پلنگ لب پنجره
{این یادداشت امروز در روزنامه فرهیختگان منتشر شده است.}
- اینجا حسابی شیر تو شیر شده. قضیه از چه قراره؟
آقای رئیس حسابی به هم ریخته بود و خردهفرمایش میکرد. قرار بود پروژه نان
و آبداری بگیرد و حقوقهای عقبمانده ما را بپردازد. برای همین ما هم
هیجان داشتیم. کسی چیزی از جزئیات نمیدانست، فقط دهان به دهان میگشت که
پروژه بعدی به محیطزیست ربط دارد و جایی پیدا شده که میخواهد برای بهبود
اوضاع پول خرج کند و رئیس میخواهد نافشان را چرب کند. برای همین هم به
طرز ضایعی در و دیوار را با عکسهای مناظر ایران و پوسترهای ترویج حفظ
محیطزیست پوشانده بودند. ساعت یازده میهمانها رسیدند و به اتاق جلسات
رفتند. من هم طبق معمول ضبط صوت و قلم و کاغذم را برداشتم که صورت جلسه
بنویسم. وارد اتاق که شدم، میهمان مورد نظر را دیدم با کیف چرم گاومیش و
پالتوی پوست پلنگیاش، چشمهایش را به تصویر یوزپلنگ ایرانی روی دیوار
دوخت.
من، اتفاق اول را رقم زدم.
- طی 24 ساعته گذشته، داشتم به این قضیه فکر میکردم که چهقدر خوبه اگه مجلهای درباره دنیای یوزپلنگها دربیاریم!
رئیس تشری به من زد که یعنی خفه!
خانم پلنگی نگاهی به من کرد و گفت:
- جلسه امروز راجع به چی هست؟ لطفا کمی آب.
رئیس دو طرف یقه کتش را گرفت و کشید و پاهایش را جمع و لبهایش را باز کرد
که چیزی بگوید. ناگهان احساس کردم اگر همین حالا حرف نزنم و به او اجازه
بدهم تا وارد مرحله خام کردن خانم پلنگی بشود، احتمالا باید ایدهام را تا
آخر جلسه مخفی نگه دارم. نمیتوانستم این کار را بکنم. بالاخره هر کسی
رسالتی در این دنیا دارد و هیچ نابغهای نباید ایدههایش را حتی برای یک
ساعت مخفی کند.
- مطمئنم که با استقبال بینظیری از طرف یوزپلنگدوستها یا انجمن حمایت
از یوزپلنگها یا گروه عاشقان پرورش یوز مواجه میشه. البته ناگفته نمونه
چنانچه برای نیازهای حیاتی دیگر حیوانات حیات وحش ایران، مساله شکار و
شکاربان و بدبختیهای محیطبانان مظلوم هم بخشهایی داشته باشیم، این مجله
مثل توپ میترکونه. یعنی هم میترکونه و هم میترکه.
فکر کنم کمی زیادی و البته بدموقع ایدهام را گفتم. دوباره پا کوبید:
- منظورت از این همه یوزیوز کردن چیه؟ هان؟ سرت به کار خودت باشه. شرکت ما پروژههای کلانتر رو دنبال میکنه.
تازه متوجه قضایا شده بودم؛ هیچکس به ایده من علاقه نداشت. خانم پلنگی
پوزخندی زد. دنیا روی سرم خراب شد. به رختآویز و لباس پلنگی مهمان خیره
شدم و دیدم که پلنگ جوانی سر خورد و کف اتاق فرود آمد. اطرافش را بو کشید و
دور میز چرخی زد. با هر قدم، لکههای قهوهای سرشانهاش میلغزید و
تودهای استخوان از زیرشان عبور میکرد. موهای کوتاهش سیخ شده بود. شاید از
ترس یا شاید هم از سر خوشتیپی. به هر حال آدم نمیداند در دنیای
یوزپلنگها مد روز چیست. پلنگ جوان آهسته از کنار میز گذشت. جستی زد و از
لبه پنجره بالا رفت و روی پاهایش نشست. به افق خیره شده بود و احتمالا به
جایی که قبل از جدا شدن پوست و گوشتش، زندگی میکرد.
منتطر ماندم تا توضیحات رئیس تمام شود. باید ایدههایم را راجع به آن یوزپلنگ بیچاره، با میهمان در میان میگذاشتم.
http://farheekhtegan.ir/fa/main/92-12-17/16
اوایل یک سال خورشیدی، زمانی که آدمها از کشتن هم به صورت درهم و فله ای بدجوری شرمنده بودند و همزمان با سالهایی که در هر گوشه از جهان، عدهای مشغول کنترل جمعیت بودند و همدیگر را به هر دلیلی ولو سیاهی گردن و کپلشان، نقره داغ می کردند، به دنیا آمدم. دوست داشتم بزرگ که شدم شیر بشوم اما بعدها که عقلم رسید فهمیدم که می شود چیزهای بهتری هم شد و تصمیم گرفتم که نویسنده بشوم. مدتها طول کشید و مواد و انرژی فراوانی تلف شد تا فهمیدم بهتر بود همان آرزوی اول را دنبال می کردم. به هر حال حق اشتباه مال همه است، مگر اینکه چیز معرکه تری کشف بشود.