در این سی و سه سال گلی به سر جهان نزده‌ام؛ از دار دنیا جز کتاب و مقداری خرت و پرت و پولی که پیش صاحبخانه است چیزی ندارم؛ نه میراثی، نه ملکی، نه پس‌اندازی و نه اخلاق و روی خوشی.
با این‌حال در این سال‌ها دوستانی یافته‌ام بی‌سودا، که به اندازه بزرگی‌شان دوست‌شان دارم و دل به رفقایی پیوند زده‌ام که هستی‌ام بسته به جان نازنین‌شان است.
زادروز بهانه‌ای است که بفهمی دل چه کسانی را شکسته‌ای، چقدر به خانواده‌ات رسیده‌ای، قدر دوستانت را دانسته‌ای و برای‌شان چه کرده‌ای. در سی و سه سالگی بیشتر دانستم که چقدر ثروتمندم. چه میراثی بهتر از استقلال می‌شد از پدر برد؟‌ یا چه موهبتی بالاتر از احساس می‌شد از مادر گرفت؟‌ چه پس‌اندازی بهتر از آغوش گرم و حامی پنج خواهر و برادر؟ چه دارایی مانایی بهتر از این همرهان که با اخلاق ناخوشم این همه غرق مهرم می‌کنند؟ من همه‌چیز دارم.
عزیزانم؛ دست‌تان را می‌بوسم. امسال هر سه باری که شمع‌ها را فوت کردم، آرزویی جز سلامتی شما و رفع گرفتاری در بندان و مردم به ستوه آمده نداشتم.
شرمسار و قدردان شمایم.