در مدار موازي، خروس زري آنجا نبود...
جدول ضرب حفظ ميكردم و در فكر آن بودم كه چرا اگر در مدار موازي يكي از لامپ ها را خاموش كني، بقيه خاموش نميشوند.
يكهو اشتباهي رخ داد. دنبال ته مانده آجيل شب عيدي بودم كه مادرم هميشه توي كارتني، پشت سطل برنجي يا لاي بقچهاي نگه ميداشت تا يك روز تعطيل، ما موشهاي پرخور را هيجان زده كند.
اشتباه شد. كليدها آنجا بودند و در صندوق قديمي را باز كردم. همهشان آنجا بودند؛ خروس زري پيرهن پري، كنار گربه و طرقه و نيازعلي و حسين آهني و الدوز، مثل لامپهاي مدار موازي. بعدها به خاطر آن اتفاق، حسابي از دست خودم شاكي شدم كه آدم عاقل وقتي دنبال آجيل ميرود، دست به چيز ديگري نميزند. اصولاً وقتي آدم سراغ يك چيز خاص ميرود، نبايد به چيزهاي ديگر دست بزند، چون جيزاست. چون رخداد تكين زندگيش، نابه هنگام و بيموقع اتفاق ميافتد و چون پرتاب ميشود به جايي كه به صلاح نيست، آرام نيست، خوب نيست، حتي گوسفند هم نيست. يكي يك جايي گفته آدمها دو دستهاند؛ دسته اول و دسته دوم!
از آن روز به بعد كه كتابها را گردگيري كردم و دزدكي به جاي آجيل چپاندم توي كشوي لباسها ، همه چيز تغيير كرد. هفت، هفت تا، هرچه حساب ميكردم. غلط در ميآمد (اينهايي كه گفتم شعر نيستند با لحن كشدار نخوانيد!)
بله، خانمها و آقايان! مدار موازي كتابها در كشوي لباس روشن شد و اولين خبر را با دزديده شدن خروس زري پيرهن پري براي بچههاي محل تنظيم كردم. يك مدت كارم شده بود دنبال خروس گشتن. هي مي آمدند و ميدزديدنش و من هي ميرفتم، نامه مينوشتم، منتظر مي ماندم ، فحش ميدادم، كتك ميخوردم، التماس ميكردم، برايشان چيز مينوشتم و خا...ميكردم و به زور برش ميگرداندم و تعهد مي دادم كه ديگر توي كشوي لباسهايم خروس نگه ندارم.
تا اينكه يك روز ، نياز علي از سرما مرد. يك غروب غم انگيز زمستاني بود. همه لباسها را پوشيده بودم يخ نكنم كه يكدفعه ديدم نيازعلي ندارد از سرما مرده است. اصولاً همه اتفاقات زندگي يكدفعه ميافتد. مثلاً يكدفعه كلاغي روي شانهتان ميريند و يا يك چيز ناخوشايند دراز توي پايتان فرو ميرود و يا يكدفعه ميشويد نويسنده.
در مدار موازي كتابها، يكي يكي لامپها خاموش ميشدند اما از شانس بد من ماجراها ادامه داشت. خاك بر سر مدار موازي باد. كاش يكي ميآمد سر سيم يرق مدار را به من وصل ميكرد.
روزها گذشته است و متعاقب آن، طبق يك سيستم پيچيده شبها هم به همين ترتيب. صندوق قديمي، شده ويترين كتابفروشيها با اين تفاوت كه ديگر خبري از نيازعلي نيست. اولدوز و ماهي سياه كوچولو رفته اند يك جايي كه يك قومي ني مياندازند و نياز علي هم از بين رفته و دارد كنار بخاريهاي بهشت حال ميكند. حالا من ماندهام و خروس زري پيرهن پري و تعهد و خواهش و مالش كه لااقل بتوانم يك خروس توي كشوي لباسها نگهدارم.
اوایل یک سال خورشیدی، زمانی که آدمها از کشتن هم به صورت درهم و فله ای بدجوری شرمنده بودند و همزمان با سالهایی که در هر گوشه از جهان، عدهای مشغول کنترل جمعیت بودند و همدیگر را به هر دلیلی ولو سیاهی گردن و کپلشان، نقره داغ می کردند، به دنیا آمدم. دوست داشتم بزرگ که شدم شیر بشوم اما بعدها که عقلم رسید فهمیدم که می شود چیزهای بهتری هم شد و تصمیم گرفتم که نویسنده بشوم. مدتها طول کشید و مواد و انرژی فراوانی تلف شد تا فهمیدم بهتر بود همان آرزوی اول را دنبال می کردم. به هر حال حق اشتباه مال همه است، مگر اینکه چیز معرکه تری کشف بشود.