شبيه من


همه چيز مفهوم خودش را از دست داده . نمي دانم كسي كه آن پايين كنار دريا تو را مي بوسد منم يا كسي كه اينجا لخت و عريان دراز كشيده روي تخت خوابي از هيچ و به سيگارش پك مي زند؟ همه چيز « قرم قاتی ست »و به طور حيرت آوري مفهوم خودش را از دست مي دهد. پنج سال از وقتي كه دنبال « گنده بك » دويديم و من وجود « مك پك دونده » را در شست پا و قلبم احساس كردم ،گذشته است . هزار و هشتصد و بيست و پنج روز تمام و من با اينكه ديگر از عهدة تجزيه و تحليل هيچ مساله اي بر نمي آيم ، تنها در حسرت آنچه از دست داده ام ، مدام كلمات را تكرار مي كنم :
بعد از من هر آنكه تو را ببوسد
بر لبهايت تاكستان خشكيده اي خواهد يافت
كه من كاشته‌ام

***
« ـ يه روز يه بشقاب پرنده ديدم ، باورت مي شه؟ »
اين را گفتي و آرام به سمت دريا رفتي كه حالا كم كم بالا ميامد . موهايت را با آهي باز كردي و به باد سپردي و من هم روي تپة شني دراز كشيدم و دست چپم را « اينطوري » گذاشتم زير سرم . دريا آرام بود و تو را به يك جاي دوردست خيره كرده بود . باد ، عطر تن و موهايت را به ساحل مياورد و مستم مي كرد . با اينحال هميشه از اينكه با تو بيايم كنار دريا و قدم بزنم ، حالم به هم مي خورد . البته نه به خاطر تو . اصولا از اين كارها بيزار بودم . حتي فكرش هم برايم مثل كابوس گرفتن اسهال، توي فصل امتحانات دانشكده بود . اما آن روز فرق مي كرد . آن روز ، تولد « مك پك دونده » بود . البته خودت مي داني كه هيچ اعتقادي به اين حرفها نداشتم و به نظرم فقط چيزهايي وجود داشتند كه خواست و انتخاب آدمي بود ، مثل نصف شب ناخن گرفتن ، مثل گوش كردن مداوم به صداي چك چك آب و يا دعوت كردن يك گداي واقعي به رستوران هتل لاله . فكر مي كردم هيچ چيز شبيه هيچ چيز نيست اما حالا كاملا گيجم و فكرم را پس مي گيرم . اين سيگار چندمي است؟ رو راست اگر باشم بايد بگويم همچين از اينكه با هم آمديم كنار دريا و به صدايش گوش داديم ، با هم حرف زديم و تو مثل هميشه وسط حرفهايم انگشت زرد و كشيده ات را گذاشتي روي لبهايم و بعد محكم همديگر را ماچ كرديم و تو يك تپة شني شبيه يك قلعة شني درست كردي ، بدم نيامد . يك لحظه به خودم گفتم ، منم آدمم نا سلامتي. اگرچه حالا نمي دانم چي ام.
اول خيال كردم محكم مي خورد توي سرت و « زارت ». يعني سرت آسيب مي بيند! فرياد زدم و بلند شدم اما نشد . انگار ناگهان تنها كارهايي شبيه به بلند شدن و فرياد زدن انجام شد.
