نامه اي از فرانسوا
اگر چه مي دانم آنچنان مشغول ادب كردن جاهلاني چون پوشكين هستي كه حتي فرصت آن را نداري كه به قربانيان اردوگاه آشو ويتس فكر كني، اما باز نتوانستم خودم را براي آگاه نكردن تو از وقايعي كه اينجا در شرف وقوع است ، مجاب كنم . در اين صد و بيست و چهار روزي كه همديگر را نديده ايم اتفاقات بسياري افتاده است؛ از جمله مرگ دوست عزيزمان « فدريكو » كه به دست ايادي بي سواد و غير فرهنگي « فرانكو »ي فاشيست در تپه هاي شمال شرقي گرانادا در خاک سفید ، اردوگاه صبرا وشتیلا و يا استاديوم برنابائو ( اخبار در اينجا متفاوت است ) ، رخ داد . دكتر « شفا » با آن آلت تناسلی مهیبش که از روی لباس هم بیداد می کند،برگشته و در اولین اقدام انقلابی، ممنوعيت مراسم« چرا »ي شبانه را اعلام کرده است. البته چند واقعة ديگرهم رخ داده است كه تو به طور حتم بنا به نسبت آنها با فرهنگ و هنر از چند و چونشان با خبر شده اي. البته اگر هنوز حساسيت ويژه ات را نسبت به دنياي هنر مانند « آندره مالرو »ي سياست چي و آفتاب پرست صفت، از دست نداده باشي. از تو مي خواهم كه دلگير نشوي چون خودت بهتر از من ميداني كه امروزه كم نيستند انسانهاي بي خاصيتي كه از روي ناچاري و تنها به خاطر پول سياستمداران احمق و پست با آن كت و شلوارهاي اتو كشيده شان كه آدم را به ياد عيد ديدني هاي مسخره و خاله بازي عروس و دامادهاي هفت ساله مي اندازند، حاضرند به هر وسيلة ممكن از جمله حبس كردن هنرمندان برجسته در آسايشگاههاي رواني و يا انداختن پوست موز و خربزه بر سر راه آنهايي كه توانسته اند از اتهام جنون بگريزند، به اين خانوادة روشنگر و آرمان شهر خياليشان ضربه بزنند. شواهدي چون بازگشت دوبارة حيوان بي عاطفه اي چون دكتر شفا، انتشار آمار تكان دهنده اي از طرف سازمان بهداشت و درمان مبني بر مراجعة بيش از چهارده هنرمند برجسته به مراكز درماني اين سازمان براي درمان شكستگي استخوان كه عمدتاً نيز به خاطر ليز خوردن اتفاقي !! بوده (خوب توجه كن! اين صفت را روزنامه هاي حكومتي به اين فجايع داده اند. « اتفاقي!!! » واقعا كه مسخره و نااميد كننده است.) و نيز وجود اين همه نگهبان در اطراف من، مي تواند مؤيد اين مطلب باشد كه همة ما حتي بيش از فاصلة سالهاي 1939 تا 1945 در اين جنگ جهاني كه پيامدش براي بشر، خشونت يواشكي، گه بازي پنهاني، توتاليتاريسم قايمكي و كشتار حاكم بر آن است در خطريم و هر لحظه احتمال آن مي رود كه طي يك عمليات ويژه همراه نوشته هايمان در دستگاه « درك دنه » به سر نوشت فدريكو و باقي اعضاي خانواده آرمان شهر دچار شويم . راستي آن شب كه اسم « درك دنه » را براي دستگاه ريز ريز كنندة دست نوشته ها اختراع كردي ، يادت هست ؟ هنوز لكة بزرگ استفراغ « يانوس » كه زياده روي كرد و به سر و صورت و لباسها و كاغذها و پيك ها شكوفه زد، روی دیوار کتابخانه خودنمایی می کند که ماجرایش را برایت می گویم.
