ميناي حقوق مدني

 

تحليلي بر

كشتن مرغ مقلد

 

تامارا كاسلمن

مسعود ملك‌ياري

 

اشاره مترجم:

مطلبي كه در ادامه مي‌خوانيد، منتخب ترجمه كتاب تحليلي بر «كشتن مرغ مقلد[1]» اثر هارپر لي[2] است. اين كتاب، يكي از صدها عنوان مجموعه‌اي است كه توسط انتشارات«وايلي[3]» منتشر شده و تحت يك روش تحليل مشخص اما پردامنه، به تحليل و بررسي شاهكارهاي ادبيات داستاني و نمايشي دنيا مي‌پردازد. كتاب مورد نظر ما توسط تامارا كاسلمن[4]، در 7 بخش تنظيم و تأليف شده كه شامل «نكاتي راجع به زندگي و سوابق نويسنده»، «مروري بر وقايع داستان»، «شرحي بر درونمايه، شخصيت‌ها، نكات مشترك در تفاسير انتقادي»، «بررسي و تحليل شخصيت‌ها»، «رسيدن به يك درك كلي از اثر با مرور نقدها»، «تثبيت آن‌چه در اين مجموعه خوانده‌ايم»و «اطلاعات افزوده» مي‌شود. كشتن مرغ مقلد در سال 1961 برنده جايزه پوليتزر شد و سال بعد فيلمي با بازي گرگوري پك در نقش آتيكوس فينچ از روي ان ساخته شد. اين اثر و فيلمنامه اقتباس شده از آن به فارسي ترجمه و منتشر شده است.

در فضاي نقد ادبيات امروز ايران، اگرچه منابع نظري قابل ملاحظه‌اي ترجمه و تأليف شده است اما متأسفانه هنوز ميزان نمونه نقدهاي عملي (كاربردي) به اندازه‌اي نرسيده است كه بتواند به عنوان الگو، دستمايه كار منتقدان و به خصوص دانشجويان قرار گيرد. اميد است مطالبي از اين دست بتواند نمونه‌هايي كاربردي براي هموار كردن راه به دست دهد.

 

زماني كه هارپر لي «كشتن مرغ مقلد» را نوشت، خانه‌اش در آلاباما پاتوق فعالان حقوق مدني بود. در سرتاسر جنوب امريكا، سياه‌ها و سفيدها تفكيك شده بودند. آفريقا- امريكايي‌ها از شيرهاي جداگانه آب مي‌خوردند، محل‌هاي عبور و مرورشان معلوم بود و توالت‌هاي سوا داشتند. آن‌ها اغلب ته اتوبوس‌هاي عمومي مي‌نشستند و به محض پيدا شدن سر وكله يك سفيدپوست سرپا، بايد صندلي را خالي مي‌كردند. اما سال 1955، رزا پاركس[5] در اتوبوس مونتگمري آلاباما، راحت سرجايش نشست و جا خالي نكرد. تصميم سرنوشت‌ساز او مثل جرقه آتش تحريم يكساله اتوبوس‌ها را روشن كرد، زندگي تازه‌اي به جنبش حقوق مدني بخشيد و در ادامه مارتين لوتر كينگ[6] را به يك چهره ملي تبديل كرد و كم كم تب حقوق اجتماعي براي سياهان در سراسر كشور بالا گرفت. ضمن اين‌كه موضوع «كشتن مرغ مقلد» نيز همين ماجرا است؛ كتابي كه انتشارش كاملاً به موقع بود.

