی بالاخره راه خروج را پیدا کرد. این همه قال و قیل مال موجود بی رنگی بود که تتمه اش داشت از نافم بیرون می زد. می خواستم ببینم چقدر دوستش دارم اما آن لندهور چيزي نبود جز يك ويروس تكثير شونده و مشمئز کننده که جایی برای دوست داشتن باقی نمی گذاشت.تنی شفاف داشت و نقطة سبز تپنده ای در توده غضروفی بدنش.
- می گما..چرا مردا نمی زان؟
برگشت تا حسابی چهره احمقی که این اراجیف را می گفت تماشا کند.
- این حرفها چیه می زنی؟ چرا لباستو دادی بالا؟
مک پک، کم کم داشت پشم در می آورد. مثل برف سفید بود و به جمالات و کمالات یک اسپرماتوزوئید مغایی بود. خوب که خودش را جمع و جور کرد، دوباره رفت تو و راستِ روده و مسير مورد نظرش را گرفت و بالا رفت و از جايي ميان سينه ام شروع به دويدن كرد. کارش را وارد بود. كركرة گوشها را كشید . مردمك چشمها را بروي پترا الکساندرا ثابت كرد و آنچنان ميان مويرگها دوید و طبل زد که بدنم لرزید. من نمی دانم مگر این موجودات را قبل از به دنیا آمدن، خلع سلاح نمی کنند؟
پترا آرام به طرفم آمد و درست جایی که در مدار و جاذبه زنانه اش قرار بگیرم ایستاد و با آن صدای معصوم و ویران گرش گفت:
- بامداد! چه کار می کنی؟ چیزی نیشت زده؟
لطفاً نخواهید این لحظات را توصیف کنم.من که ایزابل آلنده نیستم. من، خُب آب شدم.اگر تا چند ثانیه دیگر از مدارش خارج نمی شدم،تو بغلم بود.
- هیچی، دارم خودمو می جورم.تو داری چه کار می کنی؟
انگار نمی داند دارد چه بر سر من می آورد، ابروهایش را در هم برد و با چرخشی از مدار خارج و در فضا رهایم کرد.
- بچه ها خسته شدن. می گن بیا این چند تا پلان رو هم بگیریم و بریم.
صدایم در کهکشان می پیچید.خودم را در لباس سفیدی دیدم که از سیاره ی پترا افتاده و در سیاهی لایتناهی دلهره آوری عربده می زنم.
- بگو کار تعطیله.فیلم عوض می شه.همه رو باید از اول بگیریم.
- حالت خوبه تو؟ یه هفته است داریم جون می کنیم.خودت بیشتراز همه.
صاف توی چشمهایش نگاه کردم و با خودم گفتگویی دوستانه ترتیب دادم. بزرگان گفته اند هرچیزی را که انتخاب می کنی قبل از خرید، دو بار با دقت نگاه کن!
در کهکشان با لباس سفید، محکم روی جای نرمی فرود آمدم.جایی بود پر نور با تپه های سبزی که از دور پیدا بود.
باز در مدارش قرار گرفته بودم:
- اين هم ملكة استثنايي من كه سرنوشت برايم تعيين كرده
و ادامه دادم :
- عجب! پس منظور نظرية « باس تو عشق يه چيزي باشه كه اينطوري ميشه » اين بود.
چند مغایی بالای سرمان می پریدند. یکی شان روی شانه ام رید.پترا خندید.من خندیدم. مغایی دوباره رید.من خندیدم.پترا خندید...
جلو آمد و با دستمالش شانه ام را تمیز کرد. هيجان ناشي از درك دنياي تازه اي كه محصورم كرده بود، وادارم کرد لاستيك بزرگ تريلي اي را كه بعد از مد با خزه ها و مرجان ها، نيمه از دل ماسه ها بيرون زده بود را به زحمت بلند کنم. لاستیک در واقع سوراخی است که با مواد شیمیایی محصور شده. از تنها جزء لاستیک یعنی همان سوراخ، دیدم که گروه فیلم برداری ام،دم و دستگاهشان را جمع کرده و با ناله و نفرین به سمت جاده می خزند. پترا الکساندرا جلو آمد و طوری که انگار هیچ گندی نزده ام گفت:
ـ خيلي گنده بكه .
لاستیک را به سمت او قل دادم . به من ملحق شد . جلويمان را نمي ديديم و از ترس آنكه مبادا زودتر از ديگري صورتمان گل بياندازد مثل مجري هاي احمق تلويزيوني مي خنديم و « گنده بك » جلو مي رفت و ماسه ها و لجن ها را به بدن و صورتمان مي پاشید . دستهاي آفتاب سوخته اش را هر بار كه در بلبشوي لاستيك بازي و حواشي ، به انگشتان تشنه و زمختم برمي خورد در سينه جمع مي كرد و مثل كودكي كه برای اولین بار لذت دست زدن به مرغ وجوجه را تجربه مي كند ، كمي سكوت مي كرد و باز ...
« گنده بك » از روي تخته پاره اي گذشت و مست از آزادي كوتاهي كه نصيبش شده بود، تلو تلو خوران مثل تمام بلاهاي ناخواسته اي كه بعدها سرمان آمد، از كنترلمان خارج شد و كمي جلوتر دور خودش چرخید و روي ماسه ها افتاد. با هم نفس مي كشيدیم، يا آنكه من تنها صداي نفس هاي او را مي شنیدم . شلوارش تا زانو خيس بود و انگشتان سفيد و كوچكش ، ردي به اندازة فاصله اي كه پي « گنده بك » دويده بوديم به جا گذاشته بود. شست پاهاي سياه و بي قواره ام را به انگشتان معصومش نزديك كردم. هر دو از اين تضاد به خنده افتاديم.
- فکرشو بکن انگار مالکوم ایکس رفته دیدن مرلین مونرو. دمش گرم هركس نظرية : « باس يه چيزي تو شست پاهاي عاشقا باشه كه اينقده پهنه » رو گفته.
جوابي نداد تا در سكوت بفهمم بي آنكه منظورم از طرح آن نظريه، ابراز عشق باشد ، چطور « مك پك دونده » را لو داده ام. برگشت و با نگاهش جمله اي كه همه چيز را خراب مي كند طلب کرد و من با صداي جوانكي كه هنوز هيچ چيز از عشق نمي داند گفتم:
« می خوامت...»
تسبيح دانه آبي را از گردنش در آورد و وقتي سرم را از حلقه تنگش عبور دادم براي اولين بار از آن فاصله، بويیدمش.
اوایل یک سال خورشیدی، زمانی که آدمها از کشتن هم به صورت درهم و فله ای بدجوری شرمنده بودند و همزمان با سالهایی که در هر گوشه از جهان، عدهای مشغول کنترل جمعیت بودند و همدیگر را به هر دلیلی ولو سیاهی گردن و کپلشان، نقره داغ می کردند، به دنیا آمدم. دوست داشتم بزرگ که شدم شیر بشوم اما بعدها که عقلم رسید فهمیدم که می شود چیزهای بهتری هم شد و تصمیم گرفتم که نویسنده بشوم. مدتها طول کشید و مواد و انرژی فراوانی تلف شد تا فهمیدم بهتر بود همان آرزوی اول را دنبال می کردم. به هر حال حق اشتباه مال همه است، مگر اینکه چیز معرکه تری کشف بشود.