آن شب تو مهمان ما بودی و با گندکاری یانیس، شروع کردی به خلق بداهه ی داستان رويارويي سربازاني كه قرار بود صبح به فرماندهي دكتر شفا و به همراه يك دستگاه « درك دنه » براي دستگيري ما و نابود كردن دست نوشته هايمان بيايند. یادم است وقتی رسیدی به صحنه ی مواجهه ی دکتر شفا ی آلت طلا با استفراغ یانیس،آنقدر مزخرف گفتی که مجبور شدیم براي جلوگيري از پيچيدن قهقهه هاي مستانه مان، بالشهايي را كه مخفيانه به كتابخانه برده بوديم توي دهانمان بچپانيم. راستش را بخواهی آن شاهکار یانیس الان به عنوان يكي از پنج نقطة فرهنگي در اينجا شناخته شده و براي خودش جهانگردان ويژه اي دارد .
اگرچه تو پس از آن شب هميشه اين اتفاقات را انكار كردي و بنا به دلايلي كه هنوز هم كاملاً براي من روشن نيست هيچگاه نخواستي آن لحظات خوش را به ياد بياوري ولي من همچنان معتقدم تنها نقطة تاريك آنشب كه تو را پيوسته آزار داده و هزار توي پيچيدة ذهنت را واداركرده تا در قبال آن اتفاقات براي مدتي طولاني از مكانيسم تدافعي انكار استفاده كند، خوانش چند باره و حزن آلود شعر « انتظار » يانيس با زمزمه ها و نجواهاي شكسته دلانة « ويكتور خارا » ( همان که توانایی داشت در یک نفس سه بار بگوزد!) بود:
اينچنين ، در چشم انتظاري ،
شب ها چندان دراز مي گذرد
كه ترانه ، ريشه افشان كرده درخت وار برباليده است .
و آنان كه به زندان ها اندرند ـ مادر ! ـ
و آنان كه روانة تبعيدگاه ها شده اند ،
هر باري كه آهي بر آرند ،
نگاه كن !
اينجا برگي بر این سپيدار
مي لرزد.
ولاديمير دوست داشتني و عجيبم !
اجباري در بياد آوردن نداري اما آنشب همين كه ويكتور با فرود صداي دورگه شده از بغضش، اندكي بعد از يانيس ساكت شد، تو با چشمان سرخ و پر اشكت كه با وجود انعكاس نور شمع ها در شيشة عينك به خوبي ديده مي شدند سرت را از ميان دست هاي گره خورده بلند كردي و با صداي كودك پابرهنه اي كه از كوچكي بزرگش كرده بودم و در نبود مادر، دريچة قلبش را به روي طبيعت وعشق نهفته در هستي گشودم ، گفتي :
« ـ بابا ! باس يه چيزي تو قلب يا شست پاي ماها باشه كه اينقدر وول مي خوريم و بي تاب و تنهاييم ، نه؟» و هنوز به دنبال پاسخي مي گشتم كه يانيس سيگار نيمه اش را انداخت و سراسيمه دوباره به همه جا گند زد و اين تازه ابتداي ماجرا بود . دور دوم شكوفه گري يانيس منجر به خلق لكة بزرگي به روي ديوار تالار مطالعه شد كه از فرداي آنروز من و لنگستن هيوز كه با وجود آزادي خواهي، اينجا هم به مشاركت در تمام كارهاي پست اعم از شستشوي مستراح و لباسهاي بيماران بخش بواصيل درمانگاه و نيز زدودن لكه هاي شكوفه از ديوارها وادار مي شویم، يك هفتهي تمام از صبح تا شب آن ديوار را با خواندن قسمت اول ترانة« عمله هاي جاده فلوريدا » مي ساييديم:
دارم يه جاده مي سازم
تا ماشينا از روش رد شن،
دارم يه جاده مي سازم
ميون نخلا
تا روشني و تمدن
از روش رد شه.
