باران آزادی، چتر استبداد
باياديار
باران آزادی، چتر استبداد
تحليلي بر
راه هند
اثر؛ ادگار مورگان فورستر
نورما اوسترندر
ترجمه: مسعود ملكياري
اشاره مترجم:
مطلبي كه در ادامه ميخوانيد، منتخب ترجمه كتاب «تحليلي بر راه هند فورستر» است. اين كتاب، يكي از صدها عنوان مجموعه «Cliffs Notes» است كه توسط انتشارات«Wiley» منتشر شده است و تحت يك روش تحليل مشخص اما پردامنه، به تحليل و بررسي شاهكارهاي ادبيات داستاني و نمايشي دنيا ميپردازد. كتاب مورد نظر ما توسط نورما اوسترندر، در 9 بخش تنظيم و تأليف شده كه شامل «زندگينامه اي. ام. فورستر»، «حكومت بريتانيا در هند»، «چكيده اجمالي داستان»، «فهرست و شرح كوتاه شخصيتهاي رمان»، «شرح فصول»، «تحليل ساختار»، «يادداشتها»، «پرسشها و عنوان مقالات» و «منتخب كتابشناسي» ميشود.
در فضاي نقد ادبيات امروز ايران، اگرچه منابع نظري قابل ملاحظهاي ترجمه و تأليف شده است اما متأسفانه هنوز ميزان نمونه نقدها و تحليلها به اندازهاي نرسيده است كه بتواند به عنوان الگو، دستمايه كار منتقدان و به خصوص دانشجويان قرار گيرد. اميد است مطالبي از اين دست بتواند نمونههايي كاربردي براي هموار كردن راه منتقدان به دست دهد.
اي. ام. فورستر ، «راه هند » را در سه بخش نوشته است. «بخش اول» با عنوان «مسجد»، با آنچه كه در اصل توصيف شهر چاندراناگور است، آغاز ميشود. تفكيك ظاهري شهر به نواحي مختلف، به همراه تفكيك زمين و آسمان، نشاندهنده مفهوم عميقي است كه در جداسازي بخشهاي هندي و انگليسي وجود دارد.
اين اثر به روابط انساني ميپردازد و مفهومي كه كليتاش با اين جمله آشكار ميشود:« آيا امكان دوستي ميان هنديها و انگليسيها وجود دارد؟» براي مشخص نمودن هر دو وجه اين پرسش، لازم است پيش از هر چيز خواننده با دكتر عزيز ، و دوستانش آشنا شود. عزيز طبيب مسلماني است كه اداره بيمارستاني در چاندراناگور را تحت نظارت ميجر كليندر ، عهدهدار است. دوستان عزيز از اين قراراند: وكيل مدافعي هندي به نام حميدالله ، كه قبلاً مقيم انگلستان بوده است، نواب بهادر ؛ يك ملاك بانفوذ هندي و محمود علي . درابتداي داستان، اين سه نفر را در حال گفتگو درباره مقامات انگليسي حاكم بر بخش بريتانيايي هند ميبينيم.
در بين دارو دسته انگليسيها، كساني كه اغلب راجع به ارتباطات آنگلو- هنديها صحبت ميكنند؛ كلكسيونري به نام آقاي ترتون ، ميجر كليندر؛ دكتر انگليسي، آقاي برايد ؛ از قاضيان دادگاه پليس و روني هيسلوپ ، عاليترين مقام مسئول در چاندراناگور هستند.
در اين گروه يا بيرون از آن، چند شخصيت ديگر هم حضور دارند؛ سيريل فيلدينگ ؛ مدير انگليسي مدرسه كوچكي كه به هيچ گروهي وابسته نيست، خانم مور ، مادر روني هيسلوپ؛ كه به عنوان نديمه، آدلا كوئستد ،نامزد روني را هم به هند آورده است، پروفسور گادبول ؛ هندويي كه از مسلمانان به خاطر دينش جداشده و انگليسيها نيز او را به خاطر اعتقادات و مليتش طرد كردهاند، و بالاخره دو مبلغ انگليسي به نامهاي آقاي گريسفورد و آقاي سورلي كه در اقدامات خودخواهانه مقامات انگليسي مبني بر تغيير مذهب هنديها به مسيحيت، مشاركت نكردهاند.
داستان با رسيدن عزيز به در خانه حميدالله آغاز ميشود؛ جايي كه او شب ويژهاي را با دوستش ميگذراند. آنها بيشتر راجع به اهانتهاي تحقيرآميز مقامات انگليسي و زنهايشان به هنديها حرف ميزنند. در اين ميان، روني هيسلوپ جوان كه آنها «پسرك دماغ قرمزي» صدايش ميكنند، نقل مجلسشان است.