آمد پائين تا روي زانوهايت .هم تو را مي ديدم و هم اتاقك پرنده را. چهارگوشه اتاقكي بود بدون چراغ با يك پنجرة بدون پرده . لااقل از آنجا اينطوري به نظر مي رسيد . در بي صدا باز شد . ياد حرفت افتادم :
 « ـ يه روز يه بشقاب پرنده ديدم ، باورت مي شه؟ »
دو لايه وجود داشت بي شك . اما نمي دانم تو واقعيت داشتي و زيباي عطرآگيني كه بوي مسحور كننده اش را باد از پيراهن تن نمايش مي دزديد و در ساحل پخش مي كرد و حالا داشت با عشوه گري مجنون كننده اش از اتاقك پرنده پياده مي شد ، حقيقت ، يا برعكس. از روي تپه شني كه شبيه قلعة شني نبود بلند نشدم و فقط با صداي يك جوجه كلاغ سيزده روزه كه شغالي غافلگيرش كرده و گردنش را به دندان گرفته ، گفتم: « اه ... اينو نيگا... د بيا ». جلوتر آمد و كنارم نشست . نه لزج بود و چهارچشم ، نه زشت و رنگ پريده و نه آنتن روي سرش داشت. صدايش بدون طنين بود مثل تو و بوسه اش طعم لبهاي تو را مي داد وقتي حسابي مهربان مي شدي و دبيا..
« ـ چرا كنار درياتنهام گذاشتي و رفتي ؟ من فقط رفتم تا يه كم موهامو باد بدم و موج بازي كنم . نكنه از اين كارم خوشت نيومد كه ولم كردي . مگه خودت نمي گفتي همه جا باهاتم حتي جهنم . »
اين را گفت و زل زد به دماغم يا جايي در همان حدود. نشستم با يك لبخند عصبي و بي آنكه بخواهم اتفاقاتي كه پيرامونم رخ مي داد را باور كنم ، طوري كه صدايم را بشنوي داد زدم :
« بهتره بريم ، من دارم خل مي شم ، متوهم شدم انگار . اثر درياست فكركنم . گوشت با منه ؟ يه بشقاب پرنده رو درياست .. اوناها .. كوري مگه؟ يه آدم فضايي هم از توش اومده بيرون و دنبال عشقش مي گرده . ايناهاش . گوشت با منه؟ بيا بيرون تا بريم . »
اما تو آنچنان ميان موجهاي كوتاهي كه هر لحظه با اضافه شدن ابرها قدشان بلندتر مي شد و با قدرت بيشتري به پاهاي ظريف و شكنندة تو هجوم مي آوردند، ايستاده بودي و دست به كار موهايت بودي كه دبيا...  « فشگك » يا همان « فضايي عشق گم كرده » نگاهش را از روي دماغ تا موهايم بالا برد و در اين ميان انگشتان سرد و مسحور كننده اش را ميان موهاي باد زده ام سراند و گفت :
« دلم برات تنگ شده بود . تو اتاق پرنده ام تنهام . اين چندوقت همينطوري مي چرخيدم و ساحل رو نگاه مي كردم بلكه برگردي. نمي خواستم بترسونمت. »
به گربه اي مي مانستم كه وقتي نازش مي كني چشم هايش را مي بندد و حال مي كند.  چشمها را خمار و شهوت زده باز كردم و به دريا خيره شدم . به تو . دختر فضايي خيلي شبيه تو بود . باز هم صدايت كردم . چند بار و هر بار نااميدتر از دفعة قبل . پاچه هايت را بالا نزده بودي . هميشه دلت مي خواست دريا خيست كند ، آفتاب خشك .«  فشگك » دستان جادويي اش را جلو آورد و با تپه شني كه زير بدن من له شده بود ، يك قلعه شني درست كرد شبيه تپه شني تو . بي اينكه بخواهم پيشانيش را ماچ كردم و گفتم :
« ـ من هيچ وقت تنهات نمي ذارم عشق من . حتي تو خود جهنم . اصلا واسة همينه كه اومدم لب دريا . به خاطر تو كه بري تو آب و موهاتو ول بدي و پر بدي تو باد و دبيا.. نه؟ »
كار قلعه را تمام كرد و ايستاد و دست به كار باز كردن موها شد . مثل تو . تو آنجا توي دريا و فشگك كنار من . انگار همه چيز مي خواست معني اش را از دست بدهد.