بي وقفه فرچه مي كشيديم بلكه لااقل لكه در ظاهر ويژگي شكوفه بودن خود را از دست بدهد اما اين روند به صورتی باورنكردني كاملاً معكوس پيش مي رفت . كار زدودن لكه در ابتدا با جرم گيري آغاز شد و يكي دو روز اول كه مشغول برداشتن ذرات خشك شدة گوجه، لوبياي له شده، سبزيجات درهم، مقداري گندم حليمي لزج و چند پر پرتغال و قطعات هضم نشده و آ غشته به ماست و خيار شور و بالاخره رشته هاي ماكاروني بوديم، حاصل كار، دكتر شفا را راضي مي كرد چون هم لكه اي از فرهنگي ترين اتاق مركز حذف مي شد و هم صد البته پزشكان مركز فرصت اين را مي يافتند تا در يك حركت عظيم و بي بديل در تاريخ پزشكي، با انجام آزمايشات گوناگون بروي شكوفة يانيس پي ببرند كه علت العلل يبوست هاي پي در پي او خوردن معجون منحصر به فردي مركب از دو قاشق ماست موسير، چند پر چيپس پيازوجعفري ويك قوطي چسب چوب است. اين كشف در ابتدا همه را خوشحال كرد چون به هر حال همة ما در آن وضعيت اسفناك نياز به بهانه اي براي شادماني و تقويت روحيه داشتيم هر چند كه ريشة آن در شكوفة يانيس ريتسوس باشد. با پايان يافتن مرحلة جرم گيري، بيگاري ما نيز به اوج خود رسيد و در يك مسير مدور و احمقانه ، درست مانند كارگران كارخانه اي كه كارشان كروي كردن مكعب ها و مكعب نمودن كره هاست، ناخودآگاه و بدون اطلاع از آيندة عجيب اين لكه زدايي تاريخي، اقدام به مشاركت در دگرديسي شكوفة يانیس به اشكال مختلف كرديم. البته حتم بدان كه تنها خواستة من و لنگستن در آن برحه نابودي كامل شكوفه بود اما اتفاقات به گونة ديگري رقم خورد .
عصر شنبه اي گه (اين صفت همانطور كه مي داني شامل تمام شنبه هاي عمر من مي شود) اما متفاوت بود چون لا اقل براي من اولين شنبه بعد از چاپ هفتم كتاب « اپراي شمبليله » ام در اينجا بود كه مشغول زدودن يك لكة غيرفرهنگي از يك ديوار فرهنگي بودم و اين باعث مي شد تا بعد از چند سال دوري از دستگاه فرهنگي نازيها، دوباره خودم را ولو از طريق استفراغ يانيس ريتسوس به فرهنگ و هنري كه سالها برايش عرق ريختم متصل بدانم.
به فاصلة سيني چاي، كنار هيوز كه ديگر بوي مشمئز كنندة سير و شلغم پخته نمي داد ، پشت به شكوفه نشسته بوديم و چاي و بيسكويت مي خورديم. چشممان به زردي شكوفه عادت كرده بود و همين امر، تشخيص پيشرفت كار را برايمان دشوار مي كرد. هيوز موسيقي جازشان را يك جوري توي شعر« دلقك » من چپانده بود و با همراهي ترومپت لبهاي شتريش اجراي تازه اي از اين شعر را بي توجه به زجري كه به تمام اشياء و اجزاي آن فضاي فرهنگي تحميل مي كرد ، به نمايش گذاشته بود:
روزي.
روزي، شايد به همين زودي.
روزي از بيخ مي كنم لنگري كه ناوم را از درياها به دور مي دارد.