عزيز به خانه رئيسش، ميجر كليندر احضار ميشود. او قدري تأخير ميكند و وقتي ميرسد كه دوستش، ميجر، رفته است. دو زن انگليسي او را به حرف ميگيرند. عزيز در راه برگشت به خانه ، با خانم مور روبرو ميشود. پير دختر، با شناخت مادرزاديش از عزيز و هممسلكانش، حسابي خود شيريني مي كند و عزيز به او ميگويد: چشم بادامي!
چندي بعد، در كلوپ انگليسيها، آدلا كوئستد، خودش را براي ديدن «هند واقعي» مشتاق نشان ميدهد چرا كه گويا رهگذري به او توصيه كردهاست « هنديها را ببيند.» آقاي ترتون براي انجام خواسته او، پيشنهاد ميكند كه يك «مهماني بريج » بگيرند. باغي كه مهماني در آن ترتيب داده شده، ظاهراً شبيه پلي ميان انگليسيها و هنديها طراحي شده و فرصتي است براي ديدار آدلا و خانم مور با جمعي از هنديهاي كلاس بالا!
آن شب، خانم مور و روني در ويلايشان درباره برخورد خانم مور با عزيز صحبت ميكنند. روني پيشداوري بيچون و چرايي ميكند و خانم مور حالش از اين طرز فكر ظالمانه به هم ميخورد. موقع خواب، او عكسالعمل دلسوزانهاي نسبت به يك زنبور؛ يكي از كوچكترين موجودات هند، نشان ميدهد.
در حوالي شهر، وقتي آقاي سورلي، يكي از دو مبلغ انگليسي كه جوانتر و روشنفكرتر است، مي خواهد بپذيرد كه چه بسا ممكن است آنجا بهشت پستانداران باشد، نميتواند خودش را قانع كند كه زنبور بياهميتي را بپذيرد.
مهماني مجللي كه در باغ، توسط ترتونها برگزار شده است، تنها تفاوت ميان شركتكنندگان را بيشتر آشكار ميكند، آنچنان كه هر گروه، در گوشهاي به اعضاي خودش ميرسد. سيريل فيلدينگ كه بيخيال با هنديها ميجوشد، تحت تأثير رفتار دوستانه خانم مور و آدلا قرار گرفته است و آنها را براي چاي به خانهاش دعوت ميكند. آنها هميشه براي ملاقات، صبح پنجشنبه قرار ميگذاشتند – كه هرگز عملي نميشد – آن هم در خانه بهاتاچاريا ؛ يك زوج هندو.
آن شب، خانم مور طي جر و بحثي با روني، دوباره از پسرش متنفر ميشود و برايش از انجيل، نقل ميكند و به او يادآوري ميكند كه خدا مهربان است و از بندگانش نيز انتظار دارد كه با هم مهربان باشند (اگرچه خودش، خدا را در هند، آنطور كه هميشه درك ميكرد، نيافته بود.) روني او را مسخره ميكند و به طعنه ميگويد كه حسابي پير شده است.
در مهماني چاي در خانه فيلدينگ، خانم مور و آدلا با روي خوش با عزيز و پروفسور گادبول ديدار ميكنند و با معاشرت هندويي اسرارآميز آقاي فيلدينگ مواجه ميشوند. مهرباني خانم مور و آدلا كوئشتد، عزيز را براي دعوت آنها به ديدار از غارهاي مارابار ترغيب ميكند و آنها هم قبول ميكنند. روني هيسلوپ به خانه فيلدينگ ميرسد تا مادرش و آدلا را براي تماشاي بازي چوگان ببرد. بدرفتاري او با عزيز و اطوار پرنخوتش با همه هنديها باعث ميشود كه جر و بحثي بين آدلا و روني در بگيرد و در انتها آدلا به روني بگويد كه نميتواند با او ازدواج كند.
آنها به همراه نواب بهادر به ماشين سواري ميروند و زماني كه اتوموبيلشان با حيوان نامعلومي برخورد ميكند، آنها يكدفعه همديگر را مي گيرند و نامزديشان احيا ميشود. خانم مور كم كم ماجرا را ميفهمد اما هروقت كه از تصادف صحبت ميكند، زير لب و زمزمهوار ميگويد:«روح!»