هارپر لي، داستانش را بر اساس بحران بزرگ دهه 30 بنا كرده است. به احتمال فراوان او دلايلي براي اين انتخاب خود داشته است. اسكوت[7]، قهرمان اصلي و راوي داستان، يك شخصيت نيم- حديث نفس‌گو، است چرا كه  لي در سال 1930 حدوداً همسن اسكوت بوده است. از اين گذشته، نويسندگان اغلب موقعيت يك داستان را پيرامون مسائل متداول گذشته يا آينده براي ارائه دادن يك مكان عيني از آن به خوانندگان انتخاب مي‌كنند تا درباره موضوع تأمل كنند. به احتمال زياد به اين‌ دليل لي دهه 30 را انتخاب كرده است كه مسائل مربوط به حقوق مدني تا اواخر دهه 50 هنوز مد نظر نبوده است. جنبش حقوق اجتماعي تاريخ پرفراز و نشيبي دارد و با«قدم{هاي}كوچكي» پيش آمد. درست همان‌طور كه يكي از شخصيت‌هاي داستان، پيش از آن‌كه اين ماجرا در يك تلاش منسجم شكل بگيرد، قصد طرح كردنش را دارد. مناسبات نژادي در طول بحران دهه30، متشنج بود. چراكه آفريقا- امريكايي‌ها و سفيدپوست‌ها براي تصاحب مشاغل مشابه در فضايي كه بيكاري بيداد مي كرد، رقابت مي‌كردند. سفيدها، به خصوص در جنوب، كارهايي را كه سياهان بدان‌ها مشغول بودند را مطالبه كردند. افزون بر اين، بسياري از سفيد پوست‌ها عملاً گرفتار اين طرز فكر بودند كه سياهان كار‌ها را از آن‌ها دزديده‌اند و به همين خاطر اوضاع را مدام خراب‌تر مي‌كردند.

گذشته از ماجراهاي اختلافات نژادي و بي‌عدالتي‌هاي پيرامونش كه گروه‌هاي اقليت را در طول اين دوران گرفتار مصائب فراواني كرد، رمان لي، بيشتر داستان حوادث يك دوره يا يك رمان آموزشي[8] است. در اين نوع داستان، شخصيت اصلي مسيري از بي‌تجربگي محض تا پختگي را با رنج فراوان و جان به در بردن از بد اقبالي‌هاي جورواجور، طي مي‌كند. در كشتن مرغ مقلد، اسكوت فينچ شخصيت اصلي است و يكي از مهمترين دغدغه‌هايش در سرتاسر داستان همخوان شدن با انتظاراتي است كه جامعه‌اش از زنان دارد. در دهه 30 ، زنان در جنوب مجبور بودند خود را با آرمان همگاني « زنان جنوبي» وفق دهند. زنان همچون ضعيفه‌هايي شكننده تلقي مي‌شدند و انتظار مي‌رفت طبق همان تلقي رفتار كنند. اسكوت، همه چيزي هست مگر ضعيفه‌اي شكننده و بخش قابل توجهي از داستان روي تلاش‌هاي او در دنيايي متمركز است كه انتظار دارد دختر آتشپاره‌اي چون او، لباس‌هاي چين و والان‌دار بپوشد و طبع نازك خود را حفظ كند.

شخصيت‌هاي داستان با مضامين و مفاهيم ديگري هم دست و پنجه نرم مي‌كنند؛ مانند شجاعت و ترس، تساهل، ترحم، آگاهي، خرد، اميد، انتظارات اجتماعي، و تبعيض در همه سطوح. همچنين، شرح و بسط تمام و كمال لي كه رشته پهناوري از مضامين را در اين رمان كمابيش كوتاه بوجود آورده، گواهي بر توانايي او و درخشش داستان است.

 

خلاصه داستان

كشتن مرغ مقلد، در درجه اول رماني درباره بال و پر گرفتن كسي در اوضاع و احوال عجيب و غريب دهه 1930 در ايالات متحده است. داستان، يك دوره سه ساله را شامل مي‌شود. مدت زماني كه طي آن شخصيت‌هاي اصلي دستخوش تغييرات چشمگيري مي‌شوند. اسكوت فينچ، به همراه برادرش جم[9]، و پدرشان آتيكوس[10] در شهر خيالي ميكومب[11]، آلاباما زندگي مي‌كنند. ميكومب، شهري كوچك و به هم بافته است و همه خانواده‌ها مرتبه اجتماعي خود را بسته به جايي كه درآن زندگي مي‌كنند، اين‌كه كس و كارشان چه كساني هستند و پاي آبا و اجدادشان از كي به ميكومب باز شده است، به دست مي‌آورند.