من مسخ شده و ترسيده بودم . مك پك دونده هم كه گم و گور شده بود و معلوم نبود با ديدن اتاقك پرنده كدام سوراخي خزيده بود .بي اختيار ايستادم . دختر فضايي روبرويم ايستاد . قد متوسط ، موهاي شبقي ، فاصلة پف دار هلال ابروها و چشمهاي كشيده و فرو رفتگي گونه ها دركنار لبهاي نازك و صورتي اش ، در آن هزار توي توهم و واقعيت ، من را وادار به باور حضور تو مي كرد. به مركز چشمهايم خيره شد. آرام دستهايش را بالا آورد و توي سينه ام فرو كرد . پلك هايم از لذت زايل كننده اي كه تمام بدنم را در هم پيچيد و به ناگاه به اوجم رساند ، بسته شد و صدايي جز جير جير تكثير سلولهايم نشنيدم. انگار تمام مراحل بسته شدن و رشد وتكامل نطفه ام و شكل گيري حيرت آور موجودي ديگر از گوشت و خون خودم ، در همين لحظه و در رحمي به وسعت رگهاي شست پا تا شكستگي كهنة فرق سرم ، طي شد . دردي لذت بخش تمام رگهايم را به ارتعاش در آورده بود .
خروش موجهايي كه پيدا بود قدشان بلند تر شده اولين صدايي بود كه بعد از سكوت حاكم بر آن سفر شنيدم و فرزند همانند و همزادي كه به دنيا آ ورده بودم اولين تصويري كه ديدم. آرام روي تپة شني تو كه هيچ شباهتي به قلعة شني نداشت دراز كشيده بود و دستش را « اينطوري » زير سرش گذاشته بود . جواني بود سبزه و قد بلند با دماغ گوشتي و گونه هاي قلنبه و در يك كلام درست شبيه خودم . اشك در چشمهايم جمع شد . خيال مي كردم قبل از اجراي آزمايشي فضولي دكترها در امور خداوند و حامله كردن مردها با كارد و سوزن و سرنگ و هزارتا خفت ديگر ، من اولين مرد دنياهستم كه به مقام والاي مادري رسيده است . دبيا... براي لحظه اي صداي مك پك را شنيدم كه گفت :
« ـ اين پسر من و تو است . تمام خوبيهاي تو را دارد اما صفات منحصر به فرد و آشغالت را نه . »
بصل النخاع ، لوزوالمعده ، جزاير لانگر هاوس ، فيستول كال و نرسيده مقعد و بالاخره غدد تنازل بقايم تير مي كشيد. با اين حال يك بار ديگر جملة مك پك را در دلم تكرار كردم و با نگاهي به پسرك متوجه شدم كه غريبي عجيب يا عجيبي قريبي كه از جانب او احساس مي كنم ، به خاطر كامل تر بودن او نسبت به من است . پس اشكها را پاك كردم و اين اطمينان را به خودم دادم كه مي تواند تو را خوشبخت كند .
فشگك اشاره كرد تا دنبالش بروم . تو هنوز در درياي متلاطمي كه حالا موجهايش به كمرگاهت مي زدند ، بي آنكه بفهمي چه بر سر مردي كه روزي عاشقش بوده اي آمده ، دست به كار باد بودي و پيدا بود كه به شدت از جنگ با دريا و آب لذت مي بري. البته تو حق داشتي چون به هر حال در اين دنيا هر كسي به چيزي يا كسي عشق مي ورزد و دبيا...