عزيز، خوشحال از طرز رفتاري كه سيريل فيلدينگ با او داشته، عكسي از همسر مرحومهاش را به پروفسور انگليسي نشان ميدهد، از روي احترام متقابل، فيلدينگ را كه پشت پرده است با نهايت عزتي كه يك هندي ميتواند براي كسي قائل شود، دعوت ميكند.
بخش دوم، «غارها»، با توصيف جزئيات غارهاي مارابار آغاز ميشود. غارهاي هماندازه، تو در تو و عجيب و غريبي در دل تپههاي مرموز مارابار كه از طرف ديگر ناحيه پست بيرون از شهر چاندراناگور سر بلند كرده بودند.
همين غارها بودند كه فكر سفر مفصلي براي خانم مور و آدلا كوئستد را به فكر عزيز انداختند. معمولاً فيلدينگ و گادبول هم شامل برنامههايش ميشدند. بدبختانه، فيلدينگ و گادبول قطار را از دست ميدهند ولي عزيز برنامه سفر را لغو نميكند. با قطار راهشان را آغاز ميكنند و در نهايت، سوار بر فيل، به حوالي نزديكترين غار ميرسند. در اولين غار خانم مور از انعكاس صدا و فشار انبوه جمعيت وحشت ميكند و ميخواهد هر چه سريعتر از آنجا دور شود.
عزيز، يك راهنما و آدلا تنها ميمانند. آدلا به نامزدياش با روني فكر ميكند و از روي بيعقلي از او ميپرسد كه آيا قصد تجديد فراش ندارد. هندي خجالتي هم از سؤالات او آشفته ميشود و مثل برق به غاري ميخزد تا آرامشش را به دست بياورد. آدلا بي هدف و پرسهزنان وارد غار ديگري ميشود. از قرار معلوم آنجا عدهاي او را مورد آزار و اذيت قرار ميدهند. او با عجله از دامنه تپه پايين ميآيد و در راه، نانسي دريك ، را ميبيند. او راهنماي انگليسي يك مهاراني است كه فيلدينگ را با خود به غارها آورده است. نانسي، آدلاي پريشان را به چاندراناگور برميگرداند.
در اين ميان، عزيز كه از اتفاقات پيش آمده بي خبر است، عدهاي از دوستانش را ميبيند و به همراه آنان با قطار برميگردد. در ايستگاه آقاي هاك ، بازرس پليس، منتظر اوست تا او را به جرم تجاوز به خانم كوئستد بازداشت كند.
فيلدينگ با جانبداري از عزيز، از جانب انگليسيها طرد ميشود. انگليسيها دور آدلا جمع ميشوند و قيل و قال زيادي براي محكوميت سريع عزيز به راه مياندازند. خانم مور كه خودش را به كوچه علي چپ زده، نه زير بار ميرود كه عليه عزيز شهادت بدهد و نه حاضر ميشود به نفع او در دادگاه چيزي بگويد. روني، سفري به انگلستان براي او ترتيب ميدهد. او در راه تمام ميكند، اگرچه نامش مدتها مانند افسانهاي سر زبان اهالي چاندراناگور مي ماند.
در دادگاه، آدلا كوئستد كه هنوز به خاطر اتفاقي كه در غار برايش افتاده، شوكه است، تصادفاً به خودش ميآيد و با به خاطر آوردن كل ماجرا، از عزيز رفع اتهام مي كند. انصراف او از محكوم كردن عزيز، باعث ميشود كه ميانهاش با انگليسيها شكر آب شود. فيلدينگ با اكراه به آدلا پيشنهاد ميكند كه از ويلايش در زماني كه در دفتر كار به سر ميبرد، استفاده كند. روني هم نامزديش را با آدلا كاملاً به هم ميزند. آدلا، سرخرده از تجربهاي كه در هند داشته، به انگلستان برميگردد و از طرفي فيلدينگ، عزيز را تشويق ميكند كه از او شكايت كند.
دو سال بعد، مكان رويدادهاي داستان به جايي به نام«تمپل»، بخش هندويي ناحيه مائو ، منتقل ميشود. بعد از دادگاه، فيلدينگ به انگلستان بازگشته، ازدواج كرده و به عنوان مأمور به هند مركزي ميآيد تا از مدارس دولتي بازديد كند. گادبول، مسئول آموزش در مائو شده است و به دليل نفوذش، عزيز، پزشك مخصوص حاكم مائو شده است.