آتيكوس بيوه مرد، بچه‌هايش را خودش بار مي‌آورد، البته با كمك يك همسايه مهربان و كلفت سياه‌پوستي به نام كالپورنيا[12]. اسكوت و جم اغلب به طور غريزي متوجه بغرنجي‌ و دوز و كلك‌هاي شهر و محل‌شان را مي‌شوند. تنها همسايه‌شان كه آن‌ها را متحير كرده، آرتر ردلي[13] مرموز، ملقب به بو[14] است كه زياد هم آفتابي نمي‌شود. وقتي ديل[15]، يكي ديگر از برادرزاده‌هاي همسايه تابستان‌ها را در ميكومب اطراق مي‌كند، سه تا از بچه‌ها، تلاش وسواس‌آميز- و گاهي اوقات خطرناك خود را براي بيرون كشيده بو از خانه آغاز مي‌كنند.

اسكوت، دختربچه آتشپاره‌اي است كه جمع پسرها را ترجيح مي‌دهد و كلاً تفاوت‌هايش را با مشت‌هايش ثابت مي‌كند. او سعي مي‌كند از اين دنيا كه اقتضا مي‌كند او مثل يك خانم رفتار كند، از گير دادن‌هاي خان داداش كه مدام به خاطر كارهايش به جانش غر مي‌زند و پدرش كه او را با همه خل‌بازي‌هايش قبول كرده، سر دربياورد. اسكوت از مدرسه متنفر است چرا كه باارزش‌ترين چيزهايي كه مي‌داند را توي خيابان و يا از پدرش ياد گرفته است.

در اواسط نه چندان آرام داستان، اسكوت و جم كشف مي‌كنند كه پدرشان وكالت مرد سياه پوستي به نام تام رابينسون[16] را بر عهده گرفته است كه به تجاوز و اذيت و آزار يك زن سفيدپوست متهم است. اسكوت و جم، بغتتاً بايد به خاطر نقش آتيكوس در دادگاه، با سيل تهمت‌ها و زخم زبان‌هاي نژادپرستانه كنار بيايند. طي اين مدت، اسكوت براي دست به يقه نشدن با بچه‌هاي ديگر خيلي كوتاه مي‌آيد و گرنه حسابي خودش، عمو و زن‌عمويش؛ جك و الگزاندرا، را توي دردسر مي‌اندازد. حتي جم كه بزرگ‌تر و خونسرد است، يكي دوبار از كوره درمي‌رود. جم در جواب زخم زبان‌هاي همسايه، خانم دوبوز، باغچه خانه‌اش را خراب مي‌كند و به همين خاطر محكوم مي‌شود كه به مدت يك ماه، هرروز بعد از مدرسه درس بخواند. دست آخر اسكوت و جم درس شجاعت بزرگي از اين زن مي‌گيرند. نزديكي‌هاي برگزاري دادگاه، زن عمو الگزاندرا براي مدتي پيش آن‌ها مي‌آيد تا در نقش يك راهنما، اسكوت را با اطوار زنانه آشنا كند.

در خلال تابستاني كه در داستان مي‌گذرد، تام تقلاي زيادي مي‌كند اما حتي با وجود اين‌كه آتيكوس بي‌گناهي و بي‌اساسي اتهام او را ثابت مي‌كند، محكوم مي‌شود. آتيكوس در جريان رتق و فتق امور تام، ناخواسته، به باب يوئل[17]، ميخواره بيعار و رذلي كه دخترش شاكي تام است، بد و بيراه مي‌گويد و او را مي‌رنجاند. علي‌رغم اعتقاد راسخ تام، يوئل قسم مي‌خورد كه دق دلي خود را سر آتيكوس و قاضي به خاطر بدنام كردن اسمش خالي كند. هر سه تا بچه به خاطر رأي هيئت منصفه به محكوميت، سرگردانند؛ آتيكوس تلاش مي‌كند ثابت كند كه رأي هيئت منصفه از پيش تعيين شده بوده است.

