این روزها با تمام تلخی‌هایش چنان سرنوشت‌ساز است که تنها گذشت زمان می‌تواند پرده از حقایق نهفته‌ در آن بردارد. خوشبختانه انسان هر روز ناگزیر از انتخاب است؛ هرروز با برآمدن آفتاب ناچار می‌شویم راه خودمان را انتخاب کنیم؛ می‌خواهیم مثل «پروفسور پروانه وثوق» عمر و زندگی‌مان را با نجات جان صدها کودک سرطانی مبارک کنیم و پس از مرگ تا ابد جاودانه شویم یا مثل بنیادگرایان، با اسلحه، با فکر، با تعصب، با حماقت و جهل و سودای‌مان، کودکان را در هر گوشه از جهان بفرستیم کنج قبرستان.
می‌توانیم در این شرایط سخت، نومید و خسته از مسئولیت زندگی، گوشه‌نشینی اختیار کنیم، نامهربان‌تر و عصبی‌تر شویم، سر هم کلاه بگذاریم و خرخودمان را برانیم و حواس‌مان به هم نباشد، یا می‌توانیم هرچه سخت می‌گیرند، با وجود توفان دل‌آشوبی که گاه خواب را از چشم‌مان می‌رباید، بیشتر کار کنیم، مهربان‌تر و خویشتن‌دارتر شویم، حواس‌مان به هم باشد و بهانه‌های کوچک خوشبختی را از هم دریغ نکنیم.

به قول الکساندر تومانوخسکیچیف: «گاهی قهرمانی به سادگی نپذیرفتن امر روزمره ناگزیر است.»