در آغاز اين فصل، شرحي از مراسم هندوها در سالگرد خلقت «كريشنا» ميآيد. پروفسور گادبول گروه كر معبد را سرپرستي ميكند و در يك جذبه و سرور معنوي، پايكوبي ميكند. وقتي در اين خلسه تقريباً خواب گونه، خانم مور و يك زنبور عسل را به ياد ميآورد، رابطهاي ميان آنها كشف ميكند كه اكنون خود در نسبت عاشقانهاش با خداوند دارد. آيه «خداوند، عشق است» از انجيل، كه خانم مور پسرش بسيار بدان متذكر ميشد، در آيين هندو نيز تكرار شده است. اگرچه در اين ميان يك اشتباه چاپي نيز رخ داده است .
عزيز حسابي از دست فيلدينگ و مأموريت جديدش كفري است. او كاملاً از بريتانيا و حتي فيلدينگ مأيوس شده است. وقتي ميفهمد كه فيلدينگ در انگلستان ازدواج كرده است، يقين حاصل ميكند كه طرف، آدلا كوئستد بوده و از اين به بعد، هيچكدام از نامههاي فيلدينگ را باز نميكند. عزيز دوباره ازدواج كرده و بچه دارد. اگرچه او آيين هندو را نپذيرفته است اما مدام در جشنهاي آنان شركت ميكند و به دنبال راهي براي ايجاد صلح و فراهم آوردن زمينه ماندگاري آنهاست. اگرچه او همچنان به طبابت تباه كنندهاش ادامه ميدهد اما هنوز كوچك تر از آن است كه يك جادوگر پر آوازه باشد.
وقتي عزيز دوباره فيلدينگ را ميبيند، ميفهمد كه استلا مور و نه آدلا كوئستد، با فيلدينگ ازدواج كرده است. استلا و برادرش، رالف، با فيلدينگ به هند آمدهاند. عزيز تعلق خاصي نسبت به رالف پيدا ميكند؛ چرا كه رالف بسياري از عادتها و خصوصيات مادرش، خانم مور را دارد.
مراسم هندوها بعد از جشن تولد خداوندشان نيز ادامه پيدا ميكند. فيلدينگ و استلا به قايقي ميروند تا مراسم را از زاويه ديگري ببينند. مثل عزيز و رالف كه در قايق ديگري هستند. در كولاكي، قايقها به هم برخورد ميكنند و واژگون ميشوند. در خلال سردرگمي بعد از آن برخورد، مراسم هم پايان ميپذيرد و انگليسيها به هتلشان برميگردند. عزيز به رالف ميگويد كه حاكم مرده است اما خبر مرگ وي بايد تا پايان مراسم مخفي بماند.
مراسم بر رالف و استلا تأثير مي گذارد اما فيلدينگ عليرغم كنجكاوي، نميتواند احساس آنها را درك كند. عزيز، دست آخر يقين حاصل مي كند كه رالف نيز درست مثل مادرش، خانم مور، روحي شرقي دارد.
اگرچه فيلدينگ درمييابد مدرسهاي كه پروفسور گادبول سرپرستياش را بر عهده داشت، به امان خدا رها شده و ساختمانش به انبار غله تبديل شده است، او به هيچ عنوان به فكر تغيير وضعيت نيست. بارانهايي كه فيلدينگ را در مائو نگه داشت است، بند ميآيند و او و همراهانش تصميم به ترك آنجا ميگيرند. قبل از عزيمت آنها، فيلدينگ و عزيز آخرين اسب سواري را با هم انجام ميدهند. آنها با آرامش، راجع به مسأله آنگلو – هنديها گپ ميزنند. عزيز هيجانزده ميگويد كه هند بايد متحد شود و انگليسيها بايد خاك آن كشور را ترك كنند. عزيز و فيلدينگ با درك اين نكته كه اين پايان مصاحبت آنهاست، عليرغم اختلافهايشان، عهد اخوت و دوستي ابدي ميبندند اما مسير باريك ميشود و اسبهايشان به زور در كنار هم حركت ميكنند. اين تصوير، استعارهاي از اين است كه همراهي آنها هنوز ميسر نيست.
تحليلي انتقادي بر راه هند
پرسشي كه هنديها در فصل دوم اثر مطرح ميكنند – آيا امكان دوستي ميان انگليسيها و هنديها وجود دارد؟ - مسأله اصلي طرح رمان «راه هند» است. آيا شرق و غرب ميتوانند سواي مناسباتي كه روي نقشه دارند، ارتباطي نزديكتر با هم داشته باشند و براي هم ارزش قائل باشند؟ به تعبيري ديگر، فورستر ميپرسد كه آيا امكان رسيدن به يك تفاهم جهاني وجود دارد؟ (اين موضوع خاطر نشان ميسازد كه اين رمان واقعاً يك راه حل ايجابي پيش پاي اين مشكل نمينهد.) او سپس كار را با ارائه شخصيتهايي از گروههاي اصلي در هند ادامه ميدهد و آنها را ضمن روابط متقابلي كه دارند، نمايش ميدهد.