كمي بعد از دادگاه، اسكوت در يكي از جلسات انجمن ميسيونرها شركت مي‌كند. آتيكوس از ديدن گزارشي كه عنوان مي‌كند تام رابينسون موقع مبادرت به فراركشته شده است، محروم مي‌شود. اسكوت درس‌هاي ارزشمندي در مورد نايل شدن به مرتبه زنانگي و تداوم آن در هنگامه ناملايمات وروزهاي سخت، فرا مي‌گيرد.

همه چيز در ميكومب، كم كم به حالت عادي برمي‌گردد و اسكوت و جم مي‌فهمند كه بو ردلي، به كلي معزلي دارد. داستان به ظاهر دچار افت مي‌شود اما يوئل شروع مي‌كند به سرو سامان دادن به تهديدات تلافي‌جويانه‌اش. اسكوت در نمايش پر آب و تاب جشن هالووين مدرسه، بازي مي‌كند. آتيكوس و زن عمو الگزاندرا، هيچ‌كدام حال شركت در مراسم را ندارند. جم قبول مي‌كند كه اسكوت را به مدرسه ببرد. اسكوت بعد از اين‌كه روي صحنه دست و پايش را گم مي‌كند، تصميم مي‌گيرد كه با جم برگردد و لباس نمايش را در راه خانه در بياورد.

در راه خانه، آن‌ها صداهاي عجيب و غريبي مي‌شنوند اما فكر مي‌كنند كه اين صداها را يكي از رفقاي‌شان كه از راه ديگري به خانه مي‌رود، براي ترساندن آن‌ها در آن شب خاص از خودش درمي‌آورد. ناگهان، نزاعي در مي‌گيرد. اسكوت واقعاً نمي‌تواند بيرون لباس نمايشش را ببيند اما صداي جم را مي‌شنود كه با جايي برخورد مي‌كند و احساس مي‌كند كه دو بازوي قوي، توري سيمي لباس او را از پشت مي‌كشد. در اين كش و قوس، بازوي جم بدجوري مي‌شكند. يك نگاه كافي است تا اسكوت ببيند كه غريبه‌اي جم را به خانه‌شان مي‌برد. كلانتر به خانه فينچ مي‌آيد و مي گويد كه جنازه باب يوئل را در حالي‌كه با چاقوي خودش كشته شده، درست جايي كه به بچه‌ها حمله شده‌، ، پيدا كرده است. همان موقع اسكوت مي‌فهمد كه غريبه كسي جز بو ردلي نبوده و خود او يوئل را كشته و اين‌طوري جان او و جم را نجات داده است. در مقابل نظر آتيكوس، كلانتر با تحت فشار قرار دادن بو مخالفت مي‌كند. اسكوت با اين تصميم موافقت مي كند و ماجرا را با پدرش در ميان مي‌گذارد.

اسكوت به اتاق جم مي‌رود؛ جايي كه پدر درآنجا منتظر است. آتيكوس برايش قصه مي‌خواند تا خوابش ببرد و آن‌وقت كنار تخت جم منتظر مي‌ماند تا از خواب بيدار شود.

 

مناسبات نژادي در جنوب امريكا

مناسبات نژادي‌اي كه هارپر لي در كشتن مرغ مقلد نشان مي‌دهد، از سال‌ها قبل از روايت او وجود داشته و تا مدت‌ها بعد از داستان او نيز ادامه مي‌يابد. براي زير و رو كردن سال‌هاي طولاني تبعيضي كه لي در رمانش ثبت كرده است، لازم است خواننده تاريخچه مختصري از مناسبات نژادي در جنوب امريكا بداند.

 

قوانين «كاكا سياه‌»

سرزمين‌هاي بسياري خصوصاً جنوب امريكا مسأله تبعيض نژادي را تجربه كرده‌اند (كاكاسياه، اسمي است كه سال‌ها پيش روي يك خنياگر سياه‌پوست گذاشته بودند) كه شديداً رفتار اجتماعي امريكايي‌هاي آفريقايي تبار را محدود مي‌كرد. دادگاه عالي ايالات متحده در سال 1883 زماني‌كه دادگاه حكم داد كه متمم چهاردهم نمي‌تواند در سطح حقوق فردي عملي باشد، راه را براي تصويب اين قوانين هموار كرد. اولين قانون «كاكا سياه‌» (تبعيض نژادي) در سال 1890 تصويب شد. دامنه اين قوانين كم كم افزايش يافت و تا زمان برپايي جنبش حقوق مدني در سال1960 ادامه پيدا كرد.