به آب زديم. پاچه هايش را بالا نزد. گفت، دوست دارد دريا خيسش كند ، آفتاب خشك. به اتاقك كه رسيديم ، نه از افتادن يك نور موضعي خبري بود و نه از پرواز ژانگولري. خيلي راحت سوار شديم. چون ارتفاع در اتاق پرنده تا سطح دريا يك قدم بود. تو هنوز در جنگ مو جها و دست به كار موها و باد بودي و يك نفر كه ديگر هويتي مستقل يافته بود و نه تو، نه هيچكس ديگر باور نمي كرد كه او فرزند من و مك پك است و از انتزاج تمام نيروهاي خيري كه در من و او وجود دارد، به خاطر خوشبختي تو خلق شده است، روي تپة شني دراز كشيده بود و مشغول تماشاي تو بود. در بسته شد بي آنكه فرصت آن را داشته باشم تا يكبار ديگر در آغوشت بگيرم و براي همة روزهايي كه حاضر نشدم باتو به ساحل بيايم و شرط عاشقي را به جا بياورم، براي تمام شب هايي كه جنگ تو با اين موج و باد را كوچك شمردم و طعنه زدم و سپردن موهايت را به باد، هرزه گي و جولان ضعيفه اي به بهانة دريا دانستم، عذر خواهي كنم .‌ ( راستي من چگونه عاشق تو بودم ؟!!) كاش آن موقع كه از كنارت مي گذشتم، به اندازة تمام شب هايي كه از تو دور خواهم بود، مي‌بوسيدمت ... بدبختي زماني است كه فكر كني قرار است همه چيز همان طور كه هست بماند. دبيا.
نور سبزآبي ناهمگوني كه فضاي سرد و چوبي داخل اتاقك پرنده را روشن كرده بود رنگ پوست فشگك را به كبودي مخاطره آميزي تغيير داده بود، پس طبيعي بود كه وقتي دستهايش روي بدنم سر خورد و بالا آمد، ترسيدم. دكمة پيراهنم را باز كرد. گفتم:
« ـ بذار برم. دختري كه من مي خوامش اون پائين داره تو دريا موهاشو باد مي ده و تو توي اين اتاقك پرنده ات زندگي منو. هيچ چيز ارزش اينو نداره كه آدم به خاطرش از دختري كه اهل جنگ و موجه راحت بگذره حتي اگه مثل تو هم جيگر باشه، هم ژانگولر و هم زائو ... پس بذار برم. »
خنديد و دكمة دوم را هم بدون پرسيدن نظر من باز كرد:
« ـ اگه اون دختره مال توئه پس اون يارو كه كنار ساحل دراز كشيده و داره با همة هوسش ، تن و موي عشقتو ديد مي زنه كيه ؟»
هنوز جمله اش تمام نشده بود كه براي اولين بار به اين موضوع فكر كردم كه شايد « مك پك دونده » بعد از سالها كه نقشة راهنماي زندگي من بوده، اين بار را اشتباه كرده است. خطايي كه ديگر هيچ وقت قابل جبران نيست. اتفاقي كه افتاده بود اين بود: « من تو را تنها كنار ساحلي كه پر از تماشاچي است رها كرده بودم. » بغض كرده كنارش زدم و كنار پنجره رفتم، با انگشت بيرون را نشانش دادم و گفتم :
« ـ ولي اون منم ! »
براي باز كردن دكمة سوم هم چيزي از من نپرسيد :
« ـ‌ پس تو كي هستي ؟ »
حرصم گرفته بود، اشك توي چشمم حلقه زد. همه چيز داشت خراب مي شد. بدنم داغ شده بود و نفسم براي بازدم كم مي آمد. با صداي همان جوجه كلاغ سيزده روزه كه البته اينبار قصد داشت تا در اوج احساسات ، با جناب شغال منطقي صحبت كند، گفتم :
« ـ ببين خانوم خوشگله ! اولا دكمه ها رو چي كار داري ؟ دوما من توهم رو فقط تو عالم سينما دوست دارم و از حضورش در زندگي روزمره بيزارم . بنابرين گور باباي اين كابوس . شما هم لطفا بس كنيد . باور كنيد من اشتباهي شده ام . من كه منم .. اين درست .. اماخوب... يعني قبلش... اوني كه تپة شني رو با بدنش له كرده... چيزه ... منم...»