همچنان كه او رد تأثيرات متقابل را پي ميگيرد، نشانههايي را پيش روي خواننده قرار ميدهد كه نشانگر قدرتهاي برتر و دور از دسترس انسانهاست. آسمان و كنايه تاقهاي وراي آن، نمونههاي بارزي در اين خصوص هستند. براي نشان دادن آنكه نه تنها اينها آخرين حد هستند كه تنها افكار هوشمندانه ميتوان دريافت اما اغلب اعماق، او به ويژه مردمي پراحساس را نشان ميدهد در حال يافتن زيبايي – و خدا – در حقيرترين موجودات، شغال و زنبور. در اين ساختار، او سه دين بزرگ اسلام، مسيحيت و هندويي را مطرح ميكند.
اسلام در يك وضعيت خاص كه از گذشته باشكوهش لذت ميبرد، نشان داده ميشود. پروسه غربي كردن مسلمان قدري پافشاري بر اعتقاداتش را دچار مشكل ميكند. آيينهاي او تشريفات پوچي هستند در كدام كشمكش شركت كنندگان درباره موضوعات از هم گسيخته. عزيز، كسي كه فورستر براي نماياتدن اسلام انتخابش كرده است، همواره درباره فرايض دينش دچار ترديد است؛ اشعار او به دلاوريهاي پر طمطراق گذشته اختصاص يافته است. همه آنچه او به نظر ميرسد پشت سر گذاشته است يك اندوه به خاطر تضعيف اسلام است و اهانت به دين هندويي.
تعبيري كه خانم مور براي توصيف مسيحيت از آن استفاده ميكند،«مسيحي كوچك روده دراز»، به نظر ميرسد بيانگر ديدگاه فورستر نسبت به آن است. او بسياري از تلميحات انجيلي را مورد استفاده قرار ميدهد، اغلب در معنايي طنزآميز كه به آنچه مسيحيان ادعاي آن را دارند اما عمل نميكنند، اشاره دارد. مذهب انگليسيها در هند دومين مكان براي امور جاري كشور و به وجوه واقعي زندگيشان وارد نميشود؛ اين صرفاً يك باور است.
رويدادهاي داستان، خواننده را مرحله به مرحله به سمت طرز تفكر هندوئيسم، رهنمون ميشود. پروفسور گادبول، نماينده اصلي اين جريان، مانند يك قهرمان برپاكننده صلح، آزادي و كسي كه در دام مرافههاي پيش پاافتاده انسانها گرفتار نميشود، تصوير شده است. بخش كوتاه اوج گيرنده قسمتهاي پاياني اثر، هندوئيسم را در حين ماجرا نشان ميدهد. اشتياق مذهبي شركت كنندگان در مراسم باعث مي شود تا در نهايت آنها براي لحظهاي معلق گذاشتن، اگر نه براي ناديده گرفتن يكسره، هر خودشناسي براي موقعيت مناسب مانند رهبر، حتي اگرچه راجه رو به مرگ است. عشق به خداوند بسيار عميق است كه وقتي بيماران و راجه ي سالخورده به مراسم ميآيند، او به سختي متوجه شده است.
مراسم شامل جذبه، جشن و سرور و تشريفات رسمي ميشود، كه حاكي از اين است كه مذهب بايد تجسم تمام زندگي باشد. پيام انجيلي «خداوند عشق است»، اشتباهي در نقل دارد اما در عمل نه. چهرههاي هندو مهربان و آرام هستند چراكه «مذهب، نيروي زندگي هندوها است» و در ميان عقايدشان، يكي از مهمترين فريضهها «صلحي كه ؟؟؟ فهميدن» است. اما آيين هندو همچنان معايب خود را دارد؛ فورستر اشاره ميكند كه در مائو اگرچه ميان مسلمان و هندو كشمكشي وجود ندارد اما ميان برهمنها و ديگران چرا.
