هی، یارو؛ تو جزء کدوم دستهای
دوست نازنینی دارم؛ نامش مسعود ملکیاری است.
روزی روزگاری در جایی روایتی خواند, برایم خیلی جالب بود.
میگفت؛ انسانها سه دستهاند؛دستهی اول. دستهی دوم و دستهی سوم.
دستهی اول خود به دو دسته تقسیم میشود؛ دستهی اولِ دستهی اول و دستهی دومِ دستهی اول.
دستهی اولِ دستهی اول، انسانهایی هستند که زیر مجموعهی موجودات دسته اولی قرار میگیرند و کارکرد مشخصی در رفتارهای میان دستهای دارند.
خب این از دستهی اولِ دستهی اول.
اما دستهی دومِ دستهی اول را نگه دارید تا بقیهاش را بگویم.
دستهی دوم انسانها به دستههای دیگری تقسیم نمیشوند چون خودشان از مجموعههای تک دستهای هستند.
اما دستهی دومِ دستهی اول را که به یاد دارید؟ آن دسته، تنها دستهایست که کارش {...} است. یعنی دستهای که با یک چیزهای {...}سرو کار دارد.
حالا همهی دستهها کنار هم بایستند تا ببینم چه خبر؟
دستهی سوم تویی، که سرِکاری... حالا هر چقدر میخواهی داد بزن؛ چون من ساکتم.
اوایل یک سال خورشیدی، زمانی که آدمها از کشتن هم به صورت درهم و فله ای بدجوری شرمنده بودند و همزمان با سالهایی که در هر گوشه از جهان، عدهای مشغول کنترل جمعیت بودند و همدیگر را به هر دلیلی ولو سیاهی گردن و کپلشان، نقره داغ می کردند، به دنیا آمدم. دوست داشتم بزرگ که شدم شیر بشوم اما بعدها که عقلم رسید فهمیدم که می شود چیزهای بهتری هم شد و تصمیم گرفتم که نویسنده بشوم. مدتها طول کشید و مواد و انرژی فراوانی تلف شد تا فهمیدم بهتر بود همان آرزوی اول را دنبال می کردم. به هر حال حق اشتباه مال همه است، مگر اینکه چیز معرکه تری کشف بشود.