هفده سال پیش، در اردیبهشتی، اولیای مدرسه ما را برای نخستین بار با هواپیما به شیراز بردند. هم شوق پرواز داشتم و هم سودای شیراز. هرچند نمی‌دانستم که شوقم از چه پرواز و چه سفری است. گاهی آدمی به جایی می‌رود و دیگر همان، از آن باز نمی‌گردد؛ انگار پوست می‌اندازد و تازه می‌آید.
بچه‌ای بودم شرور و شلوغ که جز بازی و شیطنت فکری در سر نداشتم. درست وسط باغ ارم بود که معلم جوان‌مان، علیرضا آقاخانی زد زیر آواز. نمی‌دانم از شور جوانی بود یا آواز او یا زیبایی بهشت‌ ارم، از هرچه بود دلم لرزید. به اردوگاه که برگشتیم، رضا، شب همه را در اتاقی جمع کرد و میان مسخره‌بازی‌هامان نواری گذاشت از سازی سحر‌آمیز و صدایی آشنا (که نمی‌دانم گل‌های تازه 23 بود یا 42 یا شاید هیچکدام.) آن شب، شرورترین بچه‌ی مدرسه، با نوای تار مردی که بعدها فهمید نامش جلیل شهناز است، با چشمانی اشک‌آلود و دلی لرزان خوابید و دیگر هرگز از خواب برنخاست؛ صبح فردای شیراز را این بار نوجوانی نفس کشید که می‌خواست دنبال آن روزنه‌ی نور برود؛ پی آن نوای افسونگر.

به تهران که می‌آمدیم از رضا خواستم به من کمک کند تار بزنم. او هم یک روز با موتور آمد جلوی مدرسه و مرا به مکتب استاد بزرگوارم آقای محمدرضا ابراهیمی برد. از آن روز تا به حالا، هفده سال است که به عشق آن نغمه‌ی دلنواز ساز می‌زنم ولی کو تا آن سحر پنجه و سوز زخمه و عشقی‌ که شهناز دارد، در پنجه و ساز و سینه‌ی من بیفتد.

زندگی به همین سادگی است؛ کسی جایی، سال‌ها پیش از تولد نسلی، زخمه بر تاری می‌زند و قصه زندگی‌شان را روایت می‌کند و خط سرنوشتشان را می‌کشد. گاه که در جمعی سازی می‌زنم و لبخند و اشک را در چهره‌شان می‌بینم، در این روزگار دی‌جی‌ها و شادی‌های شبیه هم، یا گاه که حتی مطربی می‌شوم شادی‌ساز، دعایی به جان رضا می‌کنم، در دل دست استادم آقای ابراهیمی را می‌بوسم که این همدم خوش‌نوا را به دستم دادند و درود می‌فرستم به روح استاد جلیل شهناز که به زندگی‌ام نغمه‌ای خوش هدیه کرد.

روحت شاد است آقای شهناز؛ هرچند با درد و رنج خانه‌نشینی ولی باعزت و شرف زندگی کردی. دعا کن ما نیز چون شما سودمند و پرافتخار زندگی کنیم و نور اندکی بر سرنوشت نسل پیش رو بتابانیم.



چو نی به سینه خروشد، دلی که من دارم
به ناله گرم بود، محفلی که من دارم
بیا و اشک مرا چاره کن، که همچو حباب
به روی آب بود منزلی که من دارم
دل من از نگه گرم او نپرهیزد
ز برق سرنکشد، حاصلی که من دارم
به خون نشسته ام از جان ستانی دلِ خویش
درون سینه بود، قاتلی که من دارم
ز شرم عشق خموشم، کجاست گریه‌ی شوق
که با تو شرح دهد مشکلی که من دارم
«رهی»، چو شمع فروزان گَرَم بسوزانند
زبانِ شکوه ندارد دلی که من دارم.


دیدار آخرمان به پنجشنبه ساعت 9 صبح، خانه هنرمندان.

گل‌های 23 و 42.
http://www.4shared.com/audio/KOIuU1dy/23__GT-023-Shajarian-Elahe.html
http://wdl.persiangig.com/pages/download/?dl=http://loulivash.persiangig.com/Golhaye%20Tazeh%2042.mp3