عبارت كليدي در رمزگشايي شخصيتها اين جمله است:« فهم دل». عزيز، خوش قلب و بياختيار، درك عميقي دارد اما دمدمي مزاج بودنش، كارايياش را كمرنگ ميسازد؛ آدلا، خونسرد، نجيب و تودار است. خانم مور هر دو ويژگي مهرباني و درك مادرزادي مردم را در آغاز داستان دارد اما مهرباني دست آخر نميتواند در برابر اتفاق توي غار ادامه داشته باشد و درك بدون مهر نيز به كار او نميآيد.
فيلدينگ چهره كليدي ماجراست؛ كسي كه در طول اثر كشف ميشود. او نه تنها از مرزهاي نژادي و ملي عبور ميكند بلكه واكنش نشان ميدهد كه گويي آنها وجود نداشتهاند. او كافر است اما در پايان داستان او بالاخره شخصاً از تأثيرات معنوي آگاه شده است: حيران تغييرات دلپذيري در همسرش بعد از آشنايي با آيين هندو، او سرشوق ميآيد با هرآنچه كه هندوها به نظر رسيدن«براي كشف كرده بود.»
پروفسور گادبول، آنقدرها شخصيتي مانند «حاملي» براي يك ايدئولوژي نيست كه دست آخر پاسخي تئوريك به سؤال فورستر كه در آغاز كتاب مطرح ميكند، ارائه ميدهد؛« آيا امكان دوستي ميان انگليسيها و هنديها وجود دارد؟»
در اين اثر، وجهي تاريخي به قدرتمندي جنبه مذهبيش وجود دارد. به نظر ميرسد صغري و كبريهاي فورستر براي رسيدن به اين نكته است كه هيچ ملتي نميتواند ملتي ديگر را بدون وارد آوردن صدماتي كه اثرات عميقي بر جاي ميگذارد ، تحت انقياد خود درآورد. هيچ حكومتي نميتواند بدون كمكهاي طولاني مدت همچون حكومتي مسلط خود را بالادست و بيتفاوت نگاه دارد. صد البته كه اين اثر مطلقاً يك روايت تاريخي صرف نيست، چرا كه فورستر بيشتر به روابط ميان آدمها پرداخته است تا تاريخ. او روح سركشي را تصوير ميكند كه در هند شكل گرفت و خاطر نشان ميسازد كه چهطور انگليسيها ابتكار عمل را در آن ديار از دست دادند. تعداد كمي از پاراگرافهاي پايان كار، تقريباً حاكي از استقلال هند است، كه تا بيست و دو سال پس از چاپ اين اثر محقق نميشود.
طبيعت در راه هند
«راه هند» بيشتر بر تأثيرات اهريمني سيطره اخلاقي و سياسي تأكيد ميورزد؛ اين نوع استيلا اغلب بر همزيستي طبيعت با منازعات انسان تأكيد ميورزد. بعضي نوشتهاند كه فورستر حق مطلب را در مورد چشماندازهاي فراوان و زيباي هند ادا كرده است اما اين خود اثر نيست كه آنها را به تصوير ميكشد. گل و لاي، آسمان قهوهاي مايل به خاكستري، مگسهاي وزوزو، غارهاي اسرارآميز، سيلابها و گرماي بيامان، فضايي است كه فورستر براي چاندراناگور ايجاد ميكند. آنجا محل جلگههاي غمانگيز و تپههاي «مواج»ي است كه «مشتها و انگشتها»ي مارابار را در خود دارد. «چيز با ارزشي وجود ندارد» و ابداعات انسان كاملاً خارج از نظم طبيعت هستند.
اين موضوع كاملاً هويداست كه فورستر با قصد قبلي، بدمنظرترين بخش هند را براي نشان دادن اختلاف ميان مردمي كه در آنجا ساكن هستند را انتخاب كرده است. او غايت نيكوكاري و بدطينتي و استفاده از طبيعت براي كمك با هر دو را شرح ميدهد. براي مثال، زيبايي ماه، به رابطه صميمانه خانم مور و عزيز روشني ميبخشد؛ خورشيد رنگ پريده در برابر «آسمان كسل كننده» شرارت ماجراي غار را پيشبيني ميكند. زنبور، مفهوم عشق خداوند به مخلوقاتش را نزد خانم مور و پروفسور گادبول وسعت ميبخشد. نيشهاي زنبور اسباب ملاقات رالف و عزيز را فراهم مي كند اما صخرهها، فيلدينگ و عزيز را جداگانه به وحشت مياندازند. اين تأثير طبيعت بر روابط انساني، در راستاي فلسفه هندويي است.
