اندر حکایت سرایت مرض از دوَل خارجی
اشتهارنامه
نمرهی چهارم
میرزا مسعودخان ملکیار
تاریخ ما سرشارِ مرضهایی است آمده از بلاد فرنگ. هرچه زندگیمان از تنبان و جهت مو تا اجاق تنوردار و طیاره و کشتی و عرادههای توپ متأثر از تلاشهای دانشمندان کل گیتی است، برخی مرضهایمان نیز سوغات فرنگ است و گرنه ما در طول تاریخ یک مورد از اینگونهها نداشتهایم.
فیالمثل در تحقیقات دامنهدارم دریافتم که مرض «اوسکولایز» یا همان «سرکار گذاشتن» و معطل نمودن، سوغات مادر پیر دسیسه بوده است. آوردهاند که در هفدهم ماه دیکمبر مطابق سیزدهم صفر سنهی ۱۲۶۷، به فرمودهی پادشاه ولایت انگلیس، خوانین مشورتخانهی پادشاهی در پایتخت جمع میشوند. ایشیک آقاسی را فرمان میدهند وکلای رعایا را خبر کند که آمده، فرمایش پادشاهی را از زبان خوانین بشنوند. خود پادشاه حضور نداشته اما تخت سلطنت در همان اطاق بوده. قاعده این بوده که به وقت غیبت پادشاهی روی تخت را با پارچهی زری گرانبها بپوشانند اما چونکه خوانین فرمان پادشاهی میخواندند، پارچه را برداشته بودند مانند اینکه منتظر خود پادشاهی باشند.
یکی از خوانین پس از خواندن فرمان وکالت، میگوید فرمایش پادشاهی این است که اهل دو مشورتخانه را که احضار کرده بودیم که امروز به جهت امورات دولتی جمع بشوند، آمدن آنها لازم نیست اما در چهارم ماه فبیواری باید کلاً دوباره در پایتخت حاضر بشوند و مشغول شغلی که به آنها محول خواهد شد باشند.
از قرار معلوم، «قوز الدولهی شفتانی» در آن مجلس به جهت خرید چند عراده توپ و تحویل اشانتیون خودش پشت در موسموس میکرده، وکلا را میبیند که «اوسکولایز» گویان از اطاق بیرون میآیند. همین مردک در آن یوم نحس این مرض را به داخل کشور آورده و در تمام ممالک محروسه پراکنده میکند.
به سال نمیکشد که اعیان و رعایا یک به یک و به بهانههای واهی بنا میکنند به «اوسکولایز» همدیگر. فیالمثل «خواجه کهیر تحتانی» را قرار میکنند که یک من مایهی ماست از اندرونی ببرد طباخی. کنیزک اندورنی سه سال او را پشت در معطل میکند به طوریکه اهالی دربار، او را که همان پشت در اندرونی بیتوته کرده بود، فراموش میکنند. یا راهزنانِ منازل شمالشرق که خواب خوش از رعایا ربوده بودند، «سردارقلی شیرپنجه» را که از دارالخلافه با چند عراده توپ و توپچی به سبب امنیت فرستاده بودند، سرکار گذاشته، یازده سال در آن منزل دزدی نکردند (در منزل همجوار دزدی میکردند). سردارقلی هم که گویا عزم جزمی در کارها داشته، تمام آن سالها تفنگ به دست در یک ساخلو میماند تا علف زیر پایش سبز میشود.
«پزشک تیفوس اسطرلابی» که گاه در طفولیت مرا نزد او میبردند، اول بار کشف کرد که این مرض از کجا آمده. یادم است که در ایام شبابِ حقیر، کار به جایی رسیده بود که کل امور مملکت به سبب همین فقره تعطیل مانده بود؛ خود پادشاه هم فرت و فرت وکلا و خوانین را فراخوانده، پشت پرده قایم میشد و به ریش ایشان که دستکم دو ساعت سرپا و معطل میایستاند میخندید.
خدا را شاکرم که امروز در ۱۶۵ سالگی دیگر شاهد این مرض نیستم؛ همه قرارها دقیق، رعایا و علیالخصوص صاحب منصبان، آنتایم و همواره آنلایناند و به طرفهالعینی رد هم را میزنند و چنانچه بخت برگشتهای قصد پیچاندن داشته باشد، از یمین و یسار مورد عنایت قرارش میدهند.
{این مطلب در روزنامه وقایع اتفاقیه منتشر شده است.}
اوایل یک سال خورشیدی، زمانی که آدمها از کشتن هم به صورت درهم و فله ای بدجوری شرمنده بودند و همزمان با سالهایی که در هر گوشه از جهان، عدهای مشغول کنترل جمعیت بودند و همدیگر را به هر دلیلی ولو سیاهی گردن و کپلشان، نقره داغ می کردند، به دنیا آمدم. دوست داشتم بزرگ که شدم شیر بشوم اما بعدها که عقلم رسید فهمیدم که می شود چیزهای بهتری هم شد و تصمیم گرفتم که نویسنده بشوم. مدتها طول کشید و مواد و انرژی فراوانی تلف شد تا فهمیدم بهتر بود همان آرزوی اول را دنبال می کردم. به هر حال حق اشتباه مال همه است، مگر اینکه چیز معرکه تری کشف بشود.