در اين ميان من هم بواسطة نسبت دوباره اي كه با فرهنگ و هنر پيدا كرده بودم خيره به پنجرة چوبي و بزرگ كتابخانه، غرق در خاطرات سالهاي سانسور و خفقاني بودم كه به عنوان سانسور چي براي نازيها كار مي كردم. آن موقع آتش در حكم دستگاه« درك دنه » بود و دست نوشته هاي شيطاني اهالي خانوادة آرمان شهر را بعد از داوری سرسري و تورق آني و مملو از تنفر ، طي مراسمي جزغاله مي كردند كه البته اين عمليات در ابتدا طي يك سري تحقيقات كارشناسانة من و همكار اجباري ام « کلنل لیاخوف» بروي آثار چاپ شده ، چاپ نشده و در حال نگارش آغاز مي شد و در پايان در اشكال مختلف ـ از گزارش مكتوب گرفته تا زيرآب زني تلفني ـ تحت عنوان « گزارشات بررسي آثار مكتوب ضد نازي » اما با ماهيت يك سري آدم فروشي تام وتمام به مجريان قانون مي رسيد و آنها نيز پس از تورق بي نتيجه و نمايشي اثر كشف شده در محل و پيش روي نويسندة بخت برگشت اش، بي وقفه آتش بر پا مي كردند و اصطلاحاً« د بيا ». صد البته اين فعاليت با توجه به آنچه در ابتداي نامه متذكر شدم، در حال حاضر نيز در تمام ادارات و مراكز فرهنگي و غير فرهنگي از رونق روزافزوني برخوردار است و حتي بدون اغراق مي تواند به عنوان يك حرفه اعلام شده، جماعت بيشتري را جذب خود كند.
هيوز با چند تحرير چندش آور، اپراي چسناله اش را تمام كرد و با آرنج سياه و پينه بسته اش مرا از شرم آورترين دوران زندگي ام بيرون آورد و متوجه شكوفه كرد. چيزي كه مي ديديم باوركردني نبود. تا آنجا كه تا لحظه تبلور كامل و درخشنده اش هر كدام از ما را كه خيال مي كرديم آنچه مي بينيم توهم زودگذري بيش نيست و نبايد عنوان شود، مجبور به سكوت وحشت آوري كرده بود. كم كم خفقان مشكوك هيوز كه مدام ترانه اي را زير لب مي جويد حدس مرا مبني براينكه او نيز همان چيزي راكه من مي بينم ، مي بيند به واقعيت نزديك كرد تا اينكه كاسة صبرم لبريز شد و موضوع را غيرمستقيم با او در ميان گذاشتم:
- آخه گه بگيرن اون چشماي وق زده تو . اين قيافة كيه از دل اين شكوفه زده بيرون ؟
هيوز يكه خورده اما خوشحال از پايان توهمي آزار دهنده با فرچه و دستمال بغلم كرد و گفت:
- نوكرتم ! خوب معلومه داشي. اين چهرة مبارك دكتر شفاست با آن كلة طاس و خرطوم لاي چشمهاش.
دوباره بوي سير و شلغم پخته اي كه انگار از كاسة سرش منتشر ميشد توي دماغ و حلقم پيچيد . به سختي خودم را جدا كردم و گفتم ، جونت بالا بياد هي. حالا چرا وايسادي ؟ برو زودتر گزارش بده.
دكتر شفا ، معاون كودن و گرد و قلنبه اش كه جز يك جفت چشم شمارة دوازده آن هم از نوع هيض و دوربين، هيچ چيزش به ابناء بشر نمي مانست به همراه سر منشي دفتريشان كه ملقمه اي بود از اندام غلو شدة زنانه با مانتوي قرمز و كوتاهي كه هميشه چند دكمه اش به خصوص در مواقعي كه مجبور بودند سراسيمه محل كارشان را ترك كنند ، باز بود و از پيشان هيوز كه معلوم بود حسابي ترسيده، آمدند . احتمال دادم كه هيوز با يك حركت گوسفندوار آن هم دريك لحظة حياتي براي هر يك از طرفين، وارد اتاق دكتر شده، سپس شرمنده و متعجب همانطور ترسيده و ميخكوب از تصويري كه براي چند لحظه شاهد آن بوده، پشت به دكتر ، منشي و معاون قلنبه اش، دستها را روي صورت گذاشته و بدون مقدمه، خبر ظهور تصوير مبارك دكتر شفا را از ميان شكوفة يانيس با چشمان بسته چندبار تكرار كرده و بعد بيرون آمده و تا آماده شدن آنها به حال خودش زار زار گريه كرده است.