عده زيادي از سفيدها در آن زمان بر اين باور بودند كه به جاي پيشروي در يك رقابت، سياهان را در جبهه براندازي برده داري به عقب برانند. كليساهاي جنوب، بارها اين تفكر نژادپرستانه را تأييد كردند طوري كه اغلب از قدرت‌شان براي اعمال قوانين «كاكا سياه»ي استفاده مي‌كردند.

عجيب اين‌كه، كليساهاي افريقايي امريكايي هم قوياً پشت كليساهاي سفيدپوستان ايستادند و از قوانين كاكاسياه استقبال كردند. ظلم و جور بي‌وقفه عده‌اي به عده ديگر، عمدتاً رواني است. گروه مسلط در درجه اول براي به دست گرفتن قدرت، به زور متوسل مي‌شود. كم‌كم، گروه مظلوم تمام اميدش را براي امكان تغيير وضعيت از دست مي‌دهد و آرام آرام به وضع موجود تن در مي‌دهد. پيش از آن‌كه حركت جنبش حقوق مدني شتاب بگيرد، بسياري از كليساهاي افريقايي امريكايي، حواس‌شان را جمع كمك به جماعت عابدي مي‌كردند كه بيشتر در كار خوب تا كردن با خفقان موجود بودند تا پايان دادن به آن.

 دامنه قوانين كاكاسياه، تقريباً تمام وجوه زندگي مردم را در برگرفت. قوانين تصريح كرد كه سياهان در مراكز عمومي از ورودي‌هاي جداگانه استفاده كنند، به توالت‌هاي سوا بروند ، از شيرهاي مشخص آب بخورند و داخل اتوبوس، كنار بوفه و داخل قطار، در آخرين رديف بنشينند. امكان نداشت سياه‌ها و سفيدها در يك رستوران و زير يك سقف غذا بخورند، با هم بيليارد بازي كنند، يا توي يك هلفدوني آب خنك بخورند، يا توي يك قبرستان دفن شوند. افريقا امريكايي‌ها نمي‌توانستند در تيم‌هاي ورزشي حرفه‌اي كه بازيكنان سفيدپوست دارد، عضو شوند و يا كنار سربازان سفيدپوست در نيروهاي مسلح خدمت كنند. بچه‌هاي سياهان در مدارس جداگانه‌اي درس مي خواندند. آرايشگران سياه، حق دست زدن به موي مشتري‌هاي سفيد را نداشتند، و پرستاران سفيد در قبال مردان بيمار سياه پوست، بي خيالي طي مي‌كردند. همه قوانين، همه‌جا به اجرا در نيامد اما قوانين كاكاسياه، مأيوس كننده و ظالمانه، و در كل دربرگيرنده قدرت و فرهنگ حامي سفيدها بودند.

 

وصلت ميان نژادي

زماني كه كشتن مرغ مقلد نوشته شد، سفيدپوستان كنترل جوامعي كه در آن زندگي مي‌كردند را در اختيار داشتند، اما عده زيادي از نخبگان بيم آن را داشتند كه مبادا افريقا امريكايي‌ها از طريق وصلت با سفيدپوستان و بچه‌دار شدن، به حريم آنان وارد شوند. به همين منظور ازدواج ميان نژادي در بسياري از مناطق غيرقانوني بود.