عرفان در «راه هند»
مضامين عرفاني فراواني در آثار فورستر و به خصوص در «راه هند» آمده است. اگرچه تصوفي كه در اينجا مورد نظر فورستر است، معناي عام ندارد و كمابيش تصوف هندوئيسم را مطرح ميسازد. هرگونه ادراكي از عنصر عرفان در اين اثر، نياز به وجود دانشي هرچند اندك از مذهب نزد خواننده دارد.
اما حتي داشتن اين حداقل معرفت نيز، دركي كامل و بلاواسطه از اين مقوله را حاصل نخواهد كرد، قصد فورستر شرح هندوئيسم يا دعوت به اين آيين نيست، روش او در اين مورد، در اصل، استفاده از اشارات كنايهآميز به جاي گزارش مستقيم است.
رمان، سرشار از پرسشهاي بيپاسخ است: «خانم مور به طور فزايندهاي احساس ميكند (خواب و خيال يا كابوس؟) كه روابط ميان مردم مهم هستند يا نه؟». « خداوند عشق است. اين اولين پيام هند است؟» خواننده ميتواند نمونههاي فراوان ديگري براي خود بيابد؛ از آنجا كه خود فورستر نيز مدعي پاسخ به آنها نيست. اين ميخواست براي همانطور كه اينجا هست پا را از حد خود فراتر نهد. در واقع بخشي از جوهر عرفان، پيچيدگياش است؛ عرفان را نميتوان با كلمات يا پرسش و پاسخ تجربه كرد.
اگرچه خوانندگان در پايان كار ميبايست از خوابي كه اشارات تلويحي عارفانه دارد، در وهله اول شخصيت خانم مور، انعكاس و واكنشهاي او، و بسياري از وجوه هندوئيسم، آگاه شوند.
ساختار اثر
«راه هند» طبعاً به سه بخش قابل تقسيمبندي است. در بخش اول، واكاوي مردان محترم مسلماني كه عزيز سرشناسترينشان است، مورد توجه قرار گرفته است. در اين بخش همچنين، ما از تفكيك چاندراناگور به دو جناح انگليسيها و هنديها مطلع ميشويم. اين ماجرا نشان مي دهد كه دو جناح چه احساسي نسبت به هم دارند و نوعي عدم اطمينان مطلق حاكم بر فضا، اختلافات ميان آنها را آشكار ميسازد. اين قضيه به دورهاي قبل از گرما شدن هوا و در ظاهر مطبوع مربوط است.
فصل غارها، گروهها را گرفتار هواي گرمي ميكند. ماجراي غار كه پاي عزيز و آدلا را به دادگاه ميكشاند، تنفري را نمايان ميسازد كه پشت نقاب هر دو جناح پنهان بوده است. شيطان و زشتي غالب است و گدازههاي خشونت فوران ميكند و پس از مدت كوتاهي فرو مينشيند، كه تابعي از يك خشم جابرانه است.
در اين بخش، فورستر محتاطانه، به صدا درآوردن زنگهاي معبد را آغاز ميكند و آواي هندوئيسم هرچه بيشتر و بيشتر به گوش ميرسد.
اتفاقات دادگاه ، شركت كنندگان اصلي را در مسيرهاي مختلف پراكنده ميكند؛ خانم مور در راه انگلستان ميميرد، آدلا بعد از به هم زدن نامزدياش به انگلستان باز ميگردد، فيلدينگ موقعيت تازهاي به دست ميآورد تا گرفتار مسافرت شود و عزيز و گادبول به بخش هندوي مائو پناه ميبرند كه اين ماجرا، پايان داستان را به همراه ميآورد.
فصل معبد، سه تن از شخصيت هاي اصلي را از نو سازماندهي مي كند و همانطور كه از عنوان فصل هم برميآيد، آيين هندويي را مركز توجه قرار ميدهد. فيلدينگ با «برو بيا»يي كمتر از هميشه سفر ميكند، پيش عزيز برميگردد اما ازدواج فيلدينگ آشتي كامل را غير ممكن ساخته است. فصلي باراني در جريان است كه زندگي تازه اي را هديه ميكند تا دور جديدي در چرخه روزگار آغاز شود.
اگرچه به نظر ميرسد برخي منتقدان بر اين باوراند كه فورستر داستانش را بدبينانه تمام كرده است، رواج هندوئيسم و تأثيرات نيكش بر فيلدينگ تاحدودي از او رفع اتهام مي كند.
اي. كي. براون، درباره ريتم اين اثر ميگويد كه داستان طرحي پر فراز و نشيب دارد كه رويدادهاي سه بخش كتاب را در بر ميگيرد؛ بخش اول خير، بخش دوم شر و بخش سوم دوباره خير.