معاون قلنبه كه مطمئن بودم هيچ چيز از تابلو نمي بيند و مانند مجريان احكام كتاب سوزي نازي، به همراه دکتر، تنها عمل نگاه كردن به شكوفه را نمايش مي دهند، به قصد كنف كردن ما با دهانهايي كج و كوله و موهايي پريشان به تابلو نزديك شد. سكوت جانكاهي در كتابخانه حاكم شد و تنها ميان خس خس تنفس عصبي منشي كه بي صبرانه منتظر پايان اين معركه و بازگشت همه به سر كارهاي چند دقيقه پيششان بود، تپش مكرر قلب هيوز را مي شد شنيد كه منتظر بود تا شكوفة يانيس سرنوشتش را رقم بزند. دکتر جلوتر رفت و با باز شدن چشمها و جابجايي چندبارة عينك اش و رسيدن تصوير نو ظهور در دل شكوفة يانيس به اوج تجلي و تبلور خود ، خندة ريزو خش دار دكتر كه شبيه كشيدن يك دسته قاشق كف قابلمه بود نويد اين را داد كه ماه تابان چهرة دكتر شفا بالاخره رؤيت شده است.
دكتر همانطور كه توي بغل قلنبه ريسه ميرفت گفت :
- غلط نكنم اين يانيس مادر قحبه، ژانگولره . فكر كنم موقع ريدن هم مجسمة منو درست ميكنه.
و دوباره از خنده غش كرد. قلنبه كه در حالت عادي از درك ساده ترين مسائل عاجز بود چه برسد به آن موقع كه به زور خودش را سر پا نگه داشته بود ، به صورت كاملاً مصنوعي دكتر را در امر شادماني همراهي مي كرد و هرازگاهي نگاهي ملتمسانه به منشي مي انداخت تا مگر او يك جوري ماجرا را تمام كند و همه را سر كارشان برگرداند. دكتر نگاهي به من كرد و گفت :
- ديگه نمي خواد تميزش كنين . فعلاً يه قاب رديف بيارين بذارين دورش تا ببينيم اين يانيس استفراغ كرده يا معجزه.
بعد همانطور كه خودش را به گردن قلنبه آويزان كرده بود به سمت راهرو رفت و موقع گذشتن از كنار هيوز ايستاد ، چند بار آرام اما به نشانة تهديد با كف دست به صورتش زد و گفت :
- دفعة ديگه اينطوري بياي تو دفترم ميدم پوستتو عوض كنن.
سپس با خندة ديگري نگاه خروسي و شهوتناكش را به منشي دوخت و هرسه، راهي را كه آمده بودند، برگشتند.
اينگونه بود كه شكوفة ريتسوس بر اثر يك دگرديسي، به يكي از پنج نقطة توريستي مركز تبديل شد.
اما آنچه مرا بر آن داشت تا در اين بحبوحه براي تو بنويسم و وقت با ارزشت را مصروف آن كنم ، فاجعة بسيار بزرگي است كه تمام اين مقدمات در برابر اهميت آن براي آيندة ابناء بشر مانند مقايسة ميزان خسارت شب ادراري كودكي در گهواره با انفجار بمب اتم در ناكازاكي است. پس خوب گوش كن...
آخ ! ولاديمير فانتاستيك و با صفايم !
اين حرامزاده ها تا يك دقيقه ی ديگر خاموشي مي زنند و آنوقت من حتي تا دم تختم هم نمي توانم بروم چه برسد به آنكه بتوانم بي آنكه اجحافي در حق فاجعه ی مذكور بشود ، آنرا تمام وكمال برايت بنويسم. پس با عذرخواهي فراوان، شرح دقيق فاجعه ی در شرف وقوع را به نامه اي ديگر موكول مي كنم. ضمناً عكس دسته جمعي اي را كه به اتفاق يانيس ، هيوز ، ويكتور خارا ، آرتور رمبو و كنزا برو اوئه انداخته ايم، به همراه اين نامه برايت مي فرستم. همه چيز يك روز راست و ريست مي شود.