به ثمره معدود ازدواج‌هاي ميان نژادي، «دورگه»(mulatto) مي‌گفتند، كلمه‌اي كه از ريشه «قاطر»(mule) مشتق شده است چون بر اين باور بودند كه چنين بچه‌هايي مثل قاطرها، ثمره يك پيوند غيرطبيعي هستند. مسخره‌تر اين بود كه بچه‌هاي دورگه‌اي كه مادران سياه پوست داشتند، تهديدي براي خودبزرگ بيني سفيدها محسوب نمي‌شدند و بيشتر مردم وقتي مرد سفيدپوستي مانند دولفوس ريموند در رمان - با يك زن سياه ازدواج مي كرد، خودشان را به كوچه علي چپ مي‌زدند.

اوج ترس از اختلاط نژادي، هنگام بروز ترسي غيرواقعي بود مبني بر اين‌كه مبادا مردان افريقا امريكايي‌ به زنان سفيد تجاوز كنند و آنان را باردار كنند و از اين طريق به جامعه سفيدپوستان و بدتر از آن، حلقه قدرت‌شان رخنه كنند.

چنين جنايتي هرگز و به هيچ شكلي اتفاق نيفتاد. اگرچه جنوني كه «وحشت از تجاوز» را علم كرد، به نتايجي قاطع و مرگبار منجر شد؛ لينچ كردن اولين واكنشي بود كه مردان سياه در برابر هرگونه اتهام تجاوز به يك زن سفيدپوست، با آن روبرو مي‌شدند. زماني كه جماعتي براي لينچ كردن تام رابينسون به زندان هجوم مي‌آورند، لي تلويحاً به واقعيت زندگي سياهاني اشاره مي‌كند كه آماج چنين رفتارها قرار داشتند.

 

دادگاه‌هاي اسكاتسبرو[18]

 لي ممكن است ماجراي رابينسون را از دادگاه‌هاي اسكاتسبرو در سال 1930 الهام گرفته باشد كه حاصل قوانين و تصوراتي است كه در بخش هاي پيشين توصيف مي‌كند. در ماجراي اسكاتسبرو، دو زن سفيدپوست توسط نه مرد سياه كه از تنسي[19] به آلاباما مهاجرت مي‌كردند، مورد اذيت و آزار قرار گرفتند. هر دو زن، نه مرد سياه و دو مرد سفيدپوست، سوار بر يك واگن باري، عازم جنوب بودند. (در طول بحران آن دهه، كار به زحمت پيدا مي‌شد و خيل بيكارها، در به در همه جا را براي يافتن كاري زير پا مي‌گذاشتند. اگرچه ميزان بيكاري در ميان سياهان به مراتب بالاتر بود و در كنه قوانين «كاكاسياه»ي در نهايت باز هم سياهان و سفيدها بر سر تصاحب مشاغل ‌مي‌جنگيدند؛ ماجرايي كه سفيدپوستان را حسابي جري كرده بود.)

مردان دو گروه، طي سفرشان با قطار، حسابي توي سر و كله هم ‌زدند و در اين ميان مردان سفيد كنترل اوضاع را به دست گرفتند. زماني كه مابقي كارگران آسمان جل به آلاباما رسيدند، به جرم ولگردي تحت تعقيب قرار گرفتند. هر دو زن سابقه مشكوكي داشتند؛ يكي‌شان روسپي معروفي بود. آن‌ها مانند يك زن آرماني جنوبي رفتار مي‌كردند.

اگرچه در نتيجه آزمايش دكتر نه اثري از آميزش جنسي و نه ردي از هرگونه نزاعي وجود نداشت، هشت نفر از آن نه تن، محكوم به مرگ شدند. زماني كه يكي از زنان شهادت خود را پس گرفت و منكر اين شد كه او يا زن ديگر حاضر در سفر مورد تجاوز قرار گرفته‌اند، دادگاه عالي حكم به برگزاري دادگاه مجددي براي «پسران» اسكاتسبرو داد. با اين حال، باز هم آن هشت نفر محكوم شدند. فرجام خواهي تا چند سال پي در پي ادامه پيدا كرد. چند نفر از محكومين از زندان گريختند و بقيه با قيد ضمانت آزاد شدند. آخرين نفري كه در سال 1950 از زندان آزاد شد، يكي از كساني بود كه در سال 1976 عفونامه‌اي دريافت كرد.

