اشتهارنامه
نمره‌ی دهم

 

میرزا مسعودخان ملکیار

در این روزهای اخیر هرکس به پای‌تخت آمد و رفت نموده یا توقف داشته معلومش شده است که هوا بس ناجوانمردانه دو نفره است. آب و هوا نسبت به سابق چنان بسیار تفاوت کرده است به مرتبه‌ای که سببش درست معلوم نمی‌شود. بعضی می‌گویند که به سبب حرکت توده‌های هوا از بلاد دور است؛ برخی می‌گویند دوران خشکسالی به سر آمده، تر سالی در راه است و برخی هیچ نگفته در این هوا حالش را می‌برند. سابق بر این در این فصل چنان گرم و آلوده بود که توقف در شهر مشکل بود و اهلِ خودِ شهر به اشکال می‌توانستند زیست.
علی‌ایّ‌حال جای شکرانه است که تا اینجای خزان بسیار خوش گذشته است و از چندی پیش باران آمده و هوا چنان دلپذیر شده است به طوری‌که اگر دایم این قسم باشد مردم محتاج به رفتن ییلاق و دَدَر نمی‌باشند.
به یاد دارم که در ایام شباب، اواخر فصل گرما هوای طهران اینگونه دو نفره گشت. ماجرا پیش از آن بود که لانتوری‌های سرهنگ تحویلدار، مرا با دگنک از عمارت بیرون پرت کنند. القصه، در آن دوران برای «روزنامه‌ی دولت علیه‌ی ایران» پاورقی می‌نوشتم. حق‌التحریر مختصری مقرر کرده، دیر و زود عنایت می‌کردند. آن شب سه قران گرفته بودم که باید برجی را با آن سر می‌کردم. دسته گلی ابتیاع کرده و شلنگ‌تخته انداختم تا درب عمارت.
 با گلبهار درشکه‌ای دربست کرده تا باغ شاه رفتیم. سورچی کرایه‌ی دو شاهی را یک قران خواست. سبب را پرسیدم. گفت که در کنار ممکت انگلیس طوفانی در دریای آنجا شده و بیست و سه عدد کشتی کوچک از قصبات کنار دریا با خدمه و چنگال‌های ماهیگیری و اسباب مفقود شده‌اند. پرسیدم چه دخلی به ما دارد؟ گفت:«مردک مگه کوری نمی‌بینی بارون میاد؟» باز هم دستگیرم نشد. یک صاحب‌قران دادم و پیاده شدیم.
هوا به غایت دو نفره بود. گلبهار هوس باقالی و گلپر کرد. مردک الدنگ یک سیر باقالی را یک قران حساب کرد.
پرسیدم:«جنگ گلپر شده، کشتی‌های باقالی غرق شده، قوای روس به نمستان حمله کرده؟ باقالی سیری یک شاهی را بده دو شاهی، سه شاهی نه بیست شاهی مرد حسابی.»
باقالی‌فروش نعره زد:«هزار خاصه خرجی می‌کنید زورتون به رعیت می‌رسه. بارون به این درشتی رو نمی‌بینی؟» و به زور چماق یک قران از ما گرفت.
از بخت بلندم گلبهار اهل غذای بیرون نبود و در آن زمان هنوز سفره‌ی دکان‌های غذای حاضری و خمیرک و کشلقمه در ممالک محروسه گسترده نشده بود. آن روز کمی زیر باران قدم زدیم، گلبهار از خواستگارانش گفت، من خون دل خوردم و یک قران باقی مانده را دادم به سورچی با انصاف تا ما را به در عمارت سرهنگ برگرداند.
خدا را شاکرم که امروز به مدد قطار زیر زمینی و بی‌ آر تی و وسایل نقلیه‌ی عمومی می‌شود با چند تومان از آن سر شهر به این سر آمد. این‌ها هم که نباشد محال است تا هوا دونفره می‌شود سورچی‌ها قیمت خون‌شان را بابت کرایه از رعیت بگیرند. این فقره سرگردنه بگیری‌ها مال آن روزها بود که جز چند دستگاه اتوموبیل و درشکه چیزی نبود و وضع دنیا به گونه‌ای بود که اگر بادی از ملاحی در ولایت خارجه در می‌رفت، طوفانش خانه‌ای را اینجا خراب می‌کرد.

{این مطلب در روزنامه وقایع اتفاقیه منتشر شده است.}