برادر شر، خواهر ستم
هر روز تکرار می شود؛ هر شب. اینکه انتخاب کنی چه باشی، خیر یا شر.
در همهی ما اندکی بدی هست ولی دلیلی بر شر نیست و خوبیهایی که دلیلی بر خیر.
هر روز و هر شب انتخاب میکنیم ولی این سخن که خیر و شر نسبی است مزورانهترین سخنی است که سالوسهای زمان برای زنده نگه داشتن تخم شر ترویج میکنند. کدام نسبیت؟ مگر میشود اندکی آدمفروش بود؟ اندکی آدم کش؟ اندکی خونخوار؟ اندکی شر؟
آدمیزاد یا روحش را به ابلیس میفروشد یا نه. نمیتوانی اندکی از روحت را بفروشی. تو هم اگر بخواهی او نمیگذارد؛ ذره ذره تو را میبرد و هربار هم بهانهای باقی میگذارد؛ غم نان یا ماندن برای آینده یا ترس یا هزار بهانهی دیگر. مصادیق شرف بیهیچ سخنی هویدا است.
زندگی نیازمند حسن نیت است؛ نیازمند داوری درون. هیچکس نمیتواند از دادگاه خویش جان سالم به در ببرد مگر آنکه یا دادگاه را رها کند یا ابلیس را. راه دیگری نیست. محافظهکاری در دادگاه انسان برادر شرارت است و ترس، خواهر ستم.
اوایل یک سال خورشیدی، زمانی که آدمها از کشتن هم به صورت درهم و فله ای بدجوری شرمنده بودند و همزمان با سالهایی که در هر گوشه از جهان، عدهای مشغول کنترل جمعیت بودند و همدیگر را به هر دلیلی ولو سیاهی گردن و کپلشان، نقره داغ می کردند، به دنیا آمدم. دوست داشتم بزرگ که شدم شیر بشوم اما بعدها که عقلم رسید فهمیدم که می شود چیزهای بهتری هم شد و تصمیم گرفتم که نویسنده بشوم. مدتها طول کشید و مواد و انرژی فراوانی تلف شد تا فهمیدم بهتر بود همان آرزوی اول را دنبال می کردم. به هر حال حق اشتباه مال همه است، مگر اینکه چیز معرکه تری کشف بشود.