تصنيف گادبول، همچون آهنگي به يادماندني در سراسر بخشي از كتاب كه در پي مهماني چاي آمده است، به گوش ميرسد، سر و كلهاش ناخوانده پيدا ميشود تا تأثيرات عميقي برجاي بگذارد. اين تأثير در نهايت، در جشن تولد كريشنا به بار مينشيند.
تكنيك فورستر
فورستر داستان را بسيار ساده و سرراست روايت ميكند؛ اتفاقات با نظمي منطقي از پي هم ميآيند. از نظر ساختاري، نوع جملات اغلب نسبتاً بيپيرايه است و او به طور دقيقي طنين گفت و شنود انسانها را بازآفريني ميكند. ضبط و ربط اسلوب زبان انگليسي هنديها نيز قابل توجهي ويژه است.
به هرحال سبك فورستر بلاغي و ماهرانه است. توصيفات او از چشماندازها به هر حال ناخوشايند اين ممكن است باشد، ريتم شاعرانه فراواني دارد. او استفاده دست و دل بازانه اي از ساتير و طنز ميكند و ساتير مخصوصاً در رفتار استعماري انگليسي او جا ميافتد، و به ويژه در رويدادهاي قبل از دادگاه در بخش «غارها». اما او اغلب پذايراي شوخيهاي ملايم هست، به ويژه در توصيفش از عزيز دمدمي مزاج و سردماغ.
همانطور كه اخيراً گفته شد، موضوعات و نشانههاي فراواني وجود دارند – از جمله زنبور، انعكاس صدا، «بيا، بيا»ي تصنيف گادبول-
در سرتاسر داستان تكرار ميشوند؛ آنها طبق يك شيوه مشخص مطرح نميشوند، و نه تا پايان كتاب نيز كه تمام معاني آنها آشكار ميشود.
برخي اظهارات موجود در كتاب، شكل پرسشهايي را دارند كه گويي پاسخش مشخص است اما در واقع براي بسياري از آنها جوابي نه به صورت مستقيم و نه حتي ضمني وجود ندارد – كه گواهي بر دنياي فلسفي اثر است. فورستر مرد همهچيز دان نيست، و شايد او تلويحاً اشاره ميكند كه او خود مطمئن نيست كه زندگي (در معنايي كه او به كرات استفاده مي كند) «رمزآلود است يا آشفته كننده» يا هردو.
منتخب منابع
1- Allen, Glen O. “Structure, Symbol, and Theme in E. M. Forster’s A Passage to India,” PMLA, LXX (December, 1955), 934-54.
2- Bradbury, Malcolm (Ed.). A Collection of Critical Essays. Englewood Cliffs, N. J.: Prentice-Hall, 1966. Excellent for a comparative study by significant critics.
3- Brown, E. K. “E. M. Forster and the Contemplative Novel,” University of Toronto Quarterly, III (April, 1934), 349-61.
4- —. “The Revival of E. M. Forster,” Yale Review, XXXIII (June, 1944), 668-81. Brown seems to be the most lucid of the critics of Forster.
5- Forster, E. M. Aspects of the Novel. New York: Harcourt, Brace & World, 1927, 1954.
6- McConkey, James. The Novels of E. M. Forster. Ithaca, N. Y.: Cornell University Press, 1957.
7- Trilling, Lionel. E. M. Forster. New York: A New Directions Paperback, 1934-64. Especially good on the political aspect of A Passage to India.
8- Warner, Rex. E. M. Forster. London, New York: Published for the British Council by Longman’s Green, 1950.
اوایل یک سال خورشیدی، زمانی که آدمها از کشتن هم به صورت درهم و فله ای بدجوری شرمنده بودند و همزمان با سالهایی که در هر گوشه از جهان، عدهای مشغول کنترل جمعیت بودند و همدیگر را به هر دلیلی ولو سیاهی گردن و کپلشان، نقره داغ می کردند، به دنیا آمدم. دوست داشتم بزرگ که شدم شیر بشوم اما بعدها که عقلم رسید فهمیدم که می شود چیزهای بهتری هم شد و تصمیم گرفتم که نویسنده بشوم. مدتها طول کشید و مواد و انرژی فراوانی تلف شد تا فهمیدم بهتر بود همان آرزوی اول را دنبال می کردم. به هر حال حق اشتباه مال همه است، مگر اینکه چیز معرکه تری کشف بشود.