« ـ تو !! » و دكمة آخر را هم باز كرد . گريه ام گرفت . پيراهنم را در آورد . موهاي مشكي و شبقي اش روي صورت و شانه هاي عريانش افتاده بود. ته دلم خالي شد. از بالاي شانه اش ديدم كه پنجرة اتاقك پرنده از تو و من و دريا و تپة شني دور مي شود. كم كم سبك مي شدم. لباس هايم در فضاي ماتم زده معلق بودند. با او روي تخت خوابي از  هيچ دراز كشيدم و ناله كردم :
« ـ مي دوني چي از همه تو زندگي بدتره ؟ اينكه جلوي بلاهايي كه رديف و پشت هم سرت مياد كم بياري و فقط مثل يه افليج گنگ شاهد گذرشون باشي. سخت نمي گيرم. بايد مثل من اشتباهي شد تا فهميد چه مصيبتيه...»
انگشتهايش را روي لبهايم گذاشت، شبيه تو:
« ـ هيچي نگو ! حرف خودمونو بزن ! اينجا فقط منم و تو .»
« ـ اون پائين چي ؟ »
« ـ اونجا هم فقط منم و تو . همه چيز شبيهشه .» و دستش را دور كمرم انداخت . داغ بود شبيه تو . حالا صداي بچه كلاغي را داشتم كه دورتادورش را با فلفل دلمه اي و گوجه فرنگي تزئين كرده بودند و وسط سفره گذاشته اند :
« ـ چيزهاي زيادي هست كه ما نمي خواهيم ولي وجود داره ! » فشگك با تمام نيرو كلاغ را از غار غار انداخت . د بيا...
×××
 سيگاري روشن كرد و به دستم داد . چرخيدم و براي اولين بار با دقت نگاهش كردم . انگار كه از خواب بيدار شده باشم ، ديدم تويي ! اسمت را صدا كردم ، لبخند زد . گفتم:
« ـ بلدي قلعه شني درست كني ؟»
 گفت :« ـ نه ! البته يه تپه شني درست مي كنم كه شبيه قلعه اس. »
هيچ وقت از بيدار شدن از يك كابوس وحشتناك اينقدر خوشحال نشده بودم . پرسيدم :
« ـ توي دريا كه مي ري ... »و دنبال نشانة آخر مي گشتم . حرفم را بريد و زل زد به دماغم :
« ـ پاچه هامو بالا نمي زنم . دوست دارم دريا خيسم كنه آفتاب خشك . »
نگاهي به اطراف كردم و انتظار داشتم تا لا اقل خودم را در خانه مان كنار تو ببينم . زندگي شايد مدام بدست آوردن و از دست دادن و افسوس خوردن است . اتاق پرنده و پنجرة بدون پرده اش خواب نبود. لباسهايم در فضاي عرق كرده و دمدار معلق بود. بلند شدم و كام سنگيني از سيگار گرفتم و پشت پنجره رفتم. با اينكه مدت زيادي مي گذشت اما هنوز فاصله مان به قدري بود كه شما را مي ديدم. تو آ رام از دريا بيرون رفتي و كنار « شبيه من » نشستي . « شبيه من » هم خودش را جمع و جور كرد و با هم به تپه شني تو كه حالا صاف شده بود خنديديد. اعتراف مي كنم كه درمانده و دربند، آرزوي اين را كردم كه كاش همة اين ها خواب بود و من دوباره پيش تو بر مي گشتم. باز هم سيگار روشن كردم و با صداي كلاغي كه هر تكه اش در يك معده تجزيه مي شود، گفتم :
« ـ مثل همه ، بعضي وقتا مي خوام ، همة آدما رو بغل كنم و بشون بگم ، گه بگيرن همة بلاهايي رو كه سر خودمون آورديم . »
***
 همه چيز به همديگر شبيه است . من به شبيهم ، شبيه تو به تو . همه چيز مفهوم خودش را از دست داده . نمي دانم كسي كه آن پايين كنار دريا تو را مي بوسد منم يا كسي كه اينجا لخت و عريان دراز كشيده روي تخت خوابي از هيچ و به سيگارش پك مي زند؟
دراز مي كشم روي تخت خواب هيچي و « نگاهت » مي كنم . گفته بودي كه يك روز يك بشقاب پرنده ديدي !!