 

جنبش حقوق مدني

جامعه سياهان همواره بعد از سپري شدن دوران برده‌داري، ميل شديد خود را به حقوق مدني نشان داده بودند. اگرچه در دهه 50 فعالان جنبش حقوق اجتماعي، تا حد زيادي از تك و تا افتادند. به نظر مي‌رسيد بسياري از افريقا- امريكايي‌ها به قوانين «كاكاسياه»ي تن داده‌اند و در فضاي موجود آن زمان زندگي مي‌كردند. سياهان درس‌خوانده در آلاباما، در انتظار جرقه‌اي براي برافروختن آتش جنبش حقوق مدني در ميان اعضاي جامعه‌شان بودند. سياهان آن جرقه را در دل زني يافتند كه نامش رزا پاركس بود.

در يكي از روزهاي دسامبر سال 1955، پاركس، سوار بر اتوبوس شلوغ مونتگمري آلاباما، خسته از يك روز كاري طولاني، ته اتوبوس، پشت قسمت مخصوص سفيدها نشسته بود. همين موقع يك زن سفيدپوست سوار شد. راننده به پاركس و بقيه سياهان تشر زد كه تكاني بخورند و پاركس سرپيچي كرد. بازداشت پاركس به خاطر اين نافرماني، جامعه افريقا- امريكايي‌ها را براي تحريم يكساله اتوبوس‌ها بسيج كرد كه نهايتاً به تفكيك در حمل و نقل عمومي منجر شد. پاركس زن فرهيخته‌اي بود كه دل‌مشغوليش وضع اسفناك سياهان جنوب بود. اگرچه او مدت‌ها سوار اتوبوس نشد اما تصميم گرفت كه ايستادگي كند و وقتي مجال فراهم شد، او مبارزه را به جان خريد.

زماني كه دادگاه عالي، قوانين جداسازي در حمل و نقل عمومي آلاباما را نقض كرد، آتش جنبش حقوق مدني گرم‌تر شد. مارتين لوتر كينگ پسر، نماينده مونتگمري و آلاباما، عهده‌دار رهبري اين قيام شد. تعدادي از زنان در پشت جبهه، به ساماندهي تحريم كمك مي‌كردند و جنبش را زنده نگه مي‌داشتند.

هم‌زمان با تحريم اتوبوس مونتگمري، پرتوي ديگري از حقوق مدني به صف مقدم دانشگاه تاسكالوسا[20] در آلاباما تابيد. در آن‌جا زن جوان سياه پوستي به نام اوترين لوسي[21] در دانشگاهي كه تمام دانشجويانش سفيدپوست بودند، اسم نويسي كرد. به خاطر قشقرق‌هاي نژادي، هيئت امنا تنها بعد از چند ماه او را اخراج كردند، اگرچه فضا براي كشمكش‌هاي بيشتر در عرصه حقوق مدني آماده بود.( لوسي مدرك فوق ليسانس خود را در سال 1992 از دانشگاه تاسكالوسا دريافت كرد.)

در سال 1957، دانشگاه‌هاي ليتل راك واقع در آركانزاس، تحت فرمان لغو تبعيض نژادي قرار گرفتند. خشم و پايداري افزايش يافت و خطر رخ دادن اعمال خشونت‌آميز محتمل شد كه سربازان فدرال براي پشتيباني از فرمان اعزام شدند.

هارپر لي «كشتن مرغ مقلد» را به هنگام اين تحولات نوشت. داستان او نه تنها قوانين و افكار را تحت تأثير قرار مي‌دهد بلكه از راه  فرهنگ و هزينه كردن بخشي از دوران جواني‌اش، نقش مهمي در شتاب گرفتن جنبش حقوق مدني بازي مي‌كند. مبارزه براي حقوق اجتماعي به اشكال گوناگون تا امروز ادامه پيدا كرده است و همين «كشتن مرغ مقلد» را جاودان كرده است.

