از این ولایت
شاید مسئولیت اجتماعی بزرگترین گمشدهي این روزهای ماست؛ از قانونگریزیهای کلان سران گرفته تا رانندگیهای قضاقورتکی و رفتارهای قحطیزده در مترو و زبالهسازی و انواع مزاحمتها و لچریها و ملتی که سر یک لاخ مو، لوله لامپا میشکنند و هزار جور ناخوشی کل و ول دیگر. گاهی از خودم میپرسم چقدر مسئولیت اجتماعی سرم میشود و در آموزش آنها که آموختهام چه قدمی برداشتهام؟ آیا اگر همین فردا حکومت طبق خواستهی من رفتار میکرد، تمام این معضلات حل میشد؟ لولهنگمان بیشتر آب میگرفت و میشدیم شهروند جهان؟ ما که مثلاً بلدیم در خیابان و جنگل آشغال نریزیم، حق هم را پایمال نکنیم و به نحوی مسئولیت اجتماعی سرمان میشود، چقدر میکوشیم تا دیگران را هم آگاه کنیم؟
هربار که سوار مترو میشوم (به خصوص مترو کرج) لملمهی مهاجران آلاخون والاخونی را میبینم که آشکارا و به ناچار در سالهای اخیر به تهران هجوم آوردهاند؛ خوش زِند و زاهایی کمبغل، که میشود دندههایشان را شمرد و سوغاتشان تلنباری از خرده فرهنگها است. بله، مهاجرت حق آنهاست و تهران ملک پدر ما نیست. ولی با این کلافگی فرهنگی چه باید کرد؟ من و شما چقدر برای آموزش مسئولیت اجتماعی در شهرمان تلاش میکنیم؟ قرار نیست از فردا سر میدان انقلاب با دامبول و دیشا، بروشور آموزش مهارتهای شهروندی پخش کنیم تا ناف جماعت چرب شود، قرار هم نیست همینطور کلپترهای بنشینیم و زوال جامعهمان را تماشا کنیم. از شما میخواهم نظر و پیشنهادهایتان را بنویسید. گمان کنم مونتسکیو میگوید که قانون به حسن نیت احتیاج دارد. گم کردهی این روزهای ما به نظرم همین حسن نیت است که کلانترش شاید همین مسئولیت اجتماعی باشد. احساس میکنم بخش عظیمی از جامعه ما نه تنها به پیروی از سیاستچیهای نطربوق و مدیران حق بوقی، به فکر نسلهای آینده نیستند، بلکه حتی به پشت در آپارتمان خود هم فکر نمیکنند و اینها خونی نیست؛ از سر جهل و نیاموختن است. در فضای مجازی نمیشود مسئولیت اجتماعی آموزش داد ولی دست کم میتوانیم تجربههای مشترکمان را برای پیشرفت در این زمینه به اشتراک بگذاریم؛ شاید بعد از نود و بوقی، کوزهمان را اینطور لب سقاخانه گذاشتیم.
اوایل یک سال خورشیدی، زمانی که آدمها از کشتن هم به صورت درهم و فله ای بدجوری شرمنده بودند و همزمان با سالهایی که در هر گوشه از جهان، عدهای مشغول کنترل جمعیت بودند و همدیگر را به هر دلیلی ولو سیاهی گردن و کپلشان، نقره داغ می کردند، به دنیا آمدم. دوست داشتم بزرگ که شدم شیر بشوم اما بعدها که عقلم رسید فهمیدم که می شود چیزهای بهتری هم شد و تصمیم گرفتم که نویسنده بشوم. مدتها طول کشید و مواد و انرژی فراوانی تلف شد تا فهمیدم بهتر بود همان آرزوی اول را دنبال می کردم. به هر حال حق اشتباه مال همه است، مگر اینکه چیز معرکه تری کشف بشود.