زندگی پر از بیم و امید است؛ بیم از پیری، بیماری، مرگ، و امید به خوشبختی، آرزوها، زندگی. روزهای زیادی نیست که می‌توانی بر ترس‌هایت غلبه کنی. همان روز، طبیعت، بستری فراهم می‌کند تا با همه‌ی جهل و بیم جاری در رگ‌هایت که گاهی به اندازه‌ی غارنشینی‌ها قدمت دارد، بجنگی و خسته و شاد از میدان نبرد بیرون بیایی. گاهی باید مثل شوالیه‌ای با اژدهای کریه مبارزه کنی تا پاداش تو بوسه‌ی شاهدخت باشد و گاه باید با ترسی بجنگی که اگر برای کسی تعریفش کنی با لبخندی رو‌به‌رو می‌شوی؛ با این‌حال مجبوری در لحظه‌ی موعود تقدیرت را رقم بزنی.

دیگر مهم نیست چه می‌شود؛ مهم همان است که انجام می‌دهی؛ همان است که رخ می‌دهد. زندگی ما، همان است که انجام می‌دهیم. زندگی شاید عصر چهارشنبه‌ای، در پمپ گاز یا گوشه‌ی میدانی یا در برگ دفتری جدا شده از سررسید، جریان دارد و باقی...

باقی، انتظار زندگی است.