 

هارپر لي و كشتن مرغ مقلد

در طول مدتي كه لي زندگيش را وقف نوشتن كشتن مرغ مقلد كرد، وي لختي در اوايل دهه 50 به عنوان كارمند رزو جا براي شركت هواپيمايي ايسترن[22] و بي. او. اي. سي[23] در نيويورك كار كرد. در سال 1957 نسخه اوليه رمان را تحويل انتشارات جي. بي. ليپينكات[24] داد كه تصور مي‌كرد اثر لي در واقع مجموعه‌اي از داستان‌هاي كوتاه به هم پيوسته است. ناشر درخواست بازنويسي رمان را كرد و لي دو سال و نيم براي اين كار وقت گذاشت. تلاش او ثمر داد و بالاخره كشتن مرغ مقلد، اولين و تنها رمان هارپر لي در سال 1960 منتشر شد.

كشتن مرغ مقلد در برخي جاها حسب حال گونه است. مونروويل به درد مدل ميكومب خورد و، لي لقب «ملكه دخترهاي آتشپاره» را دست كم از يك دوست گرفت؛ لي هر سه اسم مادرش را روي شخصيت‌هاي اصلي رمانش گذاشت. همچنين حكايت‌هاي بامزه‌اي وجود دارد  مبني بر اين‌كه شخصيت بو ردلي به واقع براساس يكي از همسايه‌هاي لي شكل گرفته است. آخر سر هم لي مقر آمد كه شخصيت آتيكوس فينچ تا حد زيادي وامدار شخصيت پدرش است.

در اوايل دهه 60 ، كمي بعد از انتشار كشتن مرغ مقلد، هارپر لي دوست دوران كودكيش، ترومن كاپوتي كه الگوي شخصيت ديل هريس بود را در هولكم كانزاس همراهي كرد و به عنوان دستيار پژوهش در شكل‌گيري رمان «با خونسردي[25]» كاپوتي در سال 1966 همكاري كرد.  

لي در دهه 60 سه مقاله منتشر كرد؛ «عشق به زبان‌هاي ديگر» (1961) در ووگوئه، «كريسمس براي من» (1961) در مكالز، و «وقتي بچه‌ها امريكا را كشف مي‌كنند»(1965). او در سال 1966 به درخواست رئيس جمهور وقت ايالات متحده، عضو برجسته انجمن ملي هنر شد. لي، طي سال‌هاي متوالي به دريافت چند دكتراي افتخاري از دانشگاه آلاباما گرفته تا كالج اسپرينگ هيل[26] در موبيل[27] آلاباما نائل شد. او در هر دو مراسم حضور پيدا كرد اما هرگز نه سخنراني كرد و نه مصاحبه.

در سال 1998، جايزه ادبي «نويسنده ممتاز آلاباما»ي هارپر لي، توسط كميته اجرايي انجمن نويسندگان آلاباما پايه‌گذاري شد. اين جايزه به نويسندگان برجسته‌اي تعلق مي‌گيرد كه متولد آلاباما بوده و يا سال‌هاي تأثيرگذار زندگي‌شان را در آن منطقه گذرانده‌اند.

بسياري از خود مي‌پرسند كه چرا لي، زني با اين همه استعداد، تنها يك رمان نوشته است؟ از قضا ريچارد ويليامز، پسرعموي لي، همين سؤال را طي نامه‌اي از نويسنده پرسيد. پاسخ لي اين بود:« وقتي كار بزرگي مثل اين كردي، بهتر است جايي نروي جز به خلوت.»



[1] - To kill a Mockingbird

[2] - Harper Lee

[3] - Wiley

[4] - Tamara Castleman

[5] - Rosa Parks

[6] - Martin Luther King, Jr.

[7] - Scout

[8] - Bildungs roman

[9] - Jem

[10]- Atticus

[11]- Maycomb

[12]- Calpurnia

[13]- Arthur Radley

[14]- Boo

[15]- Dill

[16]- Tom Robinson

[17]- Bob Ewell

[18]- Scottsboro

[19]- Tennessee

[20]- Tuscaloosa

[21]- Autherine Lucy

[22]- Eastern

[23]- British Overseas Airways Crop

[24]- J. B. Lippincott

[25]- In Cold Blood

[26]- Spring Hill

[27]- Mobile