کاوهگی
هرگز نمیتوان با یقین کامل گفت که یکدیگر را برای چه میخواهیم؛ از چه میخواهیم. یا حتی نمیشود به شناختی که از هم به دست آوردهایم اعتماد کامل داشت چرا که به قول پروست:«شخصیت اجتماعی ما ساخته فکر دیگران است. حتی کار بسیار سادهای که آن را «دیدن شخصی که میشناسیم» مینامیم، تا اندازهای یک کار فکری است. قالب ظاهر آدمی را که میبینیم از همه برداشتهایی که از او داریم پر میکنیم.»
با اینحال روابط سوداگرانه، امری است مثل روز روشن و از این روست که باج دادن یا ملاحظه از روی ترس نان، ترس نام یا ترس تنهایی، کرداری است فرومایه. اشمئزاز این خصلتِ بد، در جوامع استبدادی دو چندان است چرا که محافظهکاری از بنیادگرایی تنفرانگیزتر است؛ چه سوداگری در برابر ارباب باشد و چه در برابر هم.
من به خاطر نان مفت، شراب مفت،ترقی مفت، مقام مفت، رختخواب مفت و یا هر کوفت مفت دیگری به تو سلام میکنم و به ظاهر دوستت هستم نه به خاطر ارزشهایت. ارزشهایت برای من در همان بشقاب و جام و رختخواب و جیبت خلاصه میشوند.
آدمهایی که چشمشان به دهان دیگران است، به مال دیگران، به خانه دیگران، به بشقاب دیگران، به مقام دیگران؛ آدمهایی که خودشان را دوست ندارند یا به هر دلیلی زیست حقیرانهشان را به سوداگری آغشته میکنند، سرانجامی جز پَستی و فرودستی نخواهند داشت چون آنکه تمام قد مجیزش را میگویند و از او دریوزگیِ «چیزِ مفت» یا نان یا نام میکنند، خود حقیری بر تخت نشسته است که حسرتِ محبت بیسودا به دل دارد و کرم تنهایی در خلوت، روحش را میخورد؛ آنکه سوداگرانه مجیزش را میگویند، خود سالهاست با مجیز و ژاژخایی از نردبان گُه گرفتهاش بالا آمده است. افسوس که نمیدانند این نردبان به پشتبام طویله هم نمیرود چه برسد به آسمان.
در داستان کاوه و ضحاک، درسی برای همه انسانهای آزاده و آرمانزی هست؛ برای همه آنها که برای دمی آسودگی، هیچچیز را از بنده خدا تمنا نمیکنند:
ضحاک روزی تمام مهتران از همه کشورها را جمع میکند:
«از آن پس چنین گفت با موبدان
که ای پرهنر نامور بخردان»
تا برای لشکرکشی گواه نیکی بگیرد:
«یکی محضر اکنون بباید نوشت
که جز تخم نیکی سپهبد نکشت
نگوید سخن جز همه راستی
نخواهد بداد اندرون کاستی»
و مجیزگویان بزدل، مخالفتی نمیکنند:
«ز بیم سپهبد همه مهتران
بدان کار گشتند همداستان»
تا اینکه کاوه پس از کشته شدن هجده پسرش، همان روز نزد ضحاک میرود تا داد خود بستاند و آخرین فرزند را نجات دهد. ضحاک به او امان میدهد ولی به این شرط که :
بفرمود پس کاوه را پادشا
که باشد بدآن محضر اندر گوا
و اینجاست که کاوه روحش را به اهریمن ضحاک نمیفروشد؛ حتی پس از مرگ هجده پسر و با اینکه میداند در آن سن دیگر بچهدار نخواهد شد و با از بین رفتن پسر آخر، نسلش از بین خواهد رفت.
«چو برخواند کاوه همه محضرش
سبک سوی پیران آن کشورش
خروشید که ای پای مردان دیو
بریده دل از ترس گیهان خدیو
همه سوی دوزخ نهادید روی
سپردید دلها به گفتار اوی
نباشم بدین محضر اندر گوا
نه هرگز براندیشم از پادشا
خروشید و برجست لرزان ز جای
بدردید و بسپرد محضر به پای»
غرض از این همه رودهدرازی این بود که کاوه افسانه نیست. روح خود را به هر سمساری نفروشیم؛ «ضحاکچه» نباشیم، «کاوهگی» پیشکشمان.
+ نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۲ ساعت 23:33 توسط مسعود ملک یاری
|
اوایل یک سال خورشیدی، زمانی که آدمها از کشتن هم به صورت درهم و فله ای بدجوری شرمنده بودند و همزمان با سالهایی که در هر گوشه از جهان، عدهای مشغول کنترل جمعیت بودند و همدیگر را به هر دلیلی ولو سیاهی گردن و کپلشان، نقره داغ می کردند، به دنیا آمدم. دوست داشتم بزرگ که شدم شیر بشوم اما بعدها که عقلم رسید فهمیدم که می شود چیزهای بهتری هم شد و تصمیم گرفتم که نویسنده بشوم. مدتها طول کشید و مواد و انرژی فراوانی تلف شد تا فهمیدم بهتر بود همان آرزوی اول را دنبال می کردم. به هر حال حق اشتباه مال همه است، مگر اینکه چیز معرکه تری کشف بشود.