واقعیت این است که هرکسی یک فانتزی از زندگی و مرگش دارد؛ بچه که بودم بعد از مدرسه، ترک موتور رکس پدرم می‌نشستم و با او سر کار دوم می‌رفتم. او که هیچ شباهتی به قهرمان‌های توی فیلم‌ها نداشت کفش‌های دست‌دوز را چسب می‌زد و می‌دوخت و من جلوی میزش بازی می‌کردم و خیال، و فردا را می‌ساختم. دوست داشتم مثل شیر زندگی کنم و به مرگ فکر نمی‌کردم. همان موقع‌ها بود که شبی خانه‌مان لرزید و تا چشم باز کردم پدر را چون سپری بالای سرم دیدم ولی انگار هیچ شباهتی به قهرمان‌ توی فیلم‌ها نداشت.نوجوانی کلاس‌های تکواندو و ژیمناستیک و کشتی را گذراندم، باید برای قهرمانی آماده می‌شدم. دوست داشتم دریاچه‌ای چیزی در محل داشتیم، یک روز که دختر همسایه مشغول غرق شدن است بپرم و نجاتش دهم. بارها خواب دیدم که خانه‌ی همسایه می‌سوزد، من از پنجره وارد می‌شوم و دقایقی بعد که همه نومید شده‌اند، شاهدخت به بغل از میان دود و آتش بیرون می‌آیم. آن موقع هم زیاد به مرگ فکر نمی‌کردم. همیشه و در همه حال زنده و سرحال از بلا می‌جستم و شاهدخت را نجات می‌دادم و عمری به قهرمانی و سرافرازی سپری می‌شد. همان روزها پدر را هم می‌دیدم که بی‌هیچ شکایتی با گونی سیب‌زمینی و پیاز می‌آید و حواسش به بشکه‌ي خالی نفت و کپسول گاز هست. خوب نگاهش می‌کردم: قدش زیر بار زندگی خم شده بود و هیچ شباهتی به قهرمان فیلم‌ها نداشت.
جوانتر که بودم خواب می‌دیدم روی صحنه‌ها جایزه می‌گیرم و کتاب‌هایم را در قفسه‌ها ردیف کرده‌اند و همه‌جا سخن از فرهیختگی من است و دختر همسایه که درسش تمام شده است، برایم می‌میرد. آن روزها کم‌کم قهرمانانی را شناختم که به خاطر بیت شعری یا قصیده یا ترانه‌ای به زندان افتاده بودند و یا در نیمه‌شبی به جرم عقیده، بیرون از شهر در خون خود غلتیده بودند. هرچه بیشتر از خواب بیدار می‌شدم با انسان‌هایی آشنا می‌شدم که نه شانه‌های ستبر داشتند و نه دختر همسایه می‌شناخت‌شان؛ عاشقانی که تمام عمر مفید خود را به عشق انسان و انسانیت، نوشته و سروده و رقصیده و ساخته بودند؛ کاشفان فروتن شوکرانی که خانه را روشن می‌کردند و می‌مردند. آن‌جا بود که دانستم قهرمان همیشه سالم از میان دود و آتش بیرون نمی‌آید؛ همیشه چهارشانه و روئین‌تن نیست؛ آن‌جا بود که به مرگ فکر کردم. به این‌که می‌خواهم چطور بمیرم. این‌که قهرمان زندگی کیست؟ گاهی نشستم پای روضه حسین (ع) و گریه کردم، گاهی قصه‌ی سیاوش را خواندم و گریه کردم، گاهی با عاشقانه‌های لورکا یا فریادهای ویکتور خارا یا حماسی‌های شاندور پتوفی به شور آمدم. آن روزها هم هرچه پدرم را می‌دیدم چیزی جز روزمرگی در او نبود. «غلامرضا» هیچ شباهتی به فدریکو گارسیا لورکا نداشت.
از خانه زدم بیرون. رفتم پی کارم. خانه گرفتم و گاز و یخچال و همزن خریدم. پول قبض‌ها را دادم. مریض شدم و تنها دکتر رفتم. کفش و لباس خریدم. غذا پختم. مسئولیت زندگی خودم را پذیرفتم و فهمیدم در تمام این سال‌ها پدرم چه کرده است. فهمیدم مسئولیت یک خانواده با شش بچه یعنی چه.
شبی که خانه بودم از خواب بیدار شدم و پدرم را دیدم که از کار دوم برمی‌گشت و بی‌مجال و رمق، خسته به خواب می‌رفت. ناگهان در هیبت شیری دیدمش، در هیئت پهلوان چهارشانه‌ای که شاهدخت را نجات می‌داد و از میان دود و آتش بیرون می‌آمد، او را می‌دیدم که با لباس کارهای آبی‌اش رو صحنه می‌آید و همه برایش دست می‌زنند. او را در حماسه‌ی لورکا و آوازهای ویکتور خارا پرچمدار می‌دیدم.
شاید از خوشبختی ما است که هنوز عصر قهرمانان به پایان نرسیده است. هنوز مردی در میانه‌ی ظلم و بی‌مهری، برای نجات جان کودکی باقی عمر را با مِهر سودا می‌کند؛ و حتی با مرگش زندگی چهار انسان را نجات می‌دهد. از خوشبختی ما است که در میان وحوشت و تعصب و استبداد انسان‌های مدعی اخلاق و دین، پیرزنی با مرگش به یادمان می‌آورد که هنوز کارهای بسیاری برای قهرمانان وجود دارد.

از خوشبختی من است که قهرمان خانواده‌ام، پدرم، غلامرضا ملک‌یاری زنده است و من می‌توانم نگاهش کنم و به یاد بیاورم همه‌ی قهرمانان باشرف را؛ امیدها و ستارها و نسرین‌ها و پروانه‌ها را.