16 ماه مه 1945
آسايشگاه هانور ـ اردوگاه آوش ويتس
دوست دار تو ـ پدرت، فرانسوا
تاريخ نامه اعتباري نداشت. مسعود سالها بود كه ديگر در اين زمان زندگي نمي كرد و هر چه در پيرامونش مي گذشت تداعي كننده هاي اغلب بي معني اي بودند كه تنها خاطره اي فراموش شده از زندگي را ياد آوري مي كردند. آنگاه تصوير زنده شده پس از طي مسير طولاني و پيچاپيچ شبكه ی فلسفي و شاعرانه ی مغز به خواب رفته اش كه منقش به تصاوير انتزاعي پيش از تاريخ غارها بود ، به شكل يك فراواقعيت خلق الساعه از ذهنش تراوش مي كرد و در فضا بي آنكه مخاطبي بيابد رها مي شد.
مادر که مرد، تمام تلاشم را کردم که به این زندگی فریبنده و مشمئز کننده برگردانم اش.شاید اعتقاد بیشتری لازم بود.باید بیشتر زندگی را برایش توضیح می دادم و دروغ بیشتری می گفتم تا به جمع ما ملحق شود.
اجازه نمي دادم از من جدايش كنند هرچند کارم از کوزت، زمانی که برای تناردیه کار می کرد سخت تر شده بود. هرجا گیر می آورد می رید و بعد هم با بیلی در دست در خانه و محل می پلکید و به دنبال خاک می گشت. معتقد بود گربه ها معنی زندگی را خوب فهمیده اند که خاک را برای پوشاندن گندکاری های شان انتخاب می کنند. در لیوانی که آب وچای می خورد ادرار می کرد و گاهی فراموش می کرد که مایع درون لیوانش شاش است یا چای دیشب که با آب مخلوط شده. می گفت آدمی چیزی نیست جز دستگاه مخصوص تبدیل عناصر موجود در جدول مندلیف به گه. دلش نمی خواست در را برویش قفل کنم اما از وقتی که تلویزیون خانه را برد و با پولش 100 جلد از کتاب «سرگشته راه حق» خرید و بین همسایه ها مثل نذری پخش کرد، مجبور شدم در خانه حبسش کنم. دوستش داشتم و تا وقتي كه موتور ساز نبش كوچه را به قول خودش بعد از 5 سال شناخت و به جرم جاسوسي براي نازيها كتك مفصلي زد و خودش هم از شدت گريه و غم ناشي از به ياد آوردن آن همه شكنجة خيالي بي هوش شد، مانع رفتنش شدم.
ده روزی که نبودم، خانه را بیش از پیش گه گرفته بود. لعنت به این کارخانه های تولید سم سوسک کش. من اگر کاره ای بشوم اول می دهم سیاستمدارها را با سنگ پا آنقدر بسابند تا زجر کش شوند،بعد مدیران و دانشمندان پرتلاش عرصه سوسک کشی را به خاطر دری وری هایشان با همان داروهای کذایی سیراب کنند. هر گوشه ای را نگاه می کردی گله ای سوسک و مورچه روی چیزی افتاده بودند و آبادش می کردند. تلفن زنگ زد. کارها داشت جور در می آمد.پترا الکساندرا بود:
- سلام به روی ماهت..عید تو هم مبارک.هیچی داشتم نامه مسعود رو می خوندم..
خودکاری از روی میز برداشتم و روی یک تکه کاغذ ، مشغول خط خطی کردن شدم.
- آره حالش خوبه....تازه رسیدم.دارم دنبال یه جایی می گردم واسه خواب. انگار زلزله شده تو خونه.
دایره ای را که کشیده بودم با چند خط صاف تبدیل کردم به جوانی که گوشه ای ایستاده.البته جز خودم کسی این را نمی فهمید مگر آنکه به اندازه من نشانه شناسی بیضوی می دانست.
- منم دلم برات تنگ شده.
لعنت به این زبان.آدم ها بزرگ ترین دروغ ها را پشت تلفن می گویند.بعضی وقت ها برایم ثابت می شود که گراهام بل فقط برای اینکه آدم ها راحت تر اراجیف شان را تحویل هم بدهند،تلفن را اختراع کرد.
- آره هنوز دور گردنم ئه..محال ئه در بیارمش..
واقعاً که عجب استعدادی در بروز احساسات پاک داشتم.آدم ها وقتی عاشق می شوند که بیشترین ظرفیت را برای گه زدن به زندگی خودشان دارند.«بدون تو زندگی محال ئه»،«هیچ کس رو به اندازه تو دوست نداشتم»،«قلبم مال تو ئه،عاشقتم،خرابتم،رسواتم،سگتم،خرتم،اصلاً باغ وحشتم.بیا منو چرخ کن!...»می بینید که،آدم اوق اش می نشیند.به قول افلاطون در بخش اول سخنرانی متین اش در بیابان،عاشق ها همیشه اسهال اند و در حال آبادکردن پیرامون شان.البته پیشنهاد نمی کنم دنبال چنین جمله ای از او بگردید.به هرحال حرف است دیگر،به کسی نسبت بدهیم بهتر از این است که از خودمان دری وری بسازیم.
چشمم به نقاشی بود.مردکی که با دستان خودم کشیده بودم،طی یک مکالمه عاشقانه داشت به درخت کنارش می شاشید.فکر می کنم مصرع دوم آن شعر معروف که می گوید اگر دیدی جوانی بر درختی تکیه کرده، بدان شاشش گرفته سکته کرده، بوده است.
- من هم دوستت دارم.کی برمی گردی؟
دیگر داشتم شورش را در می آوردم.دو قطره اشک گوشه چشمانم جمع شد.
- کاش به جای این همه سوسک،تو اینجا بودی.
طبق معمول حرفم را به گه ترین شکل موجود و بی اعتنا به هم نشینی و جانشینی کلمات و حوزه عمومی زبان شناسی و زحمات جناب آقای سوسور،گفتم.
- منظورم اینه که یعنی کاش زودتر بیای.
آقای عاشق کنار درخت،داشت شلوارش را می پوشید.
- باید خونه منو ببینی.قول می دم طولی نمی کشه که خانوم خوشگل و مامانی ای مثل تو به طرفه العینی از من به خاطر خانه ای که دچارشم،متنفر می شه.
آقای جوان اطرافش را نگاه کرد و چاقویی را از جیبش درآورد.ناگهان درخت را بغل کرد و بارها بوسید و گریه کرد و در حالی که مدام عذر خواهی می کرد روی درخت نوشت:
«من ،این گوشه طبیعت را به گند کشیده ام.لطفاً جای دیگری را برای انجام وظیفه انسانی خود انتخاب کنید.»
شاید پیش خودتان بگوئید یک آدم چگونه می تواند با چاقو این همه چیز روی درخت بنویسد؟خوب در جوابتان می گویم: تا به حال عاشق شده اید؟
- منتظرتم،عزیزم.
این را گفتم و گوشی را گذاشتم.
اوایل یک سال خورشیدی، زمانی که آدمها از کشتن هم به صورت درهم و فله ای بدجوری شرمنده بودند و همزمان با سالهایی که در هر گوشه از جهان، عدهای مشغول کنترل جمعیت بودند و همدیگر را به هر دلیلی ولو سیاهی گردن و کپلشان، نقره داغ می کردند، به دنیا آمدم. دوست داشتم بزرگ که شدم شیر بشوم اما بعدها که عقلم رسید فهمیدم که می شود چیزهای بهتری هم شد و تصمیم گرفتم که نویسنده بشوم. مدتها طول کشید و مواد و انرژی فراوانی تلف شد تا فهمیدم بهتر بود همان آرزوی اول را دنبال می کردم. به هر حال حق اشتباه مال همه است، مگر اینکه چیز معرکه